ایران، سرزمینِ ایستادگی
تبریز (پانا) - در میان حوادث و نبردهایی که تاریخ این سرزمین به خود دیده، مردمانی از جنس همین خاک با ایمان و ایستادگی، جان خود را نثار آرامش و سربلندی ایران کردهاند؛ روایتی از عشق به وطن که از حماسههای صدر اسلام تا دفاعهای امروز امتداد یافته و در دل نسلها زنده مانده است.
چه عاشقانه است، عزیزِ جان من؛ انسانهایی از جنس همین خاک با تاریکی مبارزه میکنند و جانشان را پیشکش آرامش این سرزمین میسازند.
و چه عجیب و باشکوهاند آنانی که در میان آخرین تپشها و در سایه مرگ، نام سرزمینشان را همچون آخرین امید از پسِ دندانهای قفلشده بیرون میکشند؛ «اسمی به زیبایی ایران».
سرزمین، همچون مادر، آغوشش همیشه باز است؛ حتی وقتی دنیا خشن و سرد میگذرد.
در تاریخ، انسان بارها در مسیر جهاد قدم گذاشته است. در اُحد، هفتاد مسلمان با دستانی خالی اما دلهایی پر از یقین ایستادند. در خیبر، دروازهای سنگین گشوده شد؛ نه با زور بازو، که با ایمانی پررنگ به خدا.
اکنون نیز شاهد شهادتهای بسیاری در این سرزمینیم؛ شهادتهایی که ریشه در گذشته دارند.
آخر دیدی چه شد؟
مردمان مقتدرانه پای وطن ایستادهاند؛
یکی در دل میدان، دیگری در کف خیابان؛
یکی پشت لانچر، و صدها «یکی» دیگر آمدند تا عشق و وفایشان را به تو ثابت کنند...
به تویی که خاکت همچون عسل، شیرینیاش را در کامشان مهر ورزیده است. هرچند خسته و درمانده، اما راه خود را یافتهاند.
و صدها دلِ دیگر در سکوت، همچون شمعهایی که بیهیاهو پرفروغاند.
دوازده روز نبرد بود،
اما قرنها عزت و شکوه ساخت.
هشت سال دفاع مقدس بود،
و این هشت سال، روح مردم را از اعتماد و ایمانی پررنگ لبریز کرد.
و چه بسیار کسانی که ریشه در حماسههای دور دارند؛ نسلهایی که اُحد و خیبر را نه در کتابهای داستان، که با جان و روح فهمیدند.
جنگ بود، اما عاشقان شهادت ریشه در شهدای جنگ خیبر داشتند.
خودشان و خانوادهشان را فدای اسلام و ایران کردند.
ایرانِ جانم...
چه بسیار ایرانیانی که به «ایران بودن» تو افتخار میکنند.
چه بسیار ایرانیانی که هر شب با آرزوی فدا شدن برای تو سر بر بالشت میگذارند.
چه بسیار ایرانیانی که عاشقانه به خاک و دیارت عشق ورزیدند.
منِ ایرانی و صدها ایرانی دیگر، شاهد بغض و دلشکستگی و اندوهت بودیم.
اما آرامِ جانِ من… شاهد ایستادگی و پیروزیات، شاهد رشادتها و شهامتت، شاهد استواری و اقتدارت نیز بودهایم.
تو «ایرانی»، و ایران یعنی تمام هستی این مردم.
فهمیدیم که عشق به سرزمین گاهی لبخند است،
گاهی اشک،
گاهی افتادن روی خاک تا خاک بماند.
این هیاهوی دنیای تلخ و پرآشوب را میبینی؟
آقاجانمان فرمودند:
«همه اینها حوادثاند. اگر این حوادث اتفاق نیفتد، باید در تعجب بود. حادثهها همچون بادهایی بیدعوت میآیند و میروند؛ گاهی هم میکوبند، اما خانههایی را که آجرهایشان با عشق روی هم چیده شده باشد، نمیتوانند فرو بریزند.»
ما پرچمت، هویتت، خاکت و انقلابت را هیچگاه بر زمین نخواهیم گذاشت.
بدان که همیشه جایگاه تو بالای قلههاست، و خواهد بود.
ارسال دیدگاه