پرواز یازده فانوس در شبِ جنگ رمضانی؛ داستانی که شهریار را به گریه نشاند
شهریار(پانا)- در پی رخداد تلخ «جنگ رمضانی» که سایهای سنگین بر استان تهران افکند، یازده عضو از یک خانواده اهل شهریار ازجمله سمیرا اسدزاده، معلم پرتلاش و محبوب مدرسه پیامبر اعظم به شهادت رسیدند. شهریار امروز با چشمانی اشکبار و قلبی آکنده از ماتم، برای بدرقه این خانواده شهید، تمامقد ایستاده است.
شهریار، این روزها بوی خاک بارانخورده غم میدهد. در پسِ پرده تاریک «جنگ رمضانی» که سایه شومش ناگهان بر سر مردم ایران فرود آمد، خانوادهای یازدهنفره از دل همین سرزمین، از دل همین کوچهها، پر کشیدند.بیصدا، اما چنان سنگین که هیچ قلمی توان حملش را ندارد.
در میان آنان، نامی میدرخشد که هنوز بوی گچ و تخته میدهد؛ سمیرا اسدزاده. معلمی که آخرین درسش را نه در کلاس، بلکه در میانه همان آشوبی داد که آسمان رمضان را تیره کرد.
او و سه فرزند معصومش؛ نازنین زهرا، محمدحسام و امیرمحمد، در هیاهوی بیرحم آن شب، همانجا که مرز میان زمین و ملکوت گم شد، به قافلهی شهیدان پیوستند.
گفته بودند «جنگ رمضان» کمکهای ترامپ شوم است برای مردم ایران! اما ما حالا میدانیم که این جنگ، قلبهای بیشماری را از هم گسسته است و خانوادههای بسیاری در پی شهادت عزیزانشان داغدار هستند. کوچههای شهریار اکنون نام شهیدانش را زمزمه میکند، چراغانی که همیشه روشن بودند و حالا در آسمان این سرزمین میدرخشند.
سمیرا اسدزاده، همانی بود که کودکانش را مثل شاگردانش، و شاگردانش را مثل فرزندانش دوست داشت. در مدرسه پیامبر اعظم، همه او رابا صبرش، با نگاه مهربانش، با دستی که همیشه بر سر کودکان این خاک سایه میانداخت، میشناختند. او معلم بود، مادر بود، تکیهگاه بود و اکنون، شهیدهای است که نامش با درد اما با افتخار در تاریخ شهریار حک میشود.
امروز، صندلیهای خالی کلاس او از هزار فریاد بلندترند. دفتر مشقی که ناتمام مانده، کیف کوچکی که روی میخ جا مانده، شعرهایی که قرار بود خوانده شود و همه شهادت میدهند که رفتن این خانواده فقط یک داغ نیست، یک فصل سوخته از دفتر این سرزمین است.
یازده عضو از یک خانواده. یازده فانوس که در تاریکی آن شب خاموش نشدند؛ بلند شدند، بالا رفتند و شهر را با غیبتشان گریاندند. این پرواز دستهجمعی، روایت تلخی است از عمق فاجعهای که «جنگ رمضانی» بر جان مردم گذاشت. روایتی که هر وجدان بیداری را میسوزاند.
فردا، زنگ اولِ مدرسه، در سکوتی سنگین نواخته میشود. نه برای شروع درس، بلکه برای ادای احترام.
شهریار فردا یکپارچه میایستد برای معلمی که ایستاد تا فرو نریزد، برای کودکانی که آرزوهایشان هنوز روی دیوار اتاقشان نفس میکشند، برای خانوادهای که این بار نه بر دوش ما، که بر شانهی فرشتگان تشییع میشوند.این تشییع، فقط بدرقه نیست؛ یک پیمان است. پیمان با خونِ پاکِ کسانی که بیگناه و بیدفاع، در دل رمضان، به آسمان سپرده شدند. پیمان با همه آنچه از این خاک دفاع میکند. پیمان با وطن.
خداحافظ ای یازده ستارهی مظلومِ شهریار. آسمان، امشب به احترام شما چراغان نیست بلکه خاموش است، به نشانه سوگ.
ارسال دیدگاه