دلنوشته؛
از بلندایِ داغِ دل، قصه پروازِ پروانههایِ سوخته را بشنویم
فردیس (پانا) - از بلندایِ داغِ دل، قصه پروازِ پروانههایِ سوخته میناب را میگویم. قصه دخترانی که در مدرسه «شجره طیبه» نهتنها الفبایِ عشق را آموختند، که درسی بزرگتر از زندگی دادند؛ درسِ شهادت.
میناب، شهری که همیشه عطرِ دریا و نخلش با جانِ مردمش عجین بوده، امروز بویِ غم میدهد. بویِ غمی که از دیوارهایِ شکستهیِ مدرسهای برمیخیزد که باید آرامگاهِ علم و دانش میبود، نه قتلگاهِ امید.
اینان، فقط دانشآموز نبودند. هر کدام، ستارهای بودند در آسمانِ خانهشان؛ دختری که لالاییِ شبهایِ مادر بود، خواهری که خندهیِ روزهایِ پدر، و نوری که آیندهیِ خانواده را روشن میکرد. چه کسی باور میکرد، نورِ چشمانشان، خاموش شود؟
«شجره طیبه»؛ نامی که گویی به تلخیِ زمانه، حسرتِ ماندنش را به دلِ ما گذاشت. درختی که قرار بود میوهیِ دانش دهد، شاخههایش شکسته شد و برگهایِ سبزش، خونین گشت.
خداحافظیِ تلخِ دخترانِ مینابی، نه یک حادثه، که زخمی است بر پیکرِ جامعه. زخمی که با هیچ مرهمی، التیام نمییابد جز با یادِ این فرشتگانِ زمینی. خاطرهیِ صداقتشان، پاکیِ نفسشان، و رؤیایِ آیندهشان، در قابِ دلِ ما ماندگار خواهد شد.
آنها رفتند، اما نه تنها. با کولهباری از عشق، با قلبهایی پر از آرزو، و با روحی که آزاد از قفسِ دنیا، به سویِ معبود پر کشید. شهادتشان، فریادِ مظلومیت است؛ فریادی که از عمقِ جانِ «شجره طیبه» بلند میشود و به گوشِ تاریخ میرسد.
جاریست، اما در پسِ این غم، غروری نهفته است. غرورِ داشتنِ چنین دخترانی؛ دخترانی که حتی در کوچهیِ شهادت، سربلند و با شکوه راه رفتند.
یادشان تا ابد، در دلِ میناب، در خاطرِ ایران، و در اوجِ آسمانها، زنده خواهد ماند.
ارسال دیدگاه