روزی به نام همه دانش آموزان
قم(پانا) - سیزدهم آبان، روزی به نام همه دانش آموزان است که در آن، تقویم و تختهسیاه به هم نگاه میکنند و هر دو ساکت میشوند، چون حرفی هست که فقط از دهان بچهها برمیآید.
سیزدهم آبان، در تقویم ما فقط یک تاریخ نیست. یک زخم است که خوب شده و جای آن، به یادگار مانده؛ یک صدا است که از سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت تا امروز، در راهروهای مدرسهها طنین میاندازد. یک روز است که در آن، تقویم و تختهسیاه به هم نگاه میکنند و هر دو ساکت میشوند، چون حرفی هست که فقط از دهان بچهها برمیآید.
بگذار از جنس دیگری بگویم. روز دانشآموز، روز آنهایی است که کیفشان از کتاب سنگینتر است، چون در جیبشان یک دنیای نیمهساخته دارند: یک آرزو، یک سوال بیجواب، یک «چرا» که هنوز کسی به آن درست جواب نداده. سیزده آبان، روز نوجوانی است که پشت نیمکت نشسته و در دفتر مشقش، به جای مشق، نقشهی آینده میکشد. روز دختری است که در حاشیهی کتاب جغرافیا، اسم شهرهایی را مینویسد که هنوز ندیده، و پسرکی که در آخرین صفحهی دفتر ریاضی، طرح ماشینی را میکشد که هنوز اختراع نشده است.
این روز، یادگار بچههایی است که خیلی زود بزرگ شدند. بچههایی که سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت، در حیاط مدرسه ایستادند و فهمیدند دانشآموز بودن فقط به معنی رفتن به مدرسه نیست؛ به معنی دانستن است، پرسیدن است، و ایستادن پای آنچه باور داریم. آنها رفتند، اما چراغی روشن ماند؛ چراغی که امروز دست ماست.
و ما چه میکنیم با این چراغ؟ گاهی زیر نور آن درس میخوانیم، گاهی زیر نور آن گریه میکنیم از ترس امتحان، و گاهی فراموش میکنیم که این نور، روزی جان چند نفر را گرفت تا به دست ما برسد. گاهی آنقدر درگیر نمره میشویم که یادمان میرود چرا آمده بودیم. گاهی آنقدر از سوال میترسیم که ترجیح میدهیم ساکت بمانیم و سرمان را پایین بیندازیم. اما چراغ، چراغ است؛ حتی اگر ما فراموشش کنیم، خاموش نمیشود. فقط منتظر میماند تا کسی دوباره به آن نگاه کند.
روز دانشآموز، روز توست؛ تو که صبحها با چشمهای خوابآلود از خانه بیرون میزنی و شبها با چشمهای خسته برمیگردی. تو که در زنگ تفریح، بلندترین خندهی دنیا را داری و در زنگ ریاضی، ساکتترین آدم روی زمین میشوی. تو که معلمت اسمت را صدا میزند و قلبت میایستد، و بعد که میفهمی فقط برای پاک کردن تخته بود، دوباره میتپد.
تو که صبح، پیش از آنکه از خانه بیرون بزنی، یک بار دیگر به آینه نگاه میکنی و از خودت میپرسی امروز چه روزی است، و بعد کیف را برمیداری و میروی، بیآنکه بدانی داری تاریخ میسازی. تو که در راه مدرسه، با دوستت دربارهی یک فیلم حرف میزنی و نمیدانی همین حرفهای ساده، همین خندههای بیدلیل، همین قدمهای روزانه، دارند آدمی را میسازند که سالها بعد، در جایی ایستاده و به همین روزها فکر میکند.
تو که یک روز عاشق یک درس میشوی و فردا از همان درس متنفر میشوی، و این تناقض، عجیبترین و زیباترین چیز دنیاست. تو که در زنگ انشا نمیدانی چه بنویسی و بعد، ناگهان، کلمهها از جایی میآیند که خودت هم نمیشناسی. تو که در زنگ ورزش، آخرین نفر انتخاب میشوی و قسم میخوری که یک روز، اول انتخاب شوی. تو که در کتابخانه، کتابی را برمیداری که فقط جلدش را دوست داری، و بعد نمیتوانی زمینش بگذاری.
امروز، به خودت نگاه کن. به آن دفترهایی که پر شدهاند از خطخطی و پاککن و جای انگشتهایت. به آن کیف سنگینی که روی شانهات رد انداخته. به آن سوالی که هنوز جواب نگرفته. به آن خطهایی که با خودکار آبی نوشتی و بعد با غلطگیر پاک کردی و دوباره نوشتی، تا کاغذ از بس پاک شد، سوراخ شد. اینها همه نشانهی زندگیاند؛ نشانهی اینکه تو داری ساخته میشوی، آجر به آجر، و هیچ آجری بیدلیل گذاشته نمیشود.
هیچ زنگ تفریحی بیدلیل نیست. هیچ امتحانی، هیچ نمرهای، هیچ صبح سختی که با اکراه از تخت پایین آمدی، هیچ شبی که تا دیروقت پای درس نشستی و آخرش نفهمیدی چه خواندی؛ هیچکدام بیدلیل نیستند. اینها همه، تکههای پازلیاند که تصویر کاملش را هنوز ندیدهای. و شاید زیبایی ماجرا همین باشد: که تصویر کامل را نمیبینی، اما هر روز یک تکهی تازه در دستت میگذاری.
سیزده آبان به ما یاد میدهد که دانشآموز بودن، یک عنوان موقت نیست که با گرفتن دیپلم تمام شود. دانشآموز بودن، یک حالت روح است: حالت کسی که هنوز میپرسد، هنوز میخواند، هنوز میخواهد بداند چرا آسمان آبی است و چرا بعضی چیزها را نمیشود با یک جمله توضیح داد. حالت کسی که وقتی چیزی را نمیفهمد، خجالت نمیکشد از پرسیدن؛ و وقتی چیزی را میفهمد، خوشحال میشود مثل بچهای که اولین بار دوچرخهسواری یاد گرفته است.
دانشآموز بودن، یعنی هنوز آنقدر کنجکاو باشی که وقتی در خیابان درختی عجیب میبینی، بایستی و نگاهش کنی. یعنی هنوز آنقدر جسور باشی که در کلاس بگویی «من این را نفهمیدم» و این جمله، شجاعانهترین جملهی دنیا باشد. یعنی هنوز آنقدر زنده باشی که از یک کتاب، یک فیلم، یک جملهی سادهی معلم، قلبت بلرزد.
ملیکا پرویزی, [۱۱/۴/۲۰۲۶ ۵:۵۸ PM]
پس امروز، در این روز که به نام توست، یک کار کوچک بکن. یک سوال بپرس که جوابش را نمیدانی. یک کتاب بخوان که معلم نگفته. یک بار، فقط یک بار، به خیابان نگاه کن و فکر کن که تو، در آیندهای نهچندان دور، قرار است چه چیزی را درست کنی که ما نتوانستیم. به پیرمردی فکر کن که روی نیمکت پارک نشسته و به مدرسهای نگاه میکند که سالها پیش در آن درس خوانده. به او فکر کن و بدان که یک روز، تو هم همانجا خواهی نشست؛ و آن روز، تنها چیزی که برایت میماند، خاطرهی همین روزهاست. پس بگذار خاطرهای بسازی که وقتی به آن نگاه میکنی، لبخند بزنی.
به معلمی فکر کن که اسمش را به یاد نمیآوری، اما جملهاش را هنوز یادت هست. به دوستی فکر کن که کنارت نشسته و شاید سالها بعد، نشانیاش را نداشته باشی. به آن زنگی فکر کن که همیشه وسط بهترین لحظهی روز میزند. به همهی اینها فکر کن و بدان که اینها ثروت تو هستند؛ ثروتی که هیچکس نمیتواند از تو بگیرد.
روز دانشآموز مبارک. نه فقط امروز، بلکه هر روزی که کیف به دست میگیری و به سمت مدرسه راه میافتی؛ چون هر روز، فرصتی تازه است برای یاد گرفتن، و هر روز، سیزده آبان کوچک خودت است.
و اگر روزی خسته شدی، اگر روزی حس کردی این راه تمام نمیشود، اگر روزی به خودت گفتی این همه خواندن به چه کار میآید، به همان چراغی فکر کن که سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت روشن شد و هنوز، با وجود همهی بادها، خاموش نشده. آن چراغ، حالا دست توست. و تو، حتی اگر خودت ندانی، داری آن را به کسی میرسانی که هنوز به دنیا نیامده. این، سنگینترین و زیباترین مسئولیت دنیاست: که چراغ را زنده نگه داری.
سیزده آبان، روز توست. روز آن بچهای که هنوز، در گوشهی قلبت، پشت نیمکت نشسته و منتظر است تا کسی اسمش را صدا بزند.
ارسال دیدگاه