چهل روز از دلتنگی ای که هنوز تمام نشده است
تهران (پانا) - من، یکی از دانش اموزان سرزمین ایران، چهل روز است که با داغی زندگی میکنم که هرچند از دور دیدهام، اما درونم را مثل یک زخم آرام آرام میسوزاند. انگار اتفاقی افتاده که هنوز ذهنم نمیخواهد آن را قبول کند.
از همان لحظهای که خبر حمله آمریکایی صهیونیستی به مدرسه شجره طیبه میناب را شنیدم، چیزی در من یخ زد. ۱۶۸ دانشآموز… عدد نیست. نفسهایی بود، نگاههایی بود، دنیایی بود. چهل روز است هر بار این عدد را میشنوم، دلم میلرزد؛ انگار یکدفعه چشمهایم پر میشود از تصویر بچههایی که میتوانستند همان لحظه بخندند، راه بروند، رؤیا ببافند… اما زندگیشان در یک لحظه، بدون اینکه فرصت خداحافظی داشته باشند، قطع شد.
در ذهنم مدام چیزهایی ظاهر میشود که هیچکس به آنها فکر نمیکند؛ مدادهایی که نوکشان هنوز تیز بود و منتظر بودند روی کاغذ کشیده شوند؛ دفترهایی که صفحات سفیدشان شاید قرار بود امروز پر از جملههای تازه شود؛ کفشهایی که کنار در مانده بودند و کسی دیگر قرار نبود بندشان را گره بزند؛ صداهایی که باید در کوچهها میپیچید، خندههایی که باید خانهها را روشن میکرد. گاهی فکر میکنم تمام این چیزهای کوچک چطور در یک لحظه بیصاحب شدند. همین تصورهای ساده، قلبم را آرام آرام میسوزاند.
چهل روز گذشته؛ اما برای من انگار زمان هنوز همانجا ایستاده. هر وقت اسم این بچهها را میشنوم، انگار یک نفر در گوشم میگوید: اینها همسن تو بودند… درست مثل تو رویا داشتند، درست مثل تو منتظر فردا بودند. همین جمله ساده کافیست تا دوباره بغضی بیاید که نمیدانم با آن چه کنم. من حتی آنها را نمیشناختم، اما اشکهایم انگار آنها را میشناسند.
امروز، در روز چهلم، فقط یک چیز در من پررنگتر شده؛ اینکه این دلتنگی بیصدا را به احترام آنها نگه دارم. به احترام آرزوهایی که در یک لحظه خاموش شدند. به احترام کودکانی که میتوانستند امروز کنار خانوادهشان باشند، اما نیستند. حس میکنم باید بهتر زندگی کنم، محکمتر، مهربانتر؛ چون آنها دیگر فرصتی برای داشتن فردا ندارند؛ و ما باید یادشان را تا همیشه فردا ببریم.
ارسال دیدگاه