میان صفحههای خاموش و نیمکتهای زنده
شیراز (پانا) - ساعت ۱۰ صبح بود؛ صدای آلارم گوشی در اتاق پیچید؛ همان صدایی که این روزها بیشتر از زنگ مدرسه میشنیدیم. چشمهایم را باز کردم، گوشی را برداشتم و وارد نرمافزار آموزشی شدم. معلم مشغول درس دادن بود، فرمولها روی صفحه میآمدند، صدا از بلندگوی گوشی پخش میشد و روز دیگری از آموزش مجازی آغاز شده بود.
همهچیز سر جای خودش بود؛ دستکم روی کاغذ، کلاس تشکیل شده بود. معلم درس میداد و ما دانشآموزان یکییکی به فهرست حاضران اضافه میشدیم. اما مگر یادگیری فقط همین بود؟ مگر میشد تمام آنچه را که در یک کلاس واقعی اتفاق میافتد در صفحهای کوچک جا داد؟
گاهی کلاس تمام میشد بیآنکه بفهمیم زنگ چه وقت خورد، گاهی درس را شنیده بودیم اما چیزی از آن نفهمیده بودیم و گاهی هم انگار تنها چیزی که اهمیت داشت، حضور داشتن بود؛ حتی اگر ذهنمان هزار جای دیگر میچرخید. آموزش ادامه داشت، اما آیا یادگیری هم به همان اندازه ادامه پیدا میکرد؟
آن روزها، مسئله فقط درس و امتحان نبود. سایه جنگ و خبرهای نگرانکننده، آرامش را از روزهای معمولی گرفته بود. وقتی هر خبر میتوانست دل آدم را بلرزاند، تمرکز کردن روی یک مسئله ریاضی یا حفظ کردن چند خط از کتاب، همیشه به سادگی گذشته نبود. ما دانشآموز بودیم؛ با دفترهایی که باید پر میشدند، آیندهای که باید برایش تلاش میکردیم و ذهنهایی که گاهی بیشتر از سنوسالمان درگیر نگرانی بودند. بااینحال، زندگی منتظر نمیماند. تکلیفها باید انجام میشدند، کلاسها برگزار میشدند و تقویم، بیاعتنا به حالوهوای ما، روزها را ورق میزد.
و پس از مدتی که سایه افکار و سختیها کمرنگتر شده بود، مدرسه دوباره آغاز شد. حالا در مدرسه هستیم؛ دیگر آن روز اول و هیجان دیدار دوباره دوستان گذشته است. حالا کمکم به برنامهها، زنگها، درسها و شلوغی آشنای مدرسه برگشتهایم. صدای معلم را بیواسطه میشنویم، سؤالهایمان را همان لحظه میپرسیم و گاهی از کنار هم بودن، بیآنکه متوجه باشیم، آرامش میگیریم. عجیب است؛ چیزهایی که روزی عادی به نظر میرسیدند، حالا معنای دیگری دارند. نیمکتی که شاید بارها از نشستن روی آن خسته شده بودیم، راهرویی که از شلوغیاش شکایت میکردیم و حتی صدای زنگی که همیشه منتظر تمام شدنش بودیم، حالا بخشی از زندگیای هستند که قدرش را بیشتر میدانیم.
البته بازگشت به مدرسه به معنای تمام شدن تمام نگرانیها نیست. نمیشود با باز شدن درهای کلاس، همه دلشورهها را پشت در جا گذاشت. بعضی نگرانیها همراه آدم به مدرسه میآیند؛ درست مثل خاطره روزهایی که درس خواندن، میان خبرها و اضطرابها، سختتر از همیشه شده بود. شاید مهمترین چیزی که آن روزها باید یاد میگرفتیم، در هیچ کتابی نوشته نشده بود: اینکه پشت هر دانشآموزی که نامش در فهرست کلاس ثبت میشود، دنیایی از فکرها، دغدغهها و آرزوها وجود دارد. گاهی لازم است پیش از پرسیدن از تکلیف و امتحان، از حال دل او بپرسیم و پیش از قضاوت درباره حواسپرتیاش، ببینیم چه چیزی ذهنش را مشغول کرده است.
حالا که دوباره کنار هم درس میخوانیم، دلم میخواهد مدرسه فقط جایی برای تمام کردن کتابها و گرفتن نمرهها نباشد؛ جایی باشد که در آن، یاد گرفتن جدی گرفته شود، نگرانیها شنیده شوند و هیچ دانشآموزی احساس نکند در میان شلوغی درسها و اتفاقهای دنیا، صدایش به جایی نمیرسد.
ساعتها میگذرند؛ در آخر، آلارم گوشی خاموش میشود اما با این تفاوت که کلاس مجازی به پایان میرسد و زنگ مدرسه دوباره به صدا درمیآید. چیزی که از این روزها با ما میماند، فقط چند صفحه جزوه و چند فصل درس نیست، بلکه خاطره روزهایی است که با همه دشواریهایشان گذشتند و فرصتی است که حالا برای دوباره آموختن، دوباره ساختن و امیدوار ماندن پیش روی ماست. شاید نتوانیم همه روزها را آنطور که میخواهیم پیش ببریم، اما میتوانیم قدر روزهایی را که دوباره کنار هم هستیم، بیشتر بدانیم و روزهای بهتری در کنار هم بسازیم. این بار، دلم میخواهد از کلاسها فقط درس یادمان نماند؛ از روزهای سخت هم یاد بگیریم که آرامش، یادگیری و کنار هم بودن، چیزهای کوچکی نیستند و در زندگی بسیار اهمیت دارند.
ارسال دیدگاه