محمد گلزاری*

روایت را نمی‌توان ابلاغ کرد

تهران (پانا) - جنگ ۴۰روزه، در کنار همه درس‌های سیاسی، نظامی، اجتماعی و مدیریتی خود، یک پرسش اساسی را پیش روی نظام ارتباطی کشور قرار داد: چه کسی و چگونه باید این جنگ را روایت کند؟

کد مطلب: ۱۷۵۷۵۹۹
لینک کوتاه کپی شد
روایت را نمی‌توان ابلاغ کرد

‌«‌در طول جنگ و پس از آن، انبوهی از خبر، تصویر، آمار، گزارش و محتوای رسانه‌ای تولید شد؛ اما داشتن حجم بزرگی از اطلاعات الزاماً به معنای داشتن «روایت» نیست. خبر می‌گوید چه اتفاقی افتاده است؛ روایت، میان اتفاق‌ها رابطه برقرار می‌کند، به آنها معنا می‌دهد و توضیح می‌دهد چه کسانی کنشگر بودند، چه آسیب‌هایی زده شده، چگونه در برخی بخش‌ها پایداری حفظ شده و جامعه این تجربه را چگونه باید در حافظه خود نگه دارد. از این منظر، مسئله ما فقط اخبار جنگ نیست؛ ما با نوعی بحران روایت نیز روبه‌رو هستیم. بحران روایت هنگامی آغاز می‌شود که واقعیت‌های بزرگ، فداکاری‌های انسانی، دستاوردهای مهم و حتی رنج‌های عمیق، نتوانند از سطح اخبار پراکنده عبور کنند و به داستان‌هایی منسجم، ماندگار و قابل‌باور تبدیل شوند.

در چنین وضعیتی ممکن است سند هم وجود داشته باشد و حتی تولید رسانه‌ای فراوانی هم صورت گرفته باشد اما آن واقعیت وارد حافظه و ادراک عمومی نشود.

چرا بعضی روایت‌ها باور می‌شوند؟

والتر فیشر، نظریه‌پرداز ارتباطات، در «پارادایم روایی» نقطه عزیمت متفاوتی برای فهم ارتباط انسانی پیشنهاد می‌کند. او انسان را صرفاً موجودی نمی‌داند که با استدلال‌های منطقی و داده‌های عقلانی اقناع می‌شود؛ از انسان به‌مثابه Homo Narrans، یعنی«انسان روایت‌گر» سخن می‌گوید.

انسان‌ها جهان را تا حد زیادی از خلال داستان‌ها می‌فهمند، تجربه‌های خود را در قالب روایت سازمان می‌دهند و روایت‌های دیگران را نیز بر اساس نوعی «عقلانیت روایی» می‌سنجند. در این عقلانیت، دو مفهوم اهمیت ویژه دارند: انسجام روایی و وفاداری روایی. آنچه فیشر Narrative Probability می‌نامد و معمولاً با انسجام یا احتمال روایی توضیح داده می‌شود، ناظر بر ساختمان درونی داستان است: آیا اجزای روایت به هم می‌خورند؟ شخصیت‌ها رفتاری قابل فهم دارند؟ میان علت و معلول رابطه‌ای وجود دارد؟ داستان در طول زمان خودش را نقض نمی‌کند؟

اما مفهوم دوم، یعنی Narrative Fidelity یا وفاداری روایی، از این هم مهم‌تر است. پرسش این است که آیا روایت با تجربه زیسته، ارزش‌ها و شناخت مخاطب از جهان همخوانی دارد؟ آیا برای او آنچه گفته می‌شود «راست می‌نماید»؟ مسئله فقط صحت تک‌تک داده‌ها نیست، بلکه به این معنا است که مخاطب بتواند میان آنچه روایت می‌شود و آنچه در زندگی خود دیده، تجربه کرده و باور دارد، نسبتی واقعی پیدا کند. این تمایز، برای فهم یکی از مشکلات ارتباطات رسمی ما بسیار راهگشاست. یک روایت می‌تواند از نظر فرم منظم باشد، پیام‌های هماهنگ داشته باشد، بارها تکرار شود و از امکانات گسترده رسانه‌ای برخوردار باشد، اما اگر مردم نتوانند تجربه خود را در آن بازشناسند، «وفاداری روایی» آن پایین است. آسیب به اعتماد درست زمانی اتفاق می‌افتد که میان آنچه گفته می‌شود و آنچه زیسته شده است، تفاوت وجود داشته باشد.

جنگ ۴۰روزه این مسئله را برجسته‌تر کرد. مردم صرفاً مخاطب جنگ نبودند؛ جنگ را در خیابان، محل کار، بیمارستان، خانه، جاده، مدرسه و زندگی روزمره تجربه کردند. بنابراین روایت این جنگ نیز نمی‌تواند صرفاً از بالا ساخته و به آنان تحویل داده شود.

قهرمان را باید کشف کرد، نه ساخت

یکی از مهم‌ترین جلوه‌های این مسئله، موضوع قهرمانان در جنگ است. کلان‌روایت‌ها را نمی‌توان یک‌شبه در اتاق جلسات ساخت و سپس با دستورالعمل در دستگاه‌ها توزیع کرد؛ همان‌گونه که قهرمان را نمی‌توان با بخشنامه تولید کرد.

در جنگ اخیر، هزاران ایرانی در موقعیت‌هایی قرار گرفتند که رفتار آنان بخشی از پایداری کشور را ممکن کرد؛ پزشکان و پرستاران، امدادگران، کارکنان شبکه‌های آب و برق و ارتباطات، کارکنان نفت و پتروشیمی، رانندگان، کارگران، نیروهای خدمات شهری، کارکنان دولت و بسیاری از شهروندانی که در شرایط غیرعادی اجازه ندادند زندگی اجتماعی به‌کلی متوقف شود. قدرت روایی این آدم‌ها دقیقاً در این است که پیش از آنکه «نماد» باشند، انسان‌اند.

کنش آنها برای ساخته‌شدن یک محصول رسانه‌ای اتفاق نیفتاده است؛ ابتدا «کردار» وجود داشته و بعد امکان روایت آن فراهم شده است. فردوسی در گفت‌وگوی رستم و اسفندیار، این نسبت را به شکلی شگفت‌انگیز بیان می‌کند:

چنین گفت رستم به اسفندیار  / که کردار ماند ز ما یادگار

کنون داد ده باش و بشنو سخن / ازین نامبردار مرد کهن

در این دو بیت، «کردار» و «سخن» کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. قهرمانی نخست در کردار اتفاق می‌افتد؛ اما برای ماندن، به سخن و روایت نیز نیازمندیم. قهرمان در زمان واقعه عمل می‌کند، ولی این روایت است که می‌تواند کنش او را از محدوده یک لحظه بیرون بیاورد و وارد حافظه جمعی کند. از همین رو، وظیفه ارتباطات حرفه‌ای خلق قهرمان نیست؛ کشف قهرمان است. روابط عمومی نباید برای یک شخصیت از پیش طراحی‌شده داستان بسازد، بلکه باید کنش‌های اصیل را پیدا کند، آنها را مستند و راستی‌آزمایی کند و اجازه دهد صدای صاحبان تجربه شنیده شود.در برنامه ارتباطی هفته دولت نیز تلاش کردیم از همین زاویه حرکت کنیم. 

قرار نبود هفته دولت فقط به نمایش اعداد، افتتاح‌ها و گزارش عملکرد مدیران تبدیل شود. تلاش کردیم در کنار اقدامات دولت، کسانی دیده شوند که در روزهای جنگ و بحران به پایداری ایران کمک کردند. اگر یک سوی روایت، «دولت پای کار مردم» بود، جنگ سوی دیگر آن را آشکارتر کرد: «مردم پای کار ایران» این تغییر زاویه، در واقع گذار از «روایت درباره مردم» به «روایت توسط مردم» است.

از روایت متمرکز تا روایت راهبردی متصل

در ادبیات جدید ارتباطات جنگ، مفهومی مطرح شده که برای تجربه ما نیز قابل تأمل است: روایت راهبردی متصل یا Connective Strategic Narrative. در الگوی کلاسیک روایت راهبردی، معمولاً دولت یا نخبگان سیاسی روایت مرکزی را می‌سازند و سپس از طریق رسانه‌ها آن را به جامعه منتقل می‌کنند. اما پژوهش‌های جدید درباره ارتباطات جنگ نشان می‌دهد در محیط شبکه‌ای امروز، شکل دیگری از روایت می‌تواند پدید آید؛ روایتی که الزاماً در مرکز طراحی نشده است، بلکه از اتصال روایت‌های شهروندان، خبرنگاران، خانواده‌ها، کارشناسان، کاربران شبکه‌های اجتماعی و نهادهای رسمی ساخته می‌شود. در پژوهشی که در سال ۲۰۲۵ در مجله علمی   Frontiers in Political Science (مرزهای علوم سیاسی) منتشر شده و اتفاقا یک بازه زمانی ۴۰ روزه را در جنگ روسیه و اوکراین بررسی کرده، این پدیده را «روایت راهبردی متصل» می‌نامد؛ روایتی که در آن سازنده، منتشرکننده و دریافت‌کننده دیگر سه گروه کاملاً جدا نیستند و خود جامعه در ساخت و بازتفسیر معنا مشارکت می‌کند. 

اهمیت این مفهوم برای روابط عمومی دولتی بسیار جدی است. دولت لازم نیست و اساساً نمی‌تواند نویسنده همه داستان‌ها باشد. نقش حرفه‌ای‌تر دولت، معماری زیست‌بوم روایت است: فراهم‌کردن داده و دسترسی، کشف روایت‌های معتبر، تسهیل حضور رسانه‌ها، ایجاد امکان شنیده‌شدن تجربه‌ها و پیوند دادن روایت‌های خردی که در نقاط مختلف جامعه شکل گرفته‌اند.

کلان‌روایت در چنین الگویی حاصل تکرار هماهنگ یک جمله نیست؛ محصول اتصال صدها روایت کوچک اما معتبر است. این تفاوت، همان فاصله میان یک «کمپین پیام» و یک «زیست‌بوم روایت» است.

قهرمانی، بدون روایت رنج، کامل نیست با این همه، تأکید بر قهرمانان یک خطر نیز دارد: اینکه برای ساختن تصویری امیدبخش، بخش تجربه دردناک جامعه را حذف کنیم. جنگ ۴۰روزه فقط داستان ایستادگی نبود. جنگ، داستان اضطراب، ویرانی، سوگ، مجروحیت، از دست دادن خانه و عزیزان و کودکانی نیز بود که ناگهان در متن یک جنگ قرار گرفتند. مدرسه شجره طیبه میناب شاید یکی از روشن‌ترین نمونه‌های «روایت رنج» در این جنگ باشد.

اگر میناب صرفاً به «عدد شهدا» تبدیل شود، بخش بزرگی از حقیقت آن از دست رفته است. میناب را باید از خلال نام‌ها، چهره‌ها، خانواده‌ها، کلاس‌های درس، معلمان، اشیای باقی‌مانده و زندگی‌هایی که ناگهان متوقف شدند، روایت کرد. اینجا دوباره «وفاداری روایی» فیشر معنا پیدا می‌کند. مردمی که هم مقاومت را دیده‌اند و هم رنج را تجربه کرده‌اند. روایتی که فقط یکی از این دو را بازگو کند، ناقص خواهد بود.

ما ایستاده‌ایم؛ ما رنج کشیده‌ایم

اگر فقط از رنج بگوییم، جامعه به مجموعه‌ای از قربانیان بی‌عاملیت تقلیل می‌یابد؛ و اگر فقط از قهرمانی بگوییم، روایت از تجربه واقعی زندگی مردم فاصله می‌گیرد و به تبلیغ نزدیک می‌شود. قدرت یک جامعه اتفاقاً در همین هم‌نشینی آشکار می‌شود: جامعه‌ای که آسیب دیده، سوگوار شده و هزینه داده، اما توانسته است زندگی، خدمت و همبستگی خود را نیز حفظ کند.

بر این اساس، شاید مهم‌ترین تغییر مورد نیاز در روابط عمومی‌های دولتی، عبور از منطق «تولید محتوا» به منطق «معماری روایت» باشد.

معماری روایت یعنی پیش از آنکه به قالب، پوستر، کلیپ و هشتگ فکر کنیم، آدم‌ها، مسئله، کشمکش، نقطه عطف، جزئیات انسانی، شواهد و پیامدها را پیدا کنیم. یعنی بدانیم یک پروژه چه تغییری در زندگی ایجاد کرده، یک کارمند چرا در شرایط بحرانی مانده، یک خانواده چه تجربه‌ای داشته و یک زیرساخت در لحظه بحران چه معنایی برای کشور پیدا کرده است. البته ارتباطات بحران بدون پروتکل حرفه‌ای ممکن نیست. باید از پیش معلوم باشد چه کسی سخن می‌گوید، اطلاعات چگونه راستی‌آزمایی می‌شود، چه چیزی در چه زمانی قابلیت انتشار دارد، با تصاویر دردناک و حریم خصوصی قربانیان چگونه رفتار می‌کنیم و چگونه مانع تناقض پیام‌های دستگاه‌های مختلف ‌شویم. اما پروتکل، زیرساخت روایت است؛ خود روایت نیست.

شکست یک روایت، نه فقدان یک واقعیت

این بحث فقط درباره جنگ نیست. جنگ ۴۰روزه یک ضعف قدیمی‌تر را نیز آشکار کرد: در روایت پیشرفت و اقداماتی که نظام اجرایی و حتی همه ارکان حاکمیت در طول دهه‌ها انجام داده‌اند، اقناع و حمایت افکار عمومی به خوبی صورت نگرفته است. سال‌ها درباره «روایت پیشرفت» یا «خبر خوب» سخن گفته شده است. ستاد ملی روایت پیشرفت تشکیل شد، محتوای فراوان تولید و دستورالعمل‌ها و نامه‌های متعدد صادر شد، جشنواره‌های مختلف برگزار و گزارش‌های عملکردهای متنوع نیز تهیه شد. بدون تردید بخشی از این تلاش‌ها مفید بوده است؛ اما باید با شجاعت حرفه‌ای یک سؤال را مطرح کنیم: این حجم از فعالیت تا چه اندازه توانسته است ادراک مردم از پیشرفت را تغییر دهد؟ جنگ، پاسخ ناخوشایندی به بخشی از این پرسش داد.

وقتی حمله به زیرساخت‌ها آغاز شد و پل B۱ کرج هدف قرار گرفت، بسیاری از مردم تازه با ابعاد این پروژه، دشواری مهندسی آن و جایگاهش در زیرساخت حمل‌و نقل آشنا شدند. 

فارغ از خود حادثه، این پرسش ارتباطی اهمیت دارد: چرا اهمیت یک زیرساخت باید هنگام تخریب آن برای جامعه آشکار شود؟

اگر یک پروژه سال‌ها در حال طراحی و ساخت بوده، هزاران ساعت کار مهندسی و منابع کشور صرف آن شده، اما بخش بزرگی از جامعه تازه زمانی اهمیت آن را متوجه شدند که هدف حمله قرار گرفت، با مسئله‌ای فراتر از «کم‌اطلاعی» مواجه هستیم. به تعبیری تلخ، در برخی موارد، دشمن با انتخاب یک زیرساخت به‌عنوان هدف، اهمیت آن را برای افکار عمومی ملموس‌تر از سال‌ها اطلاع‌رسانی رسمی کرد.

این جمله به معنای شکست همه تلاش‌های «روایت پیشرفت» نیست؛ اما نشانه‌ای است که باید روش گذشته را نقد کنیم. شاید بیش از حد به حجم تولید محتوا توجه کردیم و کمتر پرسیدیم آن محتوا چه تغییری در تصور و باور مردم ایجاد کرده است. تعداد کلیپ، خبر، جشنواره و هشتگ، شاخص نهایی موفقیت روایت نیست. آزمون واقعی این است که مخاطب در پایان، چه چیزی را فهمیده و چه چیزی را باور کرده است.

ایران هرچه قوی‌تر؛ فرصت یک تغییر روش

در روزهای اخیر موضوع روایت جنگ و آثار آن بر جامعه ایران مورد بحث جدی است. جدای از پروتکل‌های خبری که اطلاع‌رسانی درباره حمله به یک مدرسه یا بیمارستان با زیرساخت انرژی یا ارتباطات در همان لحظه وقوع حادثه چه تفاوت‌هایی دارد، مسئله بیان خسارات، فرایند سازندگی و تاثیرات آن بر زندگی مردم هم محل مناقشه است. پیام رهبر انقلاب به مناسبت هفته دولت، از این منظر برای نظام ارتباطی کشور اهمیت ویژه‌ای دارد. در این پیام، در کنار تأکید بر حرکت به سوی «ایران هرچه قوی‌تر»، «تبیین و روایت قدرت و قوّت ایران و ملّت عزیز آن» یکی از ضرورت‌های دستیابی به این هدف دانسته شده است. این تأکید را نباید به معنای آغاز یک موج تازه از تولید پوستر، کلیپ و شعار  و تشکیل ستادها و قرارگاه‌های مختلف با انواع بودجه‌ها فهمید. اگر می‌خواهیم «ایران هرچه قوی‌تر» به سرنوشت برخی تجربه‌های پیشین در روایت پیشرفت دچار نشود، باید پیش از هر چیز در منطق روایت‌گری تجدیدنظر کنیم. روایت قدرت زمانی باورپذیر است که چند ویژگی را هم‌زمان داشته باشد:

نخست، وفاداری روایی؛ روایت نباید با زندگی روزمره مردم در تعارض آشکار باشد. نمی‌توان از قدرت سخن گفت و دشواری‌های واقعی را چنان حذف کرد که مخاطب احساس کند در جهانی متفاوت از راوی زندگی می‌کند. صداقت البته به معنای برجسته‌سازی بی‌قاعده همه ضعف‌ها، به‌ویژه در شرایط جنگ، نیست؛ اما قطعاً به معنای جعل، اغراق یا انکار تجربه زیسته مردم نیز نیست. روایت معتبر باید حقیقت را انتخاب و سازمان‌دهی کند، نه اینکه حقیقتی جایگزین بسازد.

دوم، انسجام روایی؛ پروژه‌ها و آمارهای پراکنده باید در یک رابطه معنادار قرار گیرند. اینکه چند کیلومتر راه، چند مگاوات ظرفیت یا چند هزار واحد ساخته شده، هنوز روایت نیست. مخاطب باید بفهمد این ظرفیت چگونه به امنیت، رفاه، پایداری یا کیفیت زندگی او متصل می‌شود.

سوم، عینیت و ملموس‌بودن؛ قدرت ملی یک مفهوم انتزاعی است؛ اما پلی که ساخته شده، بیمارستانی که در بحران کار کرده، شبکه‌ای که از کار نیفتاده، کارخانه‌ای که تولید را ادامه داده و انسانی که در لحظه سخت مسئولیتش را رها نکرده، صورت‌های ملموس همان قدرت‌اند. اگر لازم باشد دائماً به مخاطب بگوییم «این پروژه بزرگ است»، «این کشور قدرتمند است» یا «این اتفاق افتخارآفرین است»، شاید هنوز نتوانسته‌ایم داستان را درست روایت کنیم. روایت موفق باید شواهد، شخصیت‌ها و موقعیت را چنان کنار هم قرار دهد که مخاطب تا حد امکان خود به نتیجه برسد.

چهارم، اعتبار راوی؛ اگر همه چیز از زبان مقام و مدیر گفته شود، حتی دستاورد واقعی نیز ممکن است در ذهن مخاطب به «گزارش عملکرد» تقلیل پیدا کند. متخصص، کارگر، پرستار، مهندس، خانواده و شهروندی که نتیجه یک اقدام را لمس کرده، گاه راوی بسیار مؤثرتری است.

پنجم، اتصال روایت‌های خرد؛ «ایران هرچه قوی‌تر» نباید یک متن واحد باشد که از مرکز نوشته و در سراسر کشور تکثیر شود. باید یک روایت راهبردی متصل باشد؛ هزاران داستان کوچک، واقعی، متنوع و حتی دارای لحن‌های متفاوت که در کنار یکدیگر معنایی مشترک می‌سازند.

ششم، پذیرش هم‌زمان قدرت و رنج؛ اگر میناب بخشی از روایت ایران امروز است، حمله به پل‌ها، هواپیماها، کارخانه‌های فولاد و پتروشیمی‌ها هم بخشی از روایت جنگ است. اگر در روایت قدرت برای سوگ جامعه یا خسارت‌ها جایی را در نظر نگیریم، بخشی از وفاداری روایی و در نهایت اعتماد به روایت را از دست می‌دهیم.

باور را هم نمی‌توان ابلاغ کرد

شاید نقطه اتصال همه این بحث‌ها همین‌جا باشد. همان‌گونه که قهرمان را نمی‌توان ابلاغ کرد، باور را نیز نمی‌توان ابلاغ کرد. می‌توان بخشنامه صادر کرد، کمپین طراحی کرد، محتوا تولید کرد و بودجه رسانه‌ای اختصاص داد؛ اما هیچ‌یک به‌تنهایی تضمین نمی‌کند که روایت در ذهن جامعه پذیرفته شود. «ایران هرچه قوی‌تر» نیز اگر بخواهد از یک عبارت به یک کلان‌روایت اجتماعی تبدیل شود، باید از همین مسیر عبور کند. تبلیغ می‌کوشد مردم آنچه را ما می‌گوییم باور کنند؛ روایت معتبر کمک می‌کند مردم آنچه را خود دیده، زیسته و تجربه کرده‌اند، در یک معنای مشترک بازشناسند. روابط عمومی‌های دولتی باید این تغییر ریل را آغاز کنند.»

*دبیر شورای اطلاع‌رسانی دولت

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار