سوگنامهای برای رهبر استوار
تبریز (پانا) - دلنوشتهای از زبان یک دانشآموز که در سوگ رهبری ایستاده در کنار مردم، از دلتنگی، افتخار و ماندگاری نام او در تاریخ میگوید.
آقا جان، امام شهیدم
سلام
از دل و جانم کلمات میآیند و میروند،
ولی جاری نمیشوند.
آقای من، ندیدنتان در قاب تلویزیون، قلب را آزار میدهد و چشمان را تر میکند.
آقا جان؛
داغی جانگداز بر دلم نشسته است و دلی که طاقت دوری ندارد برای رهبری مقتدر، پدری مهربان، دانشمندی فاضل، ابرانسانی حکیم و فرزانه، برای انسانی استوار چون شکوه دماوند و برای خامنهای کبیر…
چه بنویسم؟ چه باید نوشت؟ کدام قلم یاری میکند؟ کدام زبان بیان میکند؟
ولی خوشنودم که دیری نمیپاید که تاریخ مینویسد، و چه جاودانه خواهد نوشت.
چه زیبا جاودانه شدی و چه با شهامت در کنار مردمت ایستادی.
چه آگاهانه سمت درست تاریخ را به ما نشان دادی.
زمان میگذرد و ما و فرزندان ما، و نه فقط یک ایران بلکه جهانیان، به شما افتخار خواهند کرد.
آقا جان
شما کجا و نتانیاهوی کودککش کجا؟
شما کجا و ترامپ بیمار کودکخوار کجا؟
نه زیرزمینی برای پناه گرفتن داشتی،
نه کشوری برای مهاجرت،
نه قصر و بارویی داشتی،
نه صندوقهای طلا و حسابهای ارزی.
نه ترسی از دشمن داشتی
و نه با مستکبران بیعت کردی.
آقا جان برایت شعر آوردم، نگاهت کو؟
من «احسنت» از تو میخواهم، صدایت کو؟
دلم یک چفیه میخواهد، تبرک میدهی آقا؟
تنت در زیر آوار است؟
قبایت کو؟ عصایت کو؟ نمیبینم… عبایت کو؟
آقای من
اینجا سرزمین فرشتگان است؛
سرزمینی که دخترانش هنوز بزرگ نشده، بهشت را میبینند.
سرزمینی که سردارانش پیش از سربازانش جان میدهند، اما پرچم بر زمین نمیافتد.
سرزمینی که رهبرش تا آخر در کنار حق و پرچمش ایستاد تا درس سرافرازی و میهنپرستی را به ما بیاموزد.
ما به تاریخ شهادت خواهیم داد که شما چگونه در برابر دشمنان ایستادگی کردید و سر تعظیم فرود نیاوردید.
ارسال دیدگاه