کودکان پریشان از هیاهوی جنگ

فردیس(پانا)- کوکان فردیسی در هیاهوی جنگ حیران بودند بعضی‌ها هنوز زیر آوار بودند. بچه‌ها زبانشان بند آمده بود؛با چشمان درشت ترسان،آسمان را با وحشت نگاه می کردند.

کد مطلب: ۱۶۸۲۴۸۵
لینک کوتاه کپی شد
کودکان پریشان از هیاهوی جنگ

فردیس را زده بودند .چندین خانوار آواره شدند.. ویلان و سیلان...بعضی‌ها هنوز زیر آوار بودند. بچه‌ها زبانشان بند آمده بود؛با چشمان درشت ترسان،آسمان را با وحشت نگاه می کردند و قَتّال‌های سیاه را با انگشت به هم نشان می دادند.. گوش‌هایشان را گرفته بودند، هنوز سوت می کشید. خاکروبه‌ها در هوا موهای سیاه دختر بچه‌ها را بور کرده بود..بعضی‌هایشان آرام و قرار نداشتند و با گریه‌ی مادرشان به زاری می افتادند.بعضی هم مدام پا پیچ پدر و مادر می شدند و سوال پشت سوال.. تمام اسباب و اثاثیه  خانه زیر صد من بلوک و تیرآهن دفن شده بود،اسباب بازی کودکان هم.

دخترکی در آن هنگامی سراغ خرگوشش را از مادر می گرفت،آنقدر دامن مادر را کشید،خسته شد و اما مادر با نگاهی بهت آور تل خرابه‌ای را می دید که چندی قبل خانه شان بود.

محمدعلی که از بر و بچه های محله شهرک وحدت فردیس بود خواست برای کودکان جنگ اسباب بازی بخرد، آخر که در آن لحظه ی بغرنج به اسباب بازی می اندیشید..مرادش این بود که کمی حال و هوایشان را عوض کند،بلکه برای لحظه‌ای این خانه خرابی‌ها از سرشان بپرد... 

وارد مغازه شد؛مغازه‌ دار سر تا پایش تتو بود؛ پلمپِ پلمپ به مغازه‌ دار گفت: من ته کارتم یک تومنی بیشتر نیست،چند تا توری برای چای به من بده هرچقدرم که شد،عروسک، مار پله ،منچ و اینجور چیز ها بده... مغازه‌دار نگاهی به سر تا پای خاک آلودِ محمدعلی انداخت، محمدعلی هم مشغول ور انداز کردن تتو‌ها شد..از نقش کفتر و شیر و پلنگ و عقاب بگیر تا مار و گرگ و عقرب خلاصه  حیات وحشی بود. مغازه‌دار که مشغول جمع کردن اسباب بازی‌ها بود پرسید: برای چه می خوای داداش؟

_برای بچه‌های فلان محله ی فردیس می خوام

مسابقه‌ای، چیزیه؟

_نه...بعضی از بچه‌ها خونشون خراب شده،اسباب بازی‌هاشون مونده زیر آوار.خواستم حال و هواشون را عوض کنم... مغازه‌دار همینطور هاج و واج نگاه می کرد،بازوی راستش را خاراند. همان که کله ی شیری رویش تتو شده بود، چنگی به ریشش زد. بعد شروع کرد به جمع کردن. یک ربع تمام داشت اسباب بازی جمع می کرد...

محمدعلی از پشت دخل صدا زد: حاجی یک تومنی بیشتر ته کارتم نیستا...

از پشت صدا آمد:حاجی باباته..محمدعلی خنده‌اش را خورد.

مغازه‌دار با چندین مشمای پر از اسباب بازی آمد و یک هو روی زمین گذاشتشان، باز رفت و با چند کیسه‌ی دیگر آمد..

تا محمدعلی آمد چیزی بگوید مغازه‌دار  رکاب انگشترش را چرخاند و گفت: برو به امان خدا، اونقدر بی بته نشدم که عین هو ماست فقط تماشا کنم.. ما هم خدایی داریم...وطنی داریم.

 

 

نویسنده : دانش‌آموز: هانیه ناظمی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار