از میان آوار تا آغوش خاطرهها؛ ناگفتههای پدران شهدای میناب در مدرسه شاهد آباده
آباده (پانا) - دو تن از پدران شهدای میناب با حضور در دبیرستان شاهد امابیها شهرستان آباده، پای روایت دانشآموزان نشستند و از خاطرات فرزندان شهید خود، روز حادثه، جستوجو در میان آوار و دشواریهای شناسایی پیکر شهدا گفتند؛ روایتی از دلتنگی و صبوری خانوادههایی که یاد فرزندانشان همچنان در زندگی آنان جاری است.
آن روز، من برای ثبت یک دیدار آمده بودم؛ با دوربینی در دست و دفترچهای برای نوشتن. اما خیلی زود فهمیدم قرار نیست تنها تصویر ثبت کنم؛ قرار است روایتِ دلتنگی را بشنوم.
دبیرستان شاهد امابیها شهرستان آباده، میزبان دو تن از پدران شهدای میناب بود؛ پدرانی که از راه رسیدند، اما گویی با خود تکهای از روزهای سخت گذشته را نیز به همراه آوردند؛ روزهایی که در آن، انتظار معنای دیگری داشت، نام فرزند با بغض بر زبان میآمد و خاطره، نزدیکترین فاصله را با دلتنگی پیدا میکرد.
من در میان دانشآموزانی ایستاده بودم که چشم به این دو پدر دوخته بودند؛ نوجوانانی که میخواستند بشنوند، بفهمند و شاید برای نخستینبار، بخشی از آنچه بر خانوادههای شهدا گذشته است را نه در کتاب و تصویر، بلکه از زبان پدرانی بشنوند که خود، سالها با آن خاطرات زندگی کردهاند. دوربین را روشن کردم؛ اما نمیدانستم در برابر من، تنها دو مهمان ننشستهاند؛ دو پدر با دو جهان ناگفته، دو قلب که هنوز نام فرزندانشان را با همان مهر نخستین بر زبان میآورند.
وقتی سخن به روز حادثه رسید، فضای دیدار رنگ دیگری گرفت. از مدرسهای گفتند که روزی محل درس و دفتر و زنگ و صدای دانشآموزان بود؛ اما در آن روز، آوار جای دیوارها را گرفته بود و پدر و مادرانی که خود را به آنجا رسانده بودند، در میان ویرانهها تنها یک چیز میخواستند: نشانی از فرزند.
در آن لحظه، دیگر واژه «آوار» برای من تنها یک واژه نبود. آوار برای یک پدر، فقط سنگ و خاک و آهن نیست؛ گاهی آوار یعنی فرو ریختن ناگهانی جهانی که سالها با حضور یک فرزند ساخته شده است؛ آوار یعنی جستوجویی که هر لحظهاش با امیدی کوچک آغاز میشود و با ترسی بزرگ ادامه پیدا میکند؛ آوار یعنی دستی که میان خاک میگردد و دلی که میان هزار احتمال، تنها یک آرزو را تکرار میکند: فرزندم را پیدا کنم.
از جستوجو گفتند؛ از لحظههایی که انتظار کش میآمد؛ از دشواری شناسایی پیکر شهدا؛ از روزهایی که تفحص و جستوجو بخشی از خاطره خانوادهها شد. و من، پشت دوربین، فهمیدم بعضی صحنهها را حتی اگر هزار بار ثبت کنی، باز هم چیزی از حقیقت آن لحظه در قاب نمیگنجد.
در چهره پدران چیزی بود که با هیچ کلمهای نمیشد کامل توصیفش کرد. پدر وقتی از فرزندش سخن میگوید، حتی اگر سالها از نبودنش گذشته باشد، گویی هنوز همان کودک را در برابر خود میبیند. برای پدر، فرزند فقط یک نام در شناسنامه نیست؛ بخشی از زندگی اوست؛ بخشی از روزهای خانه، از صدای قدمها، از خاطرات کوچک، از خندههایی که شاید دیگر در خانه شنیده نشوند، اما در حافظه خاموش نمیشوند.
در میان سخنانشان بیش از هر چیز عشق شنیده میشد؛ عشقی که زمان نتوانسته بود از میان ببرد. و من به این فکر کردم که شاید شهادت پایان حضور یک انسان باشد، اما برای خانوادهاش آغاز نوع دیگری از حضور است؛ حضوری که در عکسها، در خاطرات، در نامها و در سکوتهای طولانی خانه ادامه پیدا میکند.
آنچه این دیدار را برای من متفاوت کرد، تنها آنچه گفته شد نبود؛ بلکه آنچه ماهها در سینه مانده بود نیز بود. بعضی حرفها را نمیتوان به آسانی بر زبان آورد. بعضی خاطرهها هنوز تازهاند، حتی اگر تقویم ماهها از آن روز گذشته باشد. و چه دشوار است برای پدری که باید از فرزندش سخن بگوید، اما فرزند دیگر روبهرویش ننشسته است.
با این حال آن روز، میان دیوارهای مدرسه، این ناگفتهها شنیده شد؛ نه در خلوت یک خانه، که در برابر نسلی از دانشآموزان. نسلی که شاید آن روزها را ندیده باشد، اما میتواند روایتشان را بشنود؛ نسلی که باید بداند پشت هر نام شهید یک زندگی بوده است؛ یک خانواده، یک مادر، یک پدر، یک خانه و هزاران خاطره که هیچ سنگ مزاری نمیتواند تمام آنها را در خود جای دهد.
آن روز، جغرافیا دیگر معنای همیشگی خود را نداشت. میناب دور بود، آباده دور بود، اما خاطره فاصله نمیشناسد. یک سوی این دیدار، پدرانی ایستاده بودند که فرزندانشان را از دست دادهاند؛ سوی دیگر، دانشآموزانی بودند که میخواستند قصه آن فرزندان را بشنوند. میان این دو، مدرسهای بود که برای ساعتی به پل تبدیل شد؛ پلی از خاطره به آگاهی، از دلتنگی به روایت و از نسلی که رفته است به نسلی که مانده است.
این شاید یکی از زیباترین کارکردهای روایت باشد؛ اینکه نگذارد خاطره در مرز یک خانواده محصور بماند. وقتی پدر شهیدی قصه فرزندش را برای یک دانشآموز تعریف میکند، در حقیقت بخشی از حافظه یک نسل را به نسل دیگر میسپارد.
آن روز بیشتر از همیشه فهمیدم که شهید فقط نامی بر سنگ نیست؛ عکسی بر دیوار نیست؛ نامی در کتاب تاریخ نیست. پشت هر نام یک خانه ایستاده است. پشت هر تصویر، مادری است که دلتنگ شده؛ پدری است که هنوز فرزندش را به یاد میآورد؛ خواهری است که خاطراتش را نگه داشته؛ برادری است که شاید هنوز صدای او را در حافظه خود دارد. و پشت هر «شهید»، روایتی انسانی وجود دارد که باید با احترام شنیده شود.
ما اگر شهدا را تنها در عددها خلاصه کنیم، بخش بزرگی از حقیقت را از دست دادهایم. شهدا عدد نیستند؛ ناماند، خاطرهاند، فرزندند و بخشی از حافظه این سرزمیناند.
آن روز دوربین من روشن بود؛ قابهایی ثبت شد؛ چهرههایی دیده شد؛ کلمات گفته شد. اما چیزی که در حافظه من ماند فراتر از تصویر بود. من فهمیدم خبرنگار بودن فقط این نیست که دوربین را روشن کنیم، چند سؤال بپرسیم و گزارشی بنویسیم. گاهی خبرنگار باید شنونده یک درد باشد؛ گاهی باید اجازه دهد سکوت خودش خبر شود؛ گاهی باید بداند پشت یک جمله کوتاه چه حجم بزرگی از زندگی پنهان شده است؛ و گاهی باید روایت کسی را به گوش کسانی برساند که اگر امروز آن را نشنوند، شاید فردا دیگر فرصتی برای شنیدنش نباشد.
برای من این دیدار چنین معنایی داشت. من آن روز فقط خبرنگار نبودم؛ امانتدار چند روایت بودم. روایت پدرانی که هنوز قصه فرزندانشان را در دل دارند؛ روایت خانوادههایی که با خاطره زندگی میکنند؛ و روایت نسلی که باید بداند پشت نامهای بزرگ تاریخ، انسانهایی با آرزوها، خانوادهها و زندگیهای ناتمام ایستادهاند.
وقتی دیدار به پایان رسید دوربین را خاموش کردم، اما روایت تمام نشده بود. صدای پدران هنوز در ذهنم میپیچید. با خودم فکر کردم: شاید بعضی آدمها از میان ما میروند، اما قصهشان اگر درست روایت شود هرگز نمیرود. شاید آوار بتواند دیوار مدرسه را فرو بریزد، اما نمیتواند خاطره یک فرزند را از قلب پدر پاک کند. شاید زمان بتواند برگهای تقویم را یکی پس از دیگری ورق بزند، اما نمیتواند عشق پدرانه را به فراموشی بسپارد.
و شاید رسالت ما، بهویژه ما دانشآموزان خبرنگار، همین باشد: آنچه را که نباید فراموش شود روایت کنیم؛ آنچه را که باید شنیده شود به گوش فردا برسانیم؛ و آنچه را که از دلِ یک خانواده برخاسته، با احترام به حافظه یک ملت بسپاریم.
ایران فقط جغرافیایی بر نقشه نیست. ایران حافظه مردمانی است که درد کشیدهاند، ایستادهاند، فرزندانشان را بدرقه کردهاند و با خاطرات آنان به زندگی ادامه دادهاند. ایران همین پدرانی است که هنوز نام فرزندشان را با عشق بر زبان میآورند؛ همین دانشآموزانی است که امروز گوش سپردهاند تا بدانند چه گذشته است؛ همین روایتهایی است که اگر از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند میتوانند چراغ آگاهی را روشن نگه دارند.
و چه زیباست که میان این همه هیاهوی روزگار، هنوز مدرسهای هست که درهایش را به روی خاطره شهیدان میگشاید؛ هنوز پدری هست که با تمام سنگینی دلتنگی، قصه فرزندش را برای نسل تازه روایت میکند؛ و هنوز نوجوانی هست که دوربینش را به سوی این روایت میگیرد تا فردا کسی نگوید: نشنیدیم؛ نمیدانستیم؛ یادمان نبود.
من، ریحانه عرب شیبانی، دانشآموز خبرنگار پانا شهرستان آباده، آن روز فهمیدم که گاهی یک دوربین فقط تصویر ثبت نمیکند؛ حافظه میسازد. و گاهی یک خبرنگار نوجوان فقط خبر نمینویسد؛ پل میسازد؛ پل میان دیروز و امروز، میان خاطره و نسل تازه، میان پدری دلتنگ و فرزندانی که میخواهند بشنوند.
شاید این سهم کوچک ما از این روایت بزرگ باشد که نگذاریم صدای پدران شهدا در هیاهوی زمان گم شود؛ نگذاریم نام فرزندانشان تنها بر سنگی حک شود؛ و بدانیم پشت هر نام شهید قلبی بوده که دوست داشته، خانهای بوده که چشمانتظار مانده و پدری بوده که هنوز، پس از گذشت ماهها، قصه فرزندش را با همان بغض نخستین روایت میکند.
از میان آوار، خاطره برخاست؛ از دل دلتنگی، روایت جوانه زد؛ و از میناب تا آباده، صدای دو پدر به گوش نسلی رسید که قرار است فردای این سرزمین را روایت کند. این روایت پایان ندارد؛ تا وقتی نام شهید بر زبان است، تا وقتی پدری از فرزندش میگوید و تا وقتی نسلی هست که میخواهد بداند، حافظه این سرزمین زنده خواهد ماند.
ارسال دیدگاه