یادداشت/
از کلاس زمینی تا مدرسه آسمانی
قم(پانا) – روایت دانشآموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب، روایت کودکان معصومی است که با نردبان شهادت، از کلاس زمینی به مدرسه آسمانی عروج کردند.
پاییز که از راه می رسد، همه جا بوی دفتر و مداد و نیمکت تازه میگیرد. کوچهها پر میشوند از صدای خندههای کوچک، از کولههایی که بلند تر از قدشان است، از مادرانی که دم در حیاط مدرسه میایستند و تا آخرین نگاه، دنبال دست کوچک فرزندشان میروند. بوی نان و چای صبحگاهی با صدای زنگ مدرسه قاطی میشود و انگار زندگی نفس تازهای میکشد.
اما امسال، بعضی نیمکتها خالی ماندهاند. بعضی کولهها گوشهی اتاق، زیر گرد و غبار، منتظر دستی هستند که دیگر باز نمیگردد. بعضی دفترها هنوز ورق نخوردهاند، و بعضی مدادها هنوز تراشیده نشدهاند. روپوشها هنوز روی چوبلباسی آویزانند، با همان بوی پارچهی نو و کفشهایی که دیگر کسی پا نمیکند.
سر کلاس، معلم حضور و غیاب میخواند و وقتی به بعضی اسمها میرسد، صدایش لرزشی میگیرد که هیچکس جرات نمیکند بپرسد چرا. بچهها ساکت میشوند، به هم نگاه میکنند، و کسی زیر لب میگوید: «اون دیگه نیست.»
آنها رفتند. نه به مدرسه آنطرف شهر، نه به کلاس بالاتر، نه به دانشگاه. رفتند به جایی که دیگر زنگ تفریح ندارد، اما آرامش دارد. رفتند و جایشان را با چیزی پر کردند که هیچ کتابی یاد نمیدهد: با شهادت. رفتند تا ما بمانیم و بفهمیم که رفتن، همیشه به معنی شکست خوردن نیست. گاهی رفتن، یعنی رسیدن.
حالا دخترها مقعنه هایشان را سر میکنند و پسرها کیفشان را برمیدارند، و در میان همهمهی صبحگاهی، جای خالی آنهایی که نیستند، مثل سکوتی میان نُتهای موسیقی، شنیده میشود. سکوتی که فریاد است، اما بیصدا. سکوتی که هر صبح، کنار تختهسیاه میایستد و به بچهها نگاه میکند.
مدرسه امسال، هم آغاز است و هم یادآوری. آغاز برای آنهایی که میآیند، و یادآوری برای آنهایی که رفتند. کلاسها پر از صدای بچههایی است که میخندند، اما گوشهی هر خنده، یاد کسی نشسته که دیگر نمیخندد. معلم درس میدهد، اما انگار درس اصلی این است: قدر این نیمکتها را بدانید، قدر این نفسها، قدر این صبحهایی که بعضیها برای اینکه شما آن ها را داشته باشید، همهچیزشان را دادند.
و شاید درس اول امسال این باشد: پشت هر نیمکت خالی، قلبی میتپید که آرزو داشت همین روز را ببیند و ندید. پشت هر دفتر سفید، ذهنی بود پر از رویاهایی که هرگز نوشته نشدند. پشت هر اسمی که حالا فقط روی سنگ حک شده، کودکی بود که دوست داشت بزرگ شود، درس بخواند، معلم شود، دکتر شود، یا فقط یک آدم معمولی باشد که زندگی کند.
پس وقتی وارد کلاس شدی، وقتی زنگ خورد و همه دویدند، یک لحظه بایست. به آن نیمکت خالی نگاه کن. شاید آنجا نشسته باشد کسی که نمیبینی، اما میبیندت. و از تو فقط یک چیز میخواهد: که بمانی، که بخوانی، که ادامه بدهی و آخر سال، کارنامهات را طوری بگیری که اگر بود، لبخند می زد.
مدارس امسال، هم بوی مهر دارند و هم بوی حسرت. هم صدای خنده دارند و هم سکوت اشک. و ما، میان این دو، ایستادهایم؛ با کولههایی پر از یاد، و نیمکتهایی پر از حس انتقام . و تنها کاری که از دستمان برمیآید این است: که فراموش نکنیم. که هر روز، وقتی وارد مدرسه میشویم، یک بار هم که شده، به آنهایی فکر کنیم که رفتند تا ما بمانیم.
و شاید بهترین درسی که امسال میتوانیم بگیریم این باشد: مدرسه فقط دیوار و تخته نیست. مدرسه، جای نفس کشیدن است. جای بودن. جای رشد کردن. و آنهایی که رفتند، دقیقاً برای همین رفتند: تا ما بتوانیم نفس بکشیم، باشیم، و رشد کنیم.
مدرسه جایی است برای ما ، جایی که رشد کنیم و خودمان را آماده سازیم برای یک روز ؛ روزی که آینده امروز ، حال فردایمان باشد و ما آن را در دستانمان بگیریم ، فردا ایرانی را در دست بگیریم که امروز این بچه ها فدایش شد .
ایران جانمان ما همین جا ایستاده ایم، در کنار تو که ریشه هایت ما را در آغوش گرفته و خون دوستانمان تو را آبیارای کرده است . ما همین جا ایستاده ایم و تو را در آغوش گرفته ایم به همراه فرشته هایی که دیگر نیستند .
ارسال دیدگاه