نگاهی به دنیای عروسکها؛ سلام من به دنیا اومدم!
تهران(پانا) - نمایش زندهعروسکی «میخوام به دنیا بیام» آخرین کار بهناز مهدیخواه، تولید حوزه هنری تهران (سفیر نوآوران امید) است که این روزها در مرکز تئاتر و تئاتر عروسکی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در حال اجراست.
از اینرو نگاهی داریم به این نمایش که با تم تولد و موضوع به دنیا آمدنهای عجیب و شگفتانگیز، اطلاعات محیط زیستی را در قالب محتواهای علمی و جذاب برای مخاطبان خود در معرض نمایش میگذارد.
شروع نمایش با ورود دختر با یک کیک بزرگ به کارگاه عروسکی مادر است، مادری که در روز تولدش هم دست از ساختن و خلق کردن برنمیدارد، او برای مادر ترانهی «تولدت مبارک» را میخواند... تولدت مبارک مامان قشنگم! به دنیا خوش اومدی!، مادر که غافلگیر شده با ذوق شمع روی کیک تولد را فوت میکند و دختر بلافاصله میگوید: وقتشه دوباره خاطرهی به دنیا اومدنت رو با عروسکها تعریف کنی، کیک برش میخورد و عروسکهای ریزهمیزه و بامزهای از داخل آن بیرون آمده، حکایت عجیب به دنیا آمدن مادر را روایت میکنند.
کیک تولد با یک چشم بر هم زدن تبدیل به صحنه کوچکی میشود که عروسکهای خلاق کوچک روی آن جان گرفته و هنرمندانه عروسکگردانی میشوند. این قاب فانتزی اول نمایش شروع ماندگاریست برای یک تئاتر اپیزودیک عروسکی، طوریکه بعد از آن هر کجا کیک تولد ببینید تصور میکنید قرار است عروسکهای نمایشی از هر قاچ آن بیرون بپرند و برایتان خاطرهای بامزه روایت کنند.
دختر تولد مادر را بسیار عجیب و غریب توصیف میکند اما مادر میگوید خیلی تولدهای عجیبتر و شگفتانگیزتر از مال من وجود داره و از این لحظه به بعد ساحل پرماجرا دست به کار میشود تا به قوهی تخیل مادر و دختر پر و بال بدهد و تولدهای نامتعارف و بامزهای شکل میگیرد...
تولد بچه لاکپشتهای پسر که از سر و کول یکدیگر بالا میروند و مامان لاکپشته غصهدار است که چرا یکی از آنها دختر نشده تا نسلشان منقرض نشود غافل از اینکه مشکل دمای بالای ۲۶ درجه محیط است که همه آنها پسر شدهاند. مادر و دختر تصمیم میگیرند به آنها کمک کنند پس فلاسک چای را تبدیل به بابا پنگوئن میکنند، او به دنبال تخم گمشدهاش میگردد که از زیر شکمش قل خورده، در شکمش را باز میکند، گویی در یخچال باز شده و دختر باخوشحالی بچه لاکپشت آخری را داخل شکم میگذارد، دمای بدن بچه لاکپشت پایین آمده و جنسیتش دختر میشود، همگی خوشحال میشوند و تولدش را جشن میگیرند.
در این اپیزود عروسکهای لاکپشت به شیوهی ماروت (تلفیق بدن انسان و عروسک) بسیار خلاقانه طراحی شدهاند، طوریکه با حرکت هر انگشت عروسکگردان چندین عروسک همزمان حرکت داده شده و جانبخشی به عروسکها به بهترین شکل انجام میشود.
طراحی صحنه دریا، ساحل و حتی داخل آب کاملا فانتزی و هنرمندانه به تصویر کشیده شده و هنگامیکه بازیگر دختر بخشی از صخرهی کنار دریا را مانند جلیقهای بر تن کرده و بچه لاکپشتها را روی آن عروسکگردانی میکند، ترکیب بصری بدیع و جذابی از طراحی لباس و دکور شکل میگیرد که بسیار خلاقانه و چشمنواز است.
همچنین تبدیل فلاسک چای به عروسک پنگوئن با شکمی که مانند یخچال است در عین فانتزی بودن یک طراحی کارآمد و هوشمند است.
بعد از آن به اپیزود گل حنا میرسیم. یک گل هندی که نباید به او دست زد وگرنه دانههایش را پرتاب میکند، و از بخت بد او دختر ناخواسته او را لمس میکند و گل حنا برای دوازدهمین بار دانههایش را پرتاب میکند و از حال میرود.
دختر که خود را مسئول این اتفاق میداند عزمش را جزم کرده بهدنبال دانهها رفته، پیدایشان کند و به نزد مامان حنا برگرداند، در اینجا باز هم مادر و دختر رویاپردازی میکنند، یکی از دانهها میهمان ناخوانده دم یک سگ میشود و دیگری روی تپه کوچکی که در مسیر یک مورچه کوچک قرار دارد، هر دو دانه تبدیل به گل حنای کوچکی میشوند، یکدیگر را پیدا میکنند و به آغوش مادر باز میگرداند.
در این اپیزود نیز چکمهی مادر و دختر باغچهی گل حنا و شمعدانی طراحی شده و هنگامی که این صحنه با کنار زدن دامن مادر نمایان میشود تماشاگر با شگفتی گلهای بافتنی زیبایی را میبیند که جان میگیرند و بازی میکنند، نه تنها گلها که تمامی عروسکها یعنی سگ و مورچه هم بافته شدهاند و با تکنیکهای عروسکی ماپت، باتومی و میلهای عروسکگردانی میشوند، تنوع عروسکگردانی و صداپیشگی در این صحنه از نقاط قوت کار است.
در ادامه مادر دامنش را مانند زیراندازی روی زمین پهن میکند و دختر را دعوت به نشستن میکند تا چیزی بخورند اما دختر با کمال تعجب تخممرغ بزرگی را از سبدش بیرون میآورد، تخممرغ سرد است و این نشانهی خوبی نیست، یعنی جان بچهی داخل آن در خطر است، هر دو سراسیمه بهدنبال مادرش میگردند، مادر پشت صخره لنگه جوراب بلندش را دور تخمهای کوچکی حلقه زده نشان دختر میدهد و میگوید بهنظرت این چی میتونه باشه؟ و دختر بلافاصله در این خیالبافی مادر را همراهی کرده میگوید این یه ماره.
اما مار زیر بار نمیرود که تخم به این بزرگی برای او باشد، اسب دریایی از فرصت استفاده کرده از زیر آب سرک میکشد و میگوید مال منه.
و مار با طعنه میگوید: مال این هم نیست، این آقا اصلا بچهزاست، و در اینجا تمام مخاطبان حاضر در سالن با صدای بلند میخندند، مگر میشود؟ یک موجود نر بچه بزاید؟ بله این یک حقیقت علمیست که نویسنده با زیرکی درست در جایی که انتظار نمیرود آن را رو میکند و کارگردان با خلق فضایی فانتزی و طنز آن را برای مخاطبان کمسنش قابل فهم میکند. هنوز لبخند بر لب تماشاگران است که صدای لالایی حزنانگیز یک مرغ دریایی به گوش میرسد، آلباتروس، پیرترین مرغ دریایی ساحل که سر از کلاه حصیری دختر در میآورد.
او که در حسرت داشتن فرزند میسوزد ۱۰ سال است تخمهایش پوچ میشود و مادر نمیشود، دختر از این فرصت استفاده کرده به او میگوید چطور است برای تخم نقش مادر را بازی کند، تخمی که از هیکل مرغ دریایی بزرگتر است برای لحظههایی زیر شکم او آرام میگیرد و مرغ دریایی با هیجان برایش لالایی میخواند اما خیلی زودتر از حد انتظار پوسته شکافته میشود و بچه به دنیا میآید، یک بچه پنگوئن زیبا بانمک و زیبا، سرش را بهطرف مرغ دریایی میچرخاند و میگوید: مامان! چیزی که مرغ دریایی ۱۰ سال منتظر شنیدنش بود و او هم در جواب با شوق و ذوق فریاد میزند جانم! و مادر میشود، مادری میکند، به بچه پنگوئن غذا میدهد، او را سرگرم میکند و درست در لحظهای که از اینهمه مادر بودن لذت میبرد دختر یاد بابا پنگوئن میافتد که دنبال تخم گم شدهاش میگردد، مرغ دریایی با تعجب میپرسد این بچه بابا داره؟ و بابا پنگوئن میآید و با خوشحالی فرزندش را میبرد، «اینبار هم نشد که مادر بشم، با اینکه کوتاه بود اما خیلی قشنگ بود این حس خوب مادر بودن» و دیالوگ طلایی این نمایش شکل میگیرد، میتوان با مرغ دریایی بغض کرد، پس او فقط یک سرپرست موقت بود.
در این مواقع مادرخوانده هر لحظه هراس پیدا شدن والدین واقعی بچه را زندگی میکند، این اپیزود بسیار تاثیرگذار طراحی و خلق شده و کاراکتر مرغ دریایی مملوسترین و قابل باورترین عروسک این نمایش است، استفاده از دکور دشت پر از دار و درخت و بازیهای کودکانهای که برای بچه پنگوئن طراحی شده به همراه موسیقی و ترانه گوشنوازی که مخاطب را به وجد آورده و قوهی تخیل کودکان را قلقلک میدهد تا به راحتی در این خیالپردازی با مادر و دختر نمایش همراه و همقدم شوند از ویژگیهای دیگر این اپیزود است.
به غروب آفتاب میرسیم، وقت رفتن است، مادر سبدهای حصیری را برداشته به دخترش گوشزد میکند که خیالپردازی بس است و باید به خانه برگردند، اما دختر تازه یک ستارهی دریایی کشف کرده و کنجکاو است که بداند ستارهها اول در آب به دنیا آمدهاند یا در آسمان؟ اصلا یک ستاره در آسمان چطوری به دنیا میاد؟ چشمان مادر بسان ستاره برق میزند و میگوید این را هم رویاپردازی میکند...
و رویا محقق میشود، قاب نوری گرد سایه تبدیل به کهکشانی میشود که در آن ستارهای کوچک در حال به دنیا آمدن است، دو ستارهی پیر آتشین مشتاق تولد او نیستند اما کوتولهی سفید به دنیا آمدن او را انتظار میکشد. عجیب است در کهکشانها ستارهها خودشان باید به دنیا بیایند و خبری از مادر نیست، آنها باید خودشان نورانی شوند، گرم شوند تا به دنیا بیایند.
ستاره کوچک با امید اینکه زودتر به دنیا بیاید سر از ساحل در میآورد همانجایی که تمامی موجوداتی که در طول نمایش با آنها آشنا شدیم زندگی میکنند، گوهر آسمانی به ستاره برخورد میکند و او را پر از گرما میکند، ستاره به دنیا میآید و گویی آسمان را غرق نور میکند. حال مادر و دخترنه تنها برای تولد ستاره بلکه برای تولد طبیعت جشن میگیرند و با ترانهای زیبا آغاز فصل بهار، فصل زایش هستی را نوید میدهند.
تمامی عروسکهای اپیزود آخر دوبعدی و تخت بودند و با تلقهای رنگی ساخته شده بودند، اما درست در لحظهای که ستاره از کهکشان جدا شده و به سمت ساحل میآید ستاره دو بعدی تبدیل به یک ستارهی درخشان سه بعدی میشود که بسیار برای تماشاگر هیجان انگیزاست.
بهناز مهدیخواه یک نمایش عروسکی همه چی تمام را به مخاطبان خود ارائه میدهد، تئاتری که او در این چند سال اخیر برای تماشاگران کودک تولید میکند پر از عناصر فانتزی و خیال است در راستای ارائهی مفاهیمی عمیق و زیبا و پرمعنا. راهی که او در پیش گرفته بسی دشوار است چرا که کودک امروز را جسورانه به چالش میکشد و نیروی کنجکاوی و تفکر و تعمق را در او بیدار میکند.
آنچه در ابتدای نمایش با آن روبرو میشویم محتواست، متنی حساب شده که قصههای هر اپیزود را ساده و روان و جذاب روایت میکند، دیالوگهای شخصیتهای فانتزی نمایش کوتاه، مختصر اما پر از نکته و اطلاعات مفید در راستای روایت نمایش است.
بهناز مهدیخواه در نقش مادر بسیار قدرتمند، مسلط و پرانرژی ظاهر میشود، تکنیک بازیگری او که تلفیقیست از بازی و عروسکگردانی و صداپیشگی در چند نقش عروسکی، مثال زدنیست و چنان با ریتمی درست این کار را انجام میدهد که مو لای درز کارش نمیرود.
رها آویژه نیز در نقش دختر بسیار پرجنب و جوش، جذاب و دوست داشتنیست و در کنار بهناز مهدیخواه انتخاب آگاهانهای بهنظر میرسد، اگر چه او اولین تجربهی عروسکگردانی و صدا پیشهگی خود را در معرض نمایش میگذارد اما بهخوبی از پس آن برآمده و بسیار روان و قابل باور روی صحنه ظاهر میشود.
نوآوری در بهکارگبری انواع تکنیکهای عروسکهای نمایشی که امضای مختص کارگردان است یک بار دیگر با تلفیق طراحی صحنه، عروسک و لباس تابلوهای خیرهکنندهای را خلق کرده.
تبدیل شدن هوشمند دکور به لباس بازیگر، اضافه شدن لباس بازیگر به بخشی از دکور، جانبخشی به عروسکها در فضاهای غیرمتعارف مانند لباس، کفش و کلاه بسیار دلنشین و قابل باور طراحی شده، و این اثر را به یک تئاتر حرفهای شگفتانگیز و فاخر بدل کرده بود.
استفاده درست و بهجا از موسیقیهای متنوع با ترانههای صمیمی و درخور موضوع نمایش و طراحی حرکات فرم کودکانه از دیگر مشخصات بارز این نمایش به شمار میرود.
بهناز مهدیخواه در مصاحبههایش همواره مدعیست که تلاش میکند نمایشهایی با استانداردهای بالا برای مخاطبان کودک تولید کند و انصافا در این چند سال اخیر کاملا موفق شده این ادعا را ثابت کند و نمایش «میخوام به دنیا بیام» مهر تایید دیگریست برای خلق یک اثر جذاب، دیدنی، خلاق و استاندارد.
ارسال دیدگاه