آتنا صابری*

همواره جایی برای تلاش هست

تهران (پانا) - گاهی این جمله درباره پیدا کردن یک شغل، گاهی درباره وضعیت اقتصادی، گاهی درباره آینده و گاهی حتی درباره روابط و زندگی شخصی است و ممکن است مدت‌ها تلاش کنیم، برنامه‌ریزی کنیم و امیدوار باشیم، اما هر بار با مانعی تازه روبه‌رو شویم. ممکن است احساس کنیم تلاش کردن دیگر نتیجه‌ای ندارد.

کد مطلب: ۱۷۵۱۱۶۲
لینک کوتاه کپی شد
همواره جایی برای تلاش هست

در روزهایی که فشارهای اقتصادی، افزایش هزینه‌های زندگی، نگرانی درباره آینده و تجربه بحران‌های مختلف بخشی از زندگی روزمره بسیاری از مردم شده است، توجه به تأثیر این شرایط بر روان انسان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. یکی از مفاهیم روان‌شناسی که می‌تواند به درک بخشی از این تجربه کمک کند، «درماندگی آموخته‌شده» است.

درماندگی آموخته‌شده چیست؟

مفهوم درماندگی آموخته‌شده نخستین بار در دهه ۱۹۶۰ توسط روان‌شناس آمریکایی، مارتین سلیگمن و همکارانش مطرح شد. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که فرد در اثر کسب تجربه‌های مکرر در شرایطی که احساس می‌کند کنترلی بر آنها ندارد، به این باور می‌رسد که تلاش او تأثیر چندانی بر نتیجه نخواهد داشت. در چنین شرایطی ممکن است فرد حتی زمانی که امکان تغییر یا اثرگذاری وجود دارد نیز کمتر اقدام کند؛ زیرا پیشاپیش انتظار دارد تلاشش بی‌نتیجه باشد. درماندگی آموخته‌شده به زبان ساده یعنی انسان نه فقط با یک مشکل، بلکه با «احساس ناتوانی در برابر مشکل» مواجه می‌شود. البته باید میان یک واقعیت مهم و مفهوم درماندگی آموخته‌شده تفاوت قائل شد. همه مشکلات زندگی با تلاش فرد قابل حل نیستند. انسان همیشه نمی‌تواند شرایط اقتصادی، اتفاقات اجتماعی، بحران‌ها یا تصمیم‌های دیگران را کنترل کند. بنابراین نمی‌توان هر احساس خستگی، ناامیدی یا نگرانی را درماندگی آموخته‌شده نامید. مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که تجربه‌های مکرر ناتوانی، به یک باور عمومی تبدیل شوند: «من هیچ کاری از دستم برنمی‌آید.»

یکی از خطرناک‌ترین قسمت‌های این چرخه، تغییر تدریجی جمله‌های ذهنی ماست. ابتدا ممکن است بگوییم، این بار نشد، بعد بگوییم، هر کاری می‌کنم نمی‌شود و در نهایت به این جا برسیم که «اصلاً فایده‌ای ندارد.» در این مرحله، مشکل فقط شرایط بیرونی نیست؛ بلکه برداشت ما از میزان اثرگذاری خودمان نیز تغییر کرده است. به همین دلیل، درماندگی آموخته‌شده فقط درباره «تسلیم شدن» نیست؛ بلکه درباره از دست دادن تدریجی احساس «عاملیت» است؛ یعنی احساس اینکه من هنوز می‌توانم در بخشی از زندگی خود تصمیم بگیرم و اثر بگذارم.

در مواجهه با شرایط دشوار اقتصادی و اجتماعی، طبیعی است که افراد احساس خستگی، اضطراب، خشم یا نگرانی کنند. بنابراین نباید هر واکنش منفی را نشانه بیماری یا اختلال روانی دانست. اتفاقاً یکی از نکات مهم این است که مراقب باشیم مفهوم درماندگی آموخته‌شده را بیش از حد گسترده نکنیم. اگر فردی در برابر یک مشکل واقعی احساس ناتوانی می‌کند، لزوماً «منفی‌باف» یا «کم‌تلاش» نیست. گاهی شرایط واقعاً دشوار هستند و ظرفیت روانی انسان نیز محدود است. اما اگر تجربه ناتوانی از یک موقعیت به تمام زندگی تعمیم پیدا کند، ممکن است فرد کم‌کم باور کند که هیچ تصمیم یا اقدامی از سوی او نمی‌تواند چیزی را تغییر دهد.

 بازگشت از درماندگی از کجا شروع می‌شود؟

شاید پاسخ، تغییر یک‌باره زندگی نباشد. گاهی لازم است ابتدا میان سه چیز تفاوت بگذاریم: آنچه در کنترل ما نیست ، آنچه تا حدی می‌توانیم بر آن اثر بگذاریم و آنچه همین امروز می‌توانیم انجام دهیم. این تفکیک ساده می‌تواند به ذهن کمک کند تا از نگاه «همه یا هیچ» فاصله بگیرد، ممکن است نتوانیم وضعیت اقتصادی جامعه را تغییر دهیم، اما می‌توانیم درباره مهارت‌هایی که یاد می‌گیریم تصمیم بگیریم. ممکن است نتوانیم آینده را پیش‌بینی کنیم، اما می‌توانیم برای چند ماه آینده برنامه‌ای واقع‌بینانه داشته باشیم. ممکن است نتوانیم تمام مشکلات را حل کنیم، اما می‌توانیم برای یک مشکل مشخص، یک قدم کوچک برداریم. همین اقدامات کوچک می‌توانند اهمیت روان‌شناختی داشته باشند؛ زیرا به ذهن یادآوری می‌کنند که «هنوز همه چیز خارج از کنترل من نیست.»

یادمان باشد، امید، به معنای انکار واقعیت نیست. در مواجهه با شرایط دشوار، گاهی تصور می‌شود که امیدوار بودن یعنی نادیده گرفتن مشکلات در حالی که امید سالم با خوش‌بینی غیرواقع‌بینانه تفاوت دارد. امید به این معنا نیست که بگوییم «همه چیز حتماً خوب خواهد شد.» امید می‌تواند معنای ساده‌تری داشته باشد: با وجود اینکه همه چیز در کنترل من نیست، هنوز بخش‌هایی وجود دارد که می‌توانم درباره آنها تصمیم بگیرم. این نوع نگاه، نه انکار مشکلات است و نه وعده‌ای برای حل سریع آنها؛ بلکه تلاشی برای حفظ ارتباط انسان با توانایی انتخاب و اقدام است.

برای فهم بهتر مفهوم درماندگی آموخته‌شده، شاید لازم باشد کمی از فضای کتاب‌ها و تعریف‌های روان‌شناختی فاصله بگیریم و به زندگی روزمره مردم ایران نگاه کنیم؛ به مردمی که در سال‌های اخیر، بارها و بارها با اتفاقاتی مواجه شده‌اند که بسیاری از آنها خارج از کنترل فردی‌شان بوده است. جنگ، از دست دادن جان انسان‌ها، ترس و ناامنی، نگرانی برای خانواده، اخبار تلخ و مداوم، فشار اقتصادی، افزایش هزینه‌های زندگی و نوسانات شدید قیمت‌ها، تنها بخشی از تجربه‌هایی هستند که می‌توانند احساس امنیت روانی انسان را تحت تأثیر قرار دهند. در کنار این مسائل، دغدغه‌های روزمره نیز ادامه دارند. جوانی که باید برای آینده شغلی خود تصمیم بگیرد، دانشجویی که نگران ادامه تحصیل است، خانواده‌ای که باید هزینه‌های زندگی را مدیریت کند و کنکوری‌ای که در یکی از مهم‌ترین مقاطع زندگی خود قرار دارد، همگی در شرایطی قرار گرفته‌اند که گاهی حتی برنامه‌ریزی برای چند ماه آینده نیز دشوار به نظر می‌رسد.

برای بسیاری از مردم، مسئله فقط گرانی یک کالا یا افزایش قیمت دلار نیست. مسئله، تجربه مداومِ بی‌ثباتی است؛ اینکه چیزی که امروز قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد، ممکن است فردا دیگر همان وضعیت را نداشته باشد. انسان برای داشتن آرامش روانی، به حدی از پیش‌بینی‌ پذیری و احساس کنترل نیاز دارد. وقتی فرد برای مدت طولانی با شرایطی روبه‌رو می‌شود که نمی‌تواند نتیجه آنها را پیش‌بینی یا کنترل کند، ممکن است به تدریج خسته شود. این خستگی همیشه با گریه، اضطراب یا واکنش‌های آشکار دیده نمی‌شود. گاهی خودش را در بی‌تفاوتی نشان می‌دهد. در جمله‌ای مثل، دیگه مهم نیست یا هرچی بشه، بشه و شاید دردناک‌تر از همه: «کاری از دست من برنمیاد.»

این جملات لزوماً به معنای درماندگی آموخته‌شده نیستند؛ اما می‌توانند نشانه‌ای باشند از اینکه فشارهای مداوم، احساس اثرگذاری فرد را تحت تأثیر قرار داده‌اند.

نسلی که مدام باید خودش را با شرایط جدید تطبیق دهد

یکی از دشواری‌های زندگی در شرایط بی‌ثبات این است که انسان فرصت کافی برای سازگاری با یک وضعیت پیدا نمی‌کند؛ پیش از آنکه با یک نگرانی کنار بیاید، نگرانی دیگری از راه می‌رسد. یک دانش‌آموز یا کنکوری ممکن است ماه‌ها برای آینده تحصیلی خود برنامه‌ریزی کند، اما همزمان با نگرانی‌های اقتصادی، خانوادگی و اجتماعی نیز درگیر باشد. برای او کنکور فقط یک امتحان نیست؛ ممکن است تبدیل به نمادی از آینده‌ای شود که نمی‌داند چقدر قابل پیش‌بینی است. همین مسئله درباره جوانی که به دنبال شغل است، زوجی که برای ازدواج برنامه‌ریزی می‌کنند یا خانواده‌ای که تلاش می‌کند آینده فرزندانش را تأمین کند نیز صدق می‌کند. وقتی آینده دائماً نامطمئن به نظر برسد، ذهن انسان ممکن است به جای«برنامه‌ریزی»، به سمت «فقط دوام آوردن» حرکت کند.

نقش یک درمانگر خوب در روزهایی که زندگی سخت‌تر شده است

وقتی از درماندگی آموخته‌شده صحبت می‌کنیم، یک سؤال مهم مطرح می‌شود: اگر فرد احساس کند دیگر توان تغییر شرایط را ندارد، چه کسی و چگونه می‌تواند به او کمک کند؟ اینجاست که نقش یک درمانگر می‌تواند اهمیت پیدا کند. یک درمانگر خوب قرار نیست به فرد بگوید «مثبت فکر کن» یا مشکلات واقعی زندگی را نادیده بگیرد، قرار نیست به کسی وعده دهد که همه چیز به زودی درست خواهدشد. روان‌درمانی قرار نیست واقعیت دشوار زندگی را انکار کند؛ بلکه می‌تواند به فرد کمک کند در مواجهه با این واقعیت، راه‌های سالم‌تری برای کنار آمدن و ادامه دادن پیدا کند. درمانگر می‌تواند به فرد کمک کند میان آنچه واقعاً خارج از کنترل من است و  آنچه هنوز می‌توانم روی آن اثر بگذارم تفاوت بگذارد. گاهی فرد آن‌قدر درگیر اتفاقات بیرونی شده است که دیگر صدای نیازهای خودش را نمی‌شنود. درمانگر می‌تواند فضایی امن فراهم کند تا فرد بتواند بدون ترس از قضاوت، درباره ترس‌ها، خشم، غم، خستگی و ناامیدی خود صحبت کند. در چنین فرایندی، هدف این نیست که فرد متقاعد شود همه چیز خوب است؛ هدف این است که بتواند حتی در شرایطی که همه چیز خوب نیست، دوباره احساس کند بخشی از زندگی‌اش هنوز در اختیار خودش قرار دارد.

یک درمانگر خوب به جای اینکه به جای فرد تصمیم بگیرد، به او کمک می‌کند خودش بهتر ببیند، بهتر انتخاب کند و توانایی‌های فراموش‌شده‌اش را دوباره پیدا کند. گاهی اولین قدم برای خروج از درماندگی، حل کردن یک مشکل بزرگ نیست؛ بلکه همین است که فرد بتواند دوباره بگوید: «شاید همه چیز دست من نباشد، اما هنوز چیزهایی هست که می‌توانم درباره آنها تصمیم بگیرم.»

در شرایطی که بسیاری از مردم با فشار اقتصادی، نگرانی درباره آینده، تجربه فقدان، ناامنی و خستگی روانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، توجه به سلامت روان دیگر یک موضوع تجملی نیست. مراقبت از روان، بخشی از مراقبت از زندگی است. شاید ما نتوانیم تمام اتفاقاتی را که در جهان و جامعه رخ می‌دهد کنترل کنیم؛ اما می‌توانیم یاد بگیریم چگونه در میان این شرایط، ارتباط خود را با خودمان، با دیگران و با بخش‌هایی از زندگی که هنوز در اختیارمان هستند حفظ کنیم.

و شاید یکی از مهم‌ترین کارهای یک درمانگر همین باشد: کمک به انسان برای اینکه در میان روزهایی که بارها به او گفته‌اند «نمی‌توانی»، دوباره امکانِ «می‌توانم» را به او باز گرداند.

*کارشناس روان شناسی

 

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار