کودکان پریشان از هیاهوی جنگ
فردیس(پانا)- کوکان فردیسی در هیاهوی جنگ حیران بودند بعضیها هنوز زیر آوار بودند. بچهها زبانشان بند آمده بود؛با چشمان درشت ترسان،آسمان را با وحشت نگاه می کردند.
فردیس را زده بودند .چندین خانوار آواره شدند.. ویلان و سیلان...بعضیها هنوز زیر آوار بودند. بچهها زبانشان بند آمده بود؛با چشمان درشت ترسان،آسمان را با وحشت نگاه می کردند و قَتّالهای سیاه را با انگشت به هم نشان می دادند.. گوشهایشان را گرفته بودند، هنوز سوت می کشید. خاکروبهها در هوا موهای سیاه دختر بچهها را بور کرده بود..بعضیهایشان آرام و قرار نداشتند و با گریهی مادرشان به زاری می افتادند.بعضی هم مدام پا پیچ پدر و مادر می شدند و سوال پشت سوال.. تمام اسباب و اثاثیه خانه زیر صد من بلوک و تیرآهن دفن شده بود،اسباب بازی کودکان هم.
دخترکی در آن هنگامی سراغ خرگوشش را از مادر می گرفت،آنقدر دامن مادر را کشید،خسته شد و اما مادر با نگاهی بهت آور تل خرابهای را می دید که چندی قبل خانه شان بود.
محمدعلی که از بر و بچه های محله شهرک وحدت فردیس بود خواست برای کودکان جنگ اسباب بازی بخرد، آخر که در آن لحظه ی بغرنج به اسباب بازی می اندیشید..مرادش این بود که کمی حال و هوایشان را عوض کند،بلکه برای لحظهای این خانه خرابیها از سرشان بپرد...
وارد مغازه شد؛مغازه دار سر تا پایش تتو بود؛ پلمپِ پلمپ به مغازه دار گفت: من ته کارتم یک تومنی بیشتر نیست،چند تا توری برای چای به من بده هرچقدرم که شد،عروسک، مار پله ،منچ و اینجور چیز ها بده... مغازهدار نگاهی به سر تا پای خاک آلودِ محمدعلی انداخت، محمدعلی هم مشغول ور انداز کردن تتوها شد..از نقش کفتر و شیر و پلنگ و عقاب بگیر تا مار و گرگ و عقرب خلاصه حیات وحشی بود. مغازهدار که مشغول جمع کردن اسباب بازیها بود پرسید: برای چه می خوای داداش؟
_برای بچههای فلان محله ی فردیس می خوام
مسابقهای، چیزیه؟
_نه...بعضی از بچهها خونشون خراب شده،اسباب بازیهاشون مونده زیر آوار.خواستم حال و هواشون را عوض کنم... مغازهدار همینطور هاج و واج نگاه می کرد،بازوی راستش را خاراند. همان که کله ی شیری رویش تتو شده بود، چنگی به ریشش زد. بعد شروع کرد به جمع کردن. یک ربع تمام داشت اسباب بازی جمع می کرد...
محمدعلی از پشت دخل صدا زد: حاجی یک تومنی بیشتر ته کارتم نیستا...
از پشت صدا آمد:حاجی باباته..محمدعلی خندهاش را خورد.
مغازهدار با چندین مشمای پر از اسباب بازی آمد و یک هو روی زمین گذاشتشان، باز رفت و با چند کیسهی دیگر آمد..
تا محمدعلی آمد چیزی بگوید مغازهدار رکاب انگشترش را چرخاند و گفت: برو به امان خدا، اونقدر بی بته نشدم که عین هو ماست فقط تماشا کنم.. ما هم خدایی داریم...وطنی داریم.
ارسال دیدگاه