آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت!

آتش به جان اسماعیل افتاد

تهران (پانا) - «بدنام» در فرود سریال و هفته های پایانی پخش کم کم دارد تکلیف یک سری احساسات خاص و بلاتکلیف بین شخصیت ها را مشخص می کند. پس از خودکشی عماد و پایانی بر ترس ها و رذالت یک تو سری خورد تروما زده، حالا نوبت بریدن بند ناف پدر و پسری توسط اسماعیل بود. اتفاقی که در جهان این سریال اجتناب ناپذیر می نمود و بالاخره به نمادین ترین شکل ممکن به سرانجام رسید.

کد مطلب: ۱۷۳۹۵۲۹
لینک کوتاه کپی شد
آتش به جان اسماعیل افتاد

از قسمت ده سریال بدنام شخصیت ها وارد جهانی پرنزاع شدند. وقایع یکی پس از دیگری و به شکل دومینو وار رخ دادند و هیچ کدام از شخصیت ها به آسانی زمان و فرصتی برای اندیشیدن یا رها شدن از بخش های مختلف اتفاقاتی که بر سرشان آمده بود، نداشتند. هر کدام تنها واکنش پشت واکنش داشتند و اشتباه پشت اشتباه. از اسماعیل و ابراهیم تا یلدا و و هدیه و حتی عماد و شیوا. همگی در معرض احساسات و عواطفی فروخورده بودند که با هر واقعه ای در سریال شدیدتر و همزمان مبهم تر می شود.

بدنام

در قسمت تازه بدنام اما اسماعیل بالاخره فرصتی پیدا کرد تا تکلیف یکی از احساسات مبهم خود را روشن کند. احساس مبهمی به نام رابطه ی پدر و پسری. آن هم رابطه با پدر قلدری که رقیب عشقی اش در به دست آوردن یلدا بود و حالا متهم اصلی مرگ عماد شده است. و اسماعیل می داند که ماجرا به این سادگی نیست. اینکه مخاطب سریال می داند که ابراهیم عماد را نکشته مهم نیست. مهم این است که اسماعیل حالا دیگر در ذهنش با وجهی از ابراهیم مواجه شده که تمام آنچه روزی تصور و فانتزی و احتمالات از او می پنداشته حالا همچون حقیقتی عریان مقابل دیدگانش قرار گرفته است و چه چیزی تلخ تر از اینکه پدری چنین در ذهن پسری بشکند. هر چند مخاطب این سریال احتمالا خیلی زودتر از این ها در عمق وجودش این لحظه را ترسیم کرده بود.

بدنام

اسماعیل نشسته در میان شعله های سر به آسمان زده ی میان حیاط خانه ابراهیم، فقط وسایلش را آتش نزد، بیش از همه خودش را آتش زد، آن خودِ نامرغوبی که در طول قصه بارها در اعترافات حسی اش با یلدا به آن اشاره کرده بود. آن خود بلاتکلیف و دمدمی مزاج را، آن خودِ بچه سان و وابسته و محتاج را. آن لحظه که اسماعیل پس از چک محکم ابراهیم با لبخند دست گذاشت روی صورتش و با محبتی غافلگیرکننده از ابراهیم تشکر کرد لحظه ی پوست اندازی است. لحظه شکستن قالب ها و ترس ها. لحظه ی باور به خودی متفاوت. و خب کاش نه لزوما با این مدل تراژدی احساسی اما هر آدمی چنین لحظه ای از پوست اندازی و تنفس دوباره را تجربه کند.

«بدنام» به عنوان ملودرامی عاشقانه اگر قرار است به خوبی به انتها برسد باید بتواند تکیلف تک تک احساسات بلاتکلیف شخصیت هایش را به همین شکل مشخص کند. آثار ملودرام با همه ضعف های ظاهری شان در چشم برخی مخاطبان اما شاکله پایه هایشان از احساسات است و مخاطب به خوبی یادش خواهد ماند که یک اثر با احساسات شخصی اش چه کرده است حتی اگر در بیرون حرف و سخن دیگری بگوید.

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار