وقتی فرشتهها از پنجره کلاس آمدند
تبریز (پانا) - صبحی که قرار بود با لبخند و شوقِ روزهاولیها آغاز شود، به شبی ماند که هیچ خورشیدی بر آن نتابید. روزی که صدای زنگ مدرسه، آخرین نوای کودکی شد.
صبح با صدای مادر از خواب بیدار شد.
«چه خواب خوبی دیدم!» گفت و لبخند زد.
–سلام مامان، صبح بخیر.
سلام به روی ماهت، روزهاولیِ قشنگم.
مامان، یه خواب خوب دیدم! دیدم تو کلاس نشستم و معلم داره درس میده. روی تخته نوشته بود: «وطن».
یکباره چند فرشته با لباسهای سفید از پنجره آمدند داخل، درست مثل فرشتههایی که توی داستانهات تعریف میکنی... ولی مامان، صدام زدی و نذاشتی ادامهشو ببینم.
مادر خندید و گفت: «حتماً امروز روز خوبی برات میشه که فرشتهها اومدن سرِ خوابت.»
راهیِ مدرسه شد، وارد کلاس شد.
بچهها دور هم میخندیدند و روی دفترها خط میکشیدند.
معلم وارد شد؛ زنگ اول، درس ریاضی بود. آنقدر غرق درس شده بود که نفهمید کی زنگ تفریح خورد.
زنگ دوم، زنگ فارسی. همهچیز شبیه خوابش بود. اما این بار، پیش از ورود فرشتگان، صدای مهیبی فضا را لرزاند.
بارِ دوم، همان صدا و بعد، فرشتهها بازگشتند؛ اما نه در خواب.
یکییکی دستِ روزهاولیها را گرفتند و با خودشان بردند.۱۶۸ روزهاولی.۱۶۸ مادر زمینخورده.۱۶۸ پدر تابوتبهدست و ۱۶۸ کیف صورتی آغشته به خون.
در تاریخ بنویسند: نخستین شهدای این جنگ، دخترانِ مدرسه بودند؛ دخترانی که با هزار امید و آرزو به کلاس درس رفتند،
بیآنکه بدانند قرار است با سنِ کمشان، درس بزرگی از عشق به وطن و مظلومیت به ما بدهند.
ارسال دیدگاه