محرم حکایتی از دل مسلمانان

شهرری یک (پانا) ـ شرح حکایت واقعه‌ محرم از زبان مادر برای دخترش ، و این است که ناگهانی مهر اهل بیت و امام حسین(ع) به دل ها می‌افتد.

کد مطلب: ۱۷۱۳۴۰۴
لینک کوتاه کپی شد
محرم حکایتی از دل مسلمانان

پارت دو

شب دوم محرم، زینب همراه مادرش به روضه رفت. کوچه‌ها در سیاهی پرچم‌ها غرق شده بودند و صدای نوحه و گریه طنین افکن بود. زینب این بار با دقت بیشتری به حرف‌های مداح گوش می‌داد. انگار داستان شب گذشته هنوز در ذهنش زنده بود.

وقتی به خانه برگشتند، خستگی در چهره دخترک موج می‌زد. با این حال گفت:«مامان... امشب قصه چی رو برام تعریف می‌کنی؟»

مادر پتوی نرمی روی پاهایش کشید و گفت: «امشب می‌خوام از روزی بگم که امام حسین(ع) به سرزمین کربلا رسید.»

مادر آهسته شروع کرد: «کاروان امام روزهای زیادی در راه بود. تا اینکه به سرزمینی رسید که خاکش با جاهای دیگر فرق داشت. و نام آنجا کربلا بود...»

امام حسین(ع) وقتی نام کربلا را شنید، فرمود اینجا همان جایی است که سرنوشت ما در آن رقم خواهد خورد.

پلک‌های زینب کم‌کم سنگین شدند.

خیمه‌ها برپا شدند. کودکان میان خیمه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و زنان وسایل سفر را مرتب می‌کردند. اما امام می‌دانست اتفاق بزرگی در راه است...

زینب دیگر به سختی چشمانش را باز نگه می‌داشت.

مامان... بعدش چی شد؟

مادر لبخند زد.

بعدش رو هم میگم عزیزم...

اما پاسخ او را دیگر نشنید. دخترک در آغوش خواب فرو رفته بود. 

مادر با صدایی آهسته‌تر ادامه داد: «روزها یکی پس از دیگری گذشتند. دشمنان بیشتر شدند و حلقه محاصره تنگ‌تر. اما امام حسین(ع) و یارانش با وجود همه سختی‌ها، از راه حق بازنگشتند. آنان می‌دانستند که این سرزمین، بزرگ‌ترین درس آزادگی را خواهد آموخت...»

صدای مادر در سکوت شب گم شد.

او داستان را تا پایان تعریف کرد؛ برای دختری که خواب بود، اما شاید واژه‌ها در گوش جانش نشسته بودند.

مادر آخرین جمله را زمزمه کرد:«و این تازه آغاز ماجرای کربلا بود...»

سپس چراغ اتاق را خاموش کرد. نور ماه از لابه‌لای پرده به داخل می‌تابید و زینب در خواب، آرام و بی‌خبر، به استقبال شب سوم محرم می‌رفت.

نویسنده : نویسنده : مائده قنبرپور / سرپرست : نرگس احمدپور

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار