دلنوشته؛
کولهای که بعد از شهادت صاحبش ، راوی خاموشِ جنگ شد
کرج(پانا)- روایت یک کولهپشتی؛ روزی که جنگ، یک دانشآموز مینابی را از آیندهاش جدا کرد و بعد از شهادت صاحبش، راوی خاموشِ جنگ شد.
در میان آوار و خاکستر، یک کولهپشتی کوچک مانده است؛ کثیف، پاره و بیصدا…
اما همین شیء ساده، بلندتر از هر فریادی حرف میزند. روایت میکند از روزی که جنگ آمد، درس را قطع کرد، دفتر را بست و آرزو را نیمهکاره رها کرد.
کولهای که زمانی همراه یک دانشآموز مینابی بود کولهای که امروز دیگر به هیچ مدرسهای برنمیگردد… چون صاحبش دیگر پشت نیمکت ننشسته.
در میدانِ ویرانی، زمین پر از سکوت است؛
سکوتی که انگار از نفسهای بریده، سنگینتر است. بین تکههای سوخته و ردِ قدمهایی که به مقصد نرسیدند، یک کولهپشتی کوچک افتاده…
نه کامل است، نه سالم اما هنوز حرف دارد.
کولهای که بندهایش خاک گرفته، بدنهاش زخمی است و زیپش نیمهباز… از دور که نگاه کنی، فقط یک وسیله به نظر میرسد. اما نزدیکتر که شوی، میفهمی این کوله یک «خبر» است؛ خبرِ کودکی که وسط جنگ، زندگیاش را گذاشت و رفت.
روزی دیگر… روزی که صبح داشت معنی میشد، این کوله هم مثل همه کولهها پر از امید بود.
پر از دفترهای تازه، قلمی که باید مینوشت،
و آرزوهایی که قرار بود رنگ بگیرند. قرار بود امروز ادامه فردا باشد.صاحبش یک دانشآموز میناب بود؛ کسی که با نگاه کنجکاوش میخواست بفهمد اطرافش چه میگذرد.
دنبال پاسخ بود، نه از جنس سؤالهای بزرگِ بزرگسالان… از جنس همان سؤالهای کودکانهای که دنیا را زنده نگه میدارند. میخواست بداند، میخواست یاد بگیرد، میخواست دیده شود.او هم مثل دیگر دانشآموزان، با خیالِ مدرسه و معلم، با ذهنِ پر از فردا، با دفترهایی که منتظر جملههای تازه بودند، قدم گذاشته بود.
گویی هنوز باور داشت، زندگی همیشه راهی برای رفتن دارد.اما جنگ… پیش از آنکه فرصت تمام شدنِ آرزوهایش را بدهد، همه چیز را در میانه قطع کرد. قبل از اینکه درس بعدی نوشته شود،
قبل از اینکه حرفها تبدیل به نمره شوند، قبل از اینکه رویای آینده شکل بگیرد، زندگیاش متوقف شد.از آن روز، کولهپشتی در سکوتِ میدان مانده است. نه کسی میخواهد بازش کند، دفترهایش برمیگردند به صفحههای نو. فقط خاک، روی نشانههای روزهای معمولی مینشیند. فقط باد، گردِ غبار را میان واژهها میپراکند. و این کوله همچنان روایت میکند؛حتی وقتی صدا ندارد، حتی وقتی هیچکس گوشش را روی دیوار نمیگذارد.در این تصویر، کوله فقط یک وسیله نیست؛نشانی از نسلی است که میان صدای انفجار، هنوز آرزوی یاد گرفتن، نوشتن و دیده شدن را در دل داشت.
و شاید تلخترین بخشِ ماجرا این باشد… راویِ این خبر، خودِ یک دانشآموز است؛ کسی که قرار بود مثل بقیه،به مدرسه برود تا تحصیل کند اما جنگ اجازه این را به او نداد، و او حالا در خانه و در میدانهای شهر روایت میکند.
ارسال دیدگاه