به خاطر اینکه پدرم در تهران کارگری می کرد و در روستا زمینی نداشت، روزها بیکار بود و حوصله اش سر میرفت، دوست داشت مکان پینه دوزی و گیوه دوزی که اینک به مغازه ای خالی و مناسب در قلب روستا تبدیل شده بود، دوباره فعال شود. حس کردم وقت آن است صدای او شنیده شود و به همین دلیل در نزدیکی مسجد جامع روستا، یک بقالی شکل گرفت و پدر و مادرم نیازهای یک زندگی روستایی را در حجم بیشتری تهیه، هم خود استفاده می کردند و هم اهالی روستا را بی نیاز از رفتن به شهر میکردند، زندگی به خوبی ادامه داشت که مادرم دچار سرطان و پدرم بیماری قند گرفت، بعد از مدتی مادرم جان به جان آفرین تسلیم کرد و در قبرستان روستا در کنار پدر و مادرش به خاک سپرده شد و بابا حبیب الله و ننه جمیله را از تنهایی به در آورد.
پدرم چند سالی با بیماری قند دست و پنجه نرم کرد، بالاخره بیماری او را شکست داد و برای زنده ماندن پزشکان دو پایش را قطع کردند، او که سال ها با دوچرخه سر کار می رفت و می آمد، تحمل این وضع برایش سخت بود و در ظهرگاهان که صدای اذان در محدوده محل کارش در بیمارستانی حوالی مرکز شهر تهران به آسمان رفت، متصدی بخش آی سی یو بیمارستان با تلفن همراهم تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آقای میرزاآقایی درمان فایده ای نداشت و پدرتان به رحمت خدا رفت، به شما تسلیت می گوییم.
پدرم هم در کنار مادرم در قبرستان روستای تیجون به خاک سپرده شد و فقط با خاطرات آنها روز را شب و با خاطرات قصه های ننه لیلا و سرگذشت کودکی آجی مصومه مادر مهربان سر به بالین می گذاریم و اینک یاد آنها و پدر عزیزم را که هر شب دیر وقت خسته با دوچرخه و خورجینی پر از میوه به خانه ی محله تیر دوقلو بر می گشت، در افکارم مرور می کنم.
مادرم خیلی مهربان و متدین بود، سختی های زیادی در زندگی اش کشیده بود، می گفت: در زمان ما در تیجون مکتب خانه داشتیم، ولی پدرم اجازه نداد، من بروم درس بخوانم ولی به پسرها اجازه می داد! آجی معصومه خیلی به فکر درس خواندن ما بود. برادر بزرگم به خاطر سختی زندگی تا کلاس ششم بیشتر درس نخواند و به سراغ کار تراشکاری رفت، ما در زمان تحصیل کار هم می کردیم، من تا هفت سالگی چندین شغل عوض کردم، پیراهن دوزی محمد آقا سرکوچه که ننه لیلا برایم جور کرد. قنادی حسین آقای خدا بیامرز که چند تا مغازه با پیراهن دوزی فاصله داشت و داداشم چون می دانست من شیرینی زیاد دوست دارم حسین آقا را مجاب کرده بود، بعد از مدتی هم توی خرازی که نزدیک قنادی بود و در آخر هم مغازه لحافدوزی که فاصله چندانی با قنادی نداشت که من کار لحافدوزی زیاد دوست نداشتم، پسر خاله ی مادرم، ابوالفضل خان تراشکاری داشت و دایی ام بقالی، در آنجا هم کار کردم، تازه آلاسکا و بستنی و بامیه هم می فروختم و جمعه ها را برای کاسبی به استادیوم امجدیه می رفتیم و همه مسابقه فوتبال تماشا می کردند و ما در ابتدا و قبل از اینکه مسایقه شروع شود.
روزنامه باطله به تماشاچیان می فروختیم که روی سکوهای سیمانی می نشینند، زیرشان بگذارند تا شلوارشان خاکی نشود و در زمان مسابقه در ظل گرمای مسابقات تاج و پرس پلیس، آب عرضه می کردیم ...
مادرم شعرهای زیادی از بر داشت و برایمان می خواند، قافیه درستی نداشت ولی خیلی دل نشین بود، من در درس حساب ضعیف بودم، داداشم که سرکار بود تا از او بپرسم و مادرم هم که سواد نداشت، ولی پاسخگوی بعضی از سوالاتم بود، به او می گفتم، آجی! شما چقدر درس خواندی؟
می گفت: من لیسانسم، من که اون وقت متوجه نمی شدم، لیسانس یعنی چه؟ ولی فکر می کردم، خیلی می داند که می دانست، فقط نمی توانست بنویسد و بخواند!
وقتی توی یک مسئله گیر می کردم و نگران روز بعد و ترکه ی دست معلم و ناظم می افتادم، گریه ام می گرفت، مادرم بنده خدا، می رفت در خانه ی همسایه های که بچه های دبیرستانی داشتند و از آنها کمک می گرفت، یک روز دختر یکی از همسایه را به در خانه آورد و مرا صدا کرد، در حیاط نشستیم، تا اشکالاتم را برطرف کند.
من خیلی خجالت کشیدم، مشکلم که حل شد، مادرم با کشمش، مغز گردو و بادام و سنجد از او پذیرایی کرد و آنچه در ظرف باقی بود، به او داد تا به خانه شان ببرد و او با کلمات محبت آمیز و دعا او را نوازش کلامی هم کرد.
من با کلاس های انشاء رشد کردم، با عضویت در کتابخانه پارک بی سیم که الان به نام حضرت ولی عصر علیه السلام و انتهای خیابان سهید طیب است، اوج گذرفتم، در دوران دبیرستان در مغازه ی بقالی دایی ام که انقلابی بود و با امام خمینی و یارانش ارتباط داشت، کار می کردم.
کتاب های گفتار فلسفی نوجوان و جوان آقای فلسفی خطیب مشهور و مجله های مکتب اسلام، سخن و یغما در آنجا وجود داشت، آنها را می خواندم و از آنها انشای دلخواه انتخاب می کردم تا هر وقت معلم انشا به جای انشای علم بهتر است یا ثروت ، انشای آزاد می داد، از کتاب ها موضوعی که در ارتباط با جوانان و نوجوانان بود، می نوشتم ،من دوست داشتم پزشک شوم، به همین خاطر رشته ی طبیعی را انتخاب کردم، در کلاس های تقویتی کنکور هم شرکت کردم ولی قبول نشدم، در آکادمی زبان های دنیا در کلاس های تقویتی زبان انگلیسی شرکت کردم تا در کنکور اعزام دانشجو به خارج شرکت کنم، اما پس از اعلام نتیجه اسمم در ردیف قبول شدگان نبود.
آخرین راه رفتن به دانشگاههای هند بود که افراد ضعیف و درسخوان با هزینه ی کم تر می توانستند، ادامه تحصیل دهند، وقتی تصمییم جدی شد، ترسیدم مشکلی برایم پیش آید که نتوانم ادامه دهم، رفتن به سربازی چا ره آخر بود...چون معدلم بالا بود، سپاهی بهداشت شدم، و پس از یک دوره کوتاه پزشکی محل خدمتم، در درمانگاهی حد فاصل استان فارس و بندر عباس حوالی شهرستان داراب بود، پس از فرمان امام خمینی در زمان انقلاب از خدمت فرار کردم و به صفوف انقلابیون پیوستم، اگر انقلاب پیروز نمی شد، ما را اعدام می کردند.
با پیروزی انقلاب در اوایل سال ۱۳۵۸ کارت پایان خدمتم را گرفتم، بنابراین بنده هم در دوران طاغوت و هم عصر یاقوت سرباز بودمشاغل شدم که جنگ شروع شد، بنده جزو اولین ها نبود ولی جزو آخرین ها هم نبودم که به جبهه رفتم، در زمان جنگ به خواهر شهیدی که برادرش در عملیات مسلم من عقیل شهید شده بود، ازدواج کردم، فرزند اولم که به دنیا آمد، در اداره از پست متصدی شروع کردم و در حین کار درس هم خواندم و در رشته حقوق فارغ التحصیل شدم و به رتبه مدیرکلی رسیدم.
دبیر شوراهای مختلف بودم وقلم از دستم نمی افتاد با رسانه های گروهی ارتباط داشتم و در بخش روابط عمومی اداره ام، سر از پا نمی شناختم، دوبار بدون درخواستم بازنشسته ام کردند، از پا ننشستم، سفیر سلامتی شدم و با دوچرخه پیام سلامتی را با آموزش رفتار خوراکی سالم به هم وطنان ام به ویژه انسانهای گرفتار و در بند آموزش دادم و خاطرات خوبی در اذهان باقی گذاشتم.
در آخر تجربیانم به مدت چهار ساعت توسط سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در تقویم آموزشی کارکنان کشوری و لشگری و کارگران قرار گرفت و رسانه های نوشتاری، گفتاری و دیداری آنرا پوشش دادند.
مغازه خانه ی پدری که مدت ها انبار شده بود و خرت و پرت های اضافی در آن بود، با تأسی از خانه کتاب و ادبیات ایران به خانه ی کتاب روستای تیدجان تبدیل کردم و تابلویی زدم و نوشتم" کتاب ببر، بخوان بیار" پس از آن دومین خانه ی کتاب را در روستای خم پیچ راه اندازی کردم و شدم سفیر فرهنگی و مروج کتاب و کتابخوانی و پس از آن با رکاب زدن در حوالی روستاهای خوانسار به روستای قوچ پلنگ کاشمر خراسان رضوی رفتم و بعد از آن به روستاهای گودین، طاهر آباد و قارلق کنگاور استان کرمانشاه و خاطرات سفرم در کتابی به نام " به خاطر بچه های گودین " به زیور طبع آراسته و در اختیار علاقه مندان قرار گرفت و در ادامه به گل آباد و ...
به استان همدان رفتم که جنگ شد آرزوی من که ایجاد خانه های کتاب روستایی فاقد هرگونه کتابخانه و مرکز فرهنگی بود نیمه تمام ماند، الان شب ها در میدان های تهران ترویج کتابخوانی می کنم و روزها به دنبال چشم اندار آینده ام که ایجاد خانه های کتاب های روستایی در ادارات پیگیر آن هستم تا در جاهای که پست بانک و مدرسه هست، ولی خبری از کتاب و کتابخانه و مرکز فرهنگی و فعال فردی در عرصه کتابخوانی نیست، خانه ی کتابی شش هفت متری با حداقل با ۱۱۰ کتاب دست دوم و چند قفسه در روستاهای کم برخوردار ایجاد کنم.
ارسال دیدگاه