روایت سه روز خلوت

شهرری دو(پانا)- خروج از هیاهوی روزمرگی، سفری به درون و مهمانی سه روزه در حریم امن الهی؛ اعتکاف، نه یک توقف بلکه تولدی دوباره است. در این تجربه‌ی ناب، زمان معنای خود را از دست می‌دهد و تنها زمزمه‌ او و نور کم سوی محراب، شاهد اعترافاتِ روح است؛ جایی که بنده‌ سرگشته، در سایه‌ رحمت، درس بندگی محض را فرا می‌گیرد و با کوله‌باری از آرامش، آماده‌ی بازگشت به جهان می‌شود.

کد مطلب: ۱۶۵۴۶۳۰
لینک کوتاه کپی شد
روایت سه روز خلوت

از مدار شلوغ بودن‌ها و خواستن‌ها خارج شدم. در کوچه‌های جان، غباری از روزمرگی نشسته بود که تنها با آبِ وُضوی مسجد شسته می‌شد. اعتکاف، نه یک سفر بلکه یک مهاجرت تمام عیار بود؛ مهاجرت از صحرای غفلت به واحهٔ امن یقین.

چادرِ بندگی را بر سر کشیدم و قدم به حریمی گذاشتم که سقف‌هایش، راهی مستقیم به آسمان داشت. در بدو ورود، صدای بیرون کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد تا در نهایت، تنها صدای قلب خودم ماند و زمزمه‌ی نام او.

اینجا، زمان معنای خود را گم می‌کند؛ گویی که ساعت‌ها نیز در مقابل عظمت سکوت، تعظیم کرده‌اند.

 سه روز و سه شب، من مهمان بودم و او میزبان. نه دغدغه‌ی نان، نه سودای نام. فقط و فقط، فرصت بی‌واسطه‌یِ ایستادن در محضر دوست.

در این خلوت، هر رکعت اعترافی بود به کوتاهی دستانم و بلندی آرزوهایم. هر دانه‌ی تسبیح نخِ رابطی بود که مرا به آسمان وصل می‌کرد. در تاریکی شب و در نورِ کم‌سوی محراب، اشک‌ها جاری شدند تا رنج‌های تلنبار شده‌ سال را از روحم بشویند. حس می‌کنم او مرا در آغوش گرفته، غبار خستگی از شانه‌هایم برمی‌دارد و با ندایی آرام می‌گوید: بازا تو هنوز بنده‌ی منی.

اعتکاف، تمرین این بود که جهان بدونِ من هم جریان دارد اما من بدون او هرگز.

و اکنون، لحظه‌ی سخت دل کندن است. سنگین‌ترین گام، گام خروج از این خانه است. اما می‌دانم که من از اعتکاف بازنمی‌گردم بلکه انسان دیگری که در این مسجد متولد شده، به شهر باز می‌گردد؛ با چراغی کوچک از نور معرفت در دست که سوگند خورده‌ام طوفان دنیا آن را خاموش نکند.

من، با کوله‌باری از آرامش، به استقبال زندگی خواهم رفت.

خبرنگار : دانش آموز، محمد طاها حسینی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار