به خلیج فارس سپرده‌ام یاری‌ات کند

کاغذکنان (پانا) - با صدای باران که روی کانال کولر سمفونی عاشقانه حیات می نواخت از خواب بیدار شدم. چقدر خوشحالم از این بیدار شدن اتفاقی!

کد مطلب: ۱۶۷۷۶۹۱
لینک کوتاه کپی شد
به خلیج فارس سپرده‌ام یاری‌ات کند

 در دل شب انگار ندایی آسمانی مرا به کاری ارزشمند نوید می دهد، زمزمه‌ای دل انگیز و نغمه‌ای ماندگار از مهر و محبتی دیرینه که نُت‌های آن را در آسمان‌ها نوشته‌اند. 

این نت‌ها اما نه بواسطه انگشتان انسان نواخته می‌شوند، بلکه می‌بارند و بر جسم بی‌جان زمین همچون کلاویه‌های پیانویی زنگار گرفته که سالهاست سرانگشتی آنها را لمس نکرده، تکانی می دهند و او را به جنبش درمی آورند. اما زمین چه دارد که بگوید؟ چه کار می‌خواهد بکند؟

بی هیچ مقاومتی دل به ترنم زیبای باران می سپارد. از باران عاجزانه تمنا می کند  و می گوید: گرد و غبار از چهره‌ام بزدای، گردِ غم و حسرت و اندوه را، گردِ خانه‌های ویران را، گردِ آرزوهای خفته را. 

 آه، آه، آه، شرمنده‌ام باران جان! اگر بدانی زمین بیچاره‌ات این روزها چه کشیده! ببار که خوب می‌باری، بنواز که خوب می‌نوازی. پاره‌ای از تنم چند روزی است زخمی برداشته که شاید تو بتوانی التیامش بخشی. 

 آرام بودم تا اینکه با دردِ گوشه‌ای از بدنم آرامشم به هم ریخت، قلبم را زدند می دانی، قلبم را. ایرانم را، هستی‌ام را، دار و ندارم را. اما ایرانم را کم نزده‌اند، با این ذهن پیرم خوب به خاطر دارم، او را همیشه زده‌اند، حرف دیروز و امروز نیست.از وقتی که حرفی از آزادی و آزادی خواهی بوده او را زده‌اند.

  پس چرا من اینقدر بی تابم؟ ... باران جانم یادم آمد؛ گوشه‌ای از این قلب پهناور شجره‌ای بود طیب و طاهر، با شاخه‌های سرسبز و زیبا. شاخه‌هایش قرار بود سایه‌ساری باشند برای بی‌پناهان، مادرانی باشند برای نوباوگان، همسرانی باشند برای دلاورمردان، دخترانی باشند غمخوار پدران، خواهرانی باشند دلگرمی برادران‌ و ...

 چه بگویم باران عزیزم؟دیو‌صفتان خونخوار با تبری از جنس جنایت و بی‌رحمی، شاخه‌ها را شکستند.  سربلندی شاخه‌ها تیری بود بر چشمان کورشان، آخر زهر خود را ریختند‌.اکنون آن شاخه‌ها در گوشه‌ای از قلبم ایران زیر خروارها خاک خوابیده‌اند، بیصدا، خاموش، بر روی خاکی سرد و نمناک.

 ولی می دانی خون آنها هنوز بر روی زمین است، بر روی منِ فلک زده‌ی سیاه بخت. دستم به دامنت باران جان! در عالم دوستی یک چیز از تو می خواهم، لوتی گری کن و رویم را زمین نینداز. 

خون این شاخه‌ها را بشوی و با خود ببر، نه برای اینکه از یاد بروند، نه؛ بشوی و با خود ببر و به تمام اعضایم برسان، جاری کن در تمام وجودم، به خلیج فارس سپرده‌ام یاری‌ات کند، او نیز این روزها کم درد نکشیده.

 این خون پاک را به اعضایم برسان، به اعضای خاکی‌ام، تا همگی جانی دوباره بگیرند و یک صدا آرزوهای پرپرشده ۱۶۸ شاخه تناورم را فریاد بکشند و هر کدام پتکی شوند بر سر آن نابکارانی که شاخه‌هایم را با قلب سنگی‌شان شکستند؛ پتکی از جنس انتقام، از جنس بغضی بی‌انتها و خشمی مقدس. بجنب باران عزیزم بجنب، فدایت شوم باران جانم! دست بجنبان، زمین عزیزت عزادار است...

 

نویسنده : حمیدرضا کریمی آقکند

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار