نام شهید˝سهام خیام˝ در کتب درسی/در هر استان یک مدرسه به نامش ساخته شد
شهیده دانش آموز ˝سهام خیام ˝ دانش آموز کلاس پنجم، ۹ مهرماه، در زمان جنگ تحمیلی و روزهای سخت دفاع مقدس در شهر هویزه بر اثر تیراندازی سربازان بعثی به شهادت رسید و اکنون نامش وارد کتابهای درسی شده است.
به گزارش خبرنگار آموزش و پرورش پانا، ۹ مهرماه سالروز شهادت دانش آموز دختر پنجم ابتدایی، "سهام خیام" است که در اوایل جنگ در درگیری با سربازان بعثی به شهادت رسید. این دانش آموز شهید به نحوی به شهادت رسید که شاهدان می گفتند مغز متلاشی شده او را برای گذاردن در قبر با پارچه بسته بودند تا چیزی بیرون نماند اما این شهیده با کاری که انجام داد در یادها ماندگار شد و اکنون نامش در کتابهای درسی است و در هر استان یک مدرسه به نامش ثبت شده است.
همکلاسی این دانش آموز که فامیل سهام نیز بود او را می دید که هر روز به تانک ها سنگ می زند، در نهایت یکی از فرماندهان عراقی از دست او خسته می شود و می گوید "این دختر بچه را بزنید زیرا ما را اذیت می کند".
روزی که این دانش آموز به شهادت رسید برای شستن ظروف خود به کنار رودخانه رفته بود اما مانند روزهای قبل همراه مردم برای تظاهرات رفت و دیگر بازنگشت.
مادر شهیده خیام گفته است "نفهمیدم برای دخترم چه اتفاقی افتاد؛ ما فقط جنازه او را تحویل گرفتیم".
اداره کل امور شاهد و ایثارگر وزارت آموزش و پرورش این خبر را تایید کرد که به دلیل اهمیت شهادت این دختر دانش آموز از شهر هویزه، دستور داده شد در هر استان یک مدرسه به نام این شهید ساخته شود.
حتی در کتاب درسی سال سوم راهنمایی مانند دیگر شهیدان، شهید فهمیده، شهید بهنام محمدی، شهید مهرداد عزیزاللهی و شهیده محبوبه دانش، نام شهیده سهام خیام آورده شده است.
زندگینامه
سهام خیام در روز ۲۵ بهمن ماه ۱۳۴۷ شمسی در بخش ساحلی شهر هویزه دیده به جهان گشود. نام پدر او كاظم و نام مادرش نسیمه است او ۴ خواهر و ۲ برادر داشته است. بر اساس اظهارات خانواده سهام خیام، او در كودكی بسیار پر جنب و جوش بوده است.
شیرین خواهر كوچك سهام ، در این باره میگوید: " سهام دختر بسیار كنجكاوی بود. در همسایگی ما پزشكی زندگی میكرد كه سهام برخی اوقات پیش او میرفت. روزی آن پزشك آمد و گفت: امروز سهام در مطب آن قدر مرا اذیت كرد كه مجبور شدم با طناب دست و پای او را ببندم."
دانش آموز درس خوان مدرسه بود و ۵ سال تحصیل در دبستان را با نمرات بالا در خردادماه قبول شد. دركلاس اول راهنمایی ثبت نام كرده بود، اما به دلیل آغاز جنگ تحمیلی و اشغال شهر هویزه، نتوانست به مدرسه برود و ناچار تحصیل را رها كرد.
با وجود سن كمی كه داشت، از بیشتر اوضاع داخلی شهر و كشورش با خبر بود. نماز می خواند، با قرآن مأنوس بود. درجلسات و دوره های مذهبی كه در محل برپامی شد شركت می كرد. خوش رویی و اخلاق نیكوی او باعث شده بود تا همه دوستش داشته باشند. بسیار كنجكاو بود و احساس مسئولیت، تمام وجودش را فرا گرفته بود. سهام خیلی می فهمید. او از همان كوچكی، بزرگ بود. خیلی بزرگ....
او دلش نمی خواست در اتاقش بنشیند و مدادهای رنگی را روی كاغذهای سفید دفترش برقصاند نقاشی بكشد. گرچه به قول اطرافیان، دختر بود و نمی توانست تفنگ به دست بگیرد فریاد می زد و بر دشمن لعنت می فرستاد، دامنش را پر از سنگریزه می كرد و بر وجود پوشالی دشمنان، باران وحشت می بارید. كار دیگری از دستش برنمی آمد، اما همین شجاعتش، نیروهای انقلابی را روحیه می داد. او هرگز از مبارزه و از كشته شدن ابایی نداشت. می گفت: «بگذار مرا بكشند. بگذار شهیدم كنند. من عاشق شهادتم.
آری، سهام عاشق شهادت بود.
ارسال دیدگاه