دلنوشته؛

برای مسیحا، پسری که سوخت و خاکستر شد

کرج (پانا)- بعضی خبرها خوانده نمی‌شوند؛ دل را می سوزانند. خبر مسیحا سالاری، سومین دانش‌آموز جاویدالاثر میناب، از همان خبرهاست که سوخت و خاکستر شد.

کد مطلب: ۱۷۲۶۱۶۷
لینک کوتاه کپی شد
برای مسیحا، پسری که سوخت و خاکستر شد

پزشکی قانونی تنها یک جمله نوشت: «سوخت و خاکستر شد.» جمله‌ای کوتاه؛ زخمی بی‌انتها. زخمی که پدری داغدار، پنج ماه تمام، در سکوت بر دوش کشید تا شاید قلب مادری، دیرتر بشکند.

مسیحا...

تو قرار نبود این‌گونه از کلاس درس جدا شوی. قرار نبود دفتر زندگی‌ات، پیش از دفتر مشقت بسته شود. قرار نبود نامت، کنار واژه «جاویدالاثر» بنشیند.

صبحی معمولی در ۹ اسفندماه آغاز شد. اما به غروبی رسید که هیچ طلوعی نداشت، خنده‌های تو را، مانند ۱۶۷ نفر از دوستانت، اسراییل و آمریکای جنایتکار خاموش کردند...

بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟ به کدامین گناه کشته شدید؟ به گناه کودک بودن؟ چه می‌توان نوشت؟ از تو، سومین جاوید الاثر مدرسه میناب پس از ماکان و امیرعلی که حتی خاک، امانت‌دار جسمت نشد؟ از رؤیاهایی که نیمه‌تمام ماندند؟ از نیمکتی که هنوز چشم‌انتظار صاحبش است؟

کلمات کم می‌آورند. قلم می‌لرزد. بغض، مجال نوشتن نمی‌دهد.

می‌گویند سوختی. اما مگر می‌شود روشنایی را سوزاند؟می‌گویند خاکستر شدی.اما مگر می‌شود خاطره را به خاکستر سپرد؟

سهم پدرت، سکوت بود. سکوتی سنگین‌تر از کوه. حقیقت را در سینه حبس کرد. پنج ماه دوام آورد. امید ساخت. انتظار را زنده نگه داشت. شاید فقط برای آنکه دل مادرت، کمی دیرتر فرو بریزد.

و مادر...

هیچ واژه‌ای، هم‌قد دلتنگی تو نیست. هیچ تسلی‌ای، جای خالی فرزند را پر نمی‌کند. اما مسیحا گم نشد. مسیحا مانند ماکان، امیرعلی و همه و همه شهدای میناب در دل مردمی ماند که نامش را شنیدند و اشک ریختند.

برخی آدم‌ها نمی‌روند؛ ماندگار می‌شوند.

نه در عکس‌ها.

نه در قاب‌ها.

در قلب‌ها.

خداحافظ، شهید مسیحا سالاری...

نه؛ خداحافظ هم نه!

نام تو از میان خاکسترها گذشت و به حافظه این سرزمین رسید.

و آنجا، برای همیشه، خواهد ماند...

پرواز تو و دوستانت بی دغدغه، آسمان سفرتان بی ابر.

 

 

 

نویسنده : دانش آموز: دیانا محمدی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار