وقتی زمان در حسینیه امام خمینی(ره) ایستاد

تبریز (پانا) - یک دانش‌آموز تبریزی در یادداشتی روایی، تجربه‌ی حضور در دیدار با رهبر انقلاب اسلامی هم‌زمان با سالگرد قیام تاریخی ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ مردم تبریز را روایت کرده است؛ دیداری آمیخته با شور، اشک، ایمان و احساس نزدیکی به حقیقتی زنده.

کد مطلب: ۱۶۶۸۰۵۹
لینک کوتاه کپی شد
وقتی زمان در حسینیه امام خمینی(ره) ایستاد

 

از مدت‌ها پیش، آرزوی این دیدار در دلم جوانه زده بود؛ گویی تقدیر چنین رقم خورده بود که درست در همین روز، رهسپار تهران شوم. عقربه‌های ساعت، سه را نشان می‌داد که ناگهان تابلوی ایستگاه راه‌آهن تهران توجهم را جلب کرد. پلکی زدم؛ انگار تازه به خود آمده باشم. ساعتی بعد، اتوبوس‌های ویژه‌ی مهمانان تبریز از راه رسیدند و ما نیز سوار شدیم.

هوای داخل اتوبوس‌ها حال‌وهوای عجیبی داشت؛ هر کس در عالمی سیر می‌کرد. برخی غرق نیایش بودند و برخی دیگر، شعارهایی را بر دستانشان می‌نوشتند: «یا مرگ یا خامنه‌ای»، «جانم فدای رهبر». زمان به کندی می‌گذشت و شوق دیدار، صبر را از دل‌ها ربوده بود. سرانجام، اتوبوس‌ها در مقابل خیابانی توقف کردند و همه پیاده شدیم. جمعیتی عظیم از اقشار مختلف مردم، پیر و جوان، زن و مرد، در آنجا گرد آمده بودند.

وارد حسینیه و بیت رهبری شدیم. باورش دشوار بود که در چنین فضایی حضور دارم. چند بار چشم گشودم و بستم تا از این آرامش عمیق و سرور درونی، اطمینان پیدا کنم. شعارها یک‌صدا طنین‌انداز شد؛ شعارهایی که غرور و عزت را در جان‌ها زنده می‌کرد. کودکانی با سربندهای «لبیک یا مهدی» و «لبیک یا خامنه‌ای» با لهجه‌ی شیرین کودکانه فریاد می‌زدند و جمعیت، هم‌نوا با آنان، پاسخ می‌داد:  

«آذربایجان، جان فدای رهبر»  

«آذربایجان جانباز، خامنه‌ای‌دن آیریلماز»

مراسم آغاز شد، اما ذهن‌ها و دل‌ها پیش از هر چیز، در آغوش معنویت غرق بود. دقایق می‌گذشت و ناگهان، با ورود آقا به حسینیه، فضای مجلس رنگی دیگر گرفت؛ گویی نسیمی ملکوتی وزیدن گرفت. همه از جا برخاستند و شور و شوقی وصف‌ناپذیر در دل‌ها موج زد. صدای تکبیر، حسینیه را پر کرد و اشک، بی‌اختیار بر گونه‌ها نشست. آقا با آرامش و وقار همیشگی بر صندلی قرار گرفتند.

با آغاز سخنان ایشان، سکوتی عمیق بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که گاه با صلوات، تکبیر و شعارها شکسته می‌شد. هنگامی که نام شهید آل‌هاشم به میان آمد، داغ دل‌ها تازه شد و اشک‌ها روان‌تر گشت. چه تناقض عجیبی؛ ساعاتی پیش، زمان به سختی می‌گذشت، اما اکنون، گویی شتاب گرفته بود. این دیدار پرشکوه، زودتر از آنچه تصور می‌کردم، به پایان رسید.

باورکردنی نبود که در این مدت کوتاه، این همه خاطره‌ی ناب و ماندگار، در جانمان نقش بسته باشد؛ خاطراتی که تا همیشه، روشنی‌بخش مسیرمان خواهد بود.

 

نویسنده : دانش‌آموز: فاطمه تیمور‌پور

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار