چهل روز سوختن بی صدا؛ از سالی که بدون او آغاز شد تا غمی که هنوز پایان نیافته

تهران (پانا) - چهل روز است که نبودن امام خامنه ای مثل باری سنگین روی قلبم افتاده؛ چهل شبی که هر تصویرش اشک‌هایم را بی‌صدا جاری می‌کند و هنوز نمی‌توانم باور کنم که او دیگر در کنار ما مردم ایران نیست.

کد مطلب: ۱۶۸۴۸۳۶
لینک کوتاه کپی شد
چهل روز سوختن بی صدا؛ از سالی که بدون او آغاز شد تا غمی که هنوز پایان نیافته

چه دیر فهمیدم امام خامنه ای چه انسان بزرگی بود. حالا چهل روز است که با عکس‌هایش آرام و بی صدا  گریه می‌کنم، آن‌قدر آرام که هیچ‌کس نفهمد درونم چه آتشی افتاده. هر بار که تصویرش را می‌بینم، بغضی سفت گلوی مرا می‌گیرد و نمی‌دانم با این دل خسته چه کنم. چهل شب است که درد نبودنش آرام‌آرام وجود ما ایرانیان را می‌سوزاند، طوری که انگار باید جلوی دنیا پنهان کنیم چقدر شکسته‌ایم.
شروع سال جدید برای ما، مخصوصاً برای ما نوجوان‌هایی که تازه فهمیدیم چه گوهر ارزشمند و گرانبهایی را از دست داده‌ایم، تلخ‌ترین آغاز عمرمان بود. امسال صدای تبریکش نبود، نگاه آرامش نبود، حتی آن صندلی همیشه‌پررنگش در لحظه تحویل سال در حرم امام رضا(ع)خالی مانده بود؛ خالی و سنگین. انگار شهر نفس نمی‌کشید. انگار سال نو بدون حضورش اصلاً سال نو نبود.
هر سال نماز عید فطر پر بود از شادی مردمی که پشت سرش می‌ایستادند. اما امسال  مردم با چشمانی اشک‌بار آمدند، با دستانی لرزان که عکس  رهبر شهیدشان را بالا گرفته بودند؛ نمی‌دانم با دلی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شود چه کنم. هر بار که به تصویرش نگاه می‌کنم، انگار کسی درونم در را می‌کوبد تا فریاد بزند: کاش بودی… کاش یک بار دیگر صدایت را می‌شنیدم.
من هنوز هم باورم نمی‌شود چهل روز از آن حادثه گذشته. نمی‌شود باور کنم او نیست که بگوید: "نگران نباشید… این‌ها مقدمات پیروزی است…"؛ انگار هر شب دنبال صدایش می‌گردم؛ صدایی که می‌گفت آرام باشید، صبر کنید، نترسید. چهل شب است که مردم کنار هم ایستاده‌اند؛ شانه‌به‌شانه، دل‌به‌دل، درست مثل روزهایی که خودش ما را متحد نگه می‌داشت. می‌خواهم به او بگویم: نگران ما نباش… ما هنوز پای حرف‌هایت ایستاده‌ایم، ما این حرم مقدس را حفظ می‌کنیم.
گاهی به خستگی‌هایش فکر می‌کنم؛ به سی‌وچند سال بی‌خوابی، به شب‌هایی که برای آرامش ما بیدار ماند، به اشک‌هایی که در چشمانش پنهان می‌ماند و کسی نمی‌فهمید. حالا که رفته، دلم می‌گوید شاید بالاخره بعد از سال‌های سخت، جای آرامی پیدا کرده است. هر شب جمعه از خودم می‌پرسم: رفته‌ای زیارت سیدالشهدا …؟ اگر آنجایی، برای ما دعا کن.
می‌گویند خواستند نامش را خاموش کنند، اما حالا همه‌جا حرف اوست، تصویر اوست، یاد اوست. من هم مثل خیلی از نوجوان‌ها، حس می‌کنم باید بهتر بخوانم، بهتر بسازم، بهتر بایستم. انگار وظیفه‌ای روی دوشم افتاده؛ اینکه آینده‌ای بسازیم که اگر از بالا نگاه‌مان کند، آرام بخندد. من نمی‌گذارم یاد رهبر شهیدم فقط خاطره باشد؛ او در دلم زنده مانده، و من قسم خورده‌ام ادامه‌دهنده راهی باشم که به من امید داد.

خبرنگار : حنانه میرزاحسینی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار