حواسم به تو نیز هست
تالش (پانا) _شب، با این فکر خوابیده بودم که شاید امسال هم قسمتِ زیارت امام رضا(ع) نصیبم نشده است؛ اما صبح، یک پیام کوتاه از سرشمارهای آشنا، تمام معادلات دلم را به هم زد.
شبِ قبل، صورتم درهم کشیده شده بود.
نه از ناراحتیِ معمولی؛ از همان دلگیریِ کودکانهای که آدم گاهی بیاختیار از خودش میپرسد: «چرا من را نخواست؟»
چند روزی بود که برای زیارت نیابتی سه حرم درخواست ثبت کرده بودم؛ حرم امام رضا (ع)، حرم امام حسین (ع) و حرم حضرت معصومه (س). دلم میخواست امسال، حتی اگر قسمت نشد خودم بروم، دستکم نامم جایی میان زائرانشان ثبت شود؛ کسی به نیابت از من سلامی برساند و بگوید دلم آنجاست، حتی اگر قدمهایم هنوز نرسیدهاند.
اما شب، پیش از خواب، کمی دلگیر بودم.
با خودم فکر میکردم شاید این بار هم نوبت من نشده است.
شاید قرار نیست امسال هیچکدامشان مرا بخواهند.
صبح، مثل همیشه، زنگ هشدار گوشی روی ساعت پنج تنظیم شده بود. با صدای آلارم، بهزور چشمهایم را باز کردم. هنوز خوابآلود بودم و مغزم درست کار نمیکرد. دستم را دراز کردم تا زنگ را خاموش کنم که چشمم به اعلان یک پیام افتاد.
همانطور که پلکهایم را میمالیدم، خواستم ببینم چه کسی، آن هم این وقت صبح، برایم پیام فرستاده است.
سرشماره برایم آشنا بود.
«هشت هزار و هشتصد.»
چشمهایم یکباره بازتر شد.
این شماره را میشناختم.
با دقت بیشتری به صفحه خیره شدم و پیام را باز کردم.
«آوا رحیمپور گرامی...»
چند لحظه فقط نگاه کردم.
بعد، آرام زیر لب گفتم:
«این که امام رضاست...»
لبخندی بیاختیار روی صورتم نشست؛ لبخندی از جنس همان رضایتی که وقتی آدم جواب دعایش را، هرچند کوچک، دریافت میکند، روی لبش مینشیند.
امام رضا زودتر از بقیه جوابم را داده بود.
درست یکروز مانده به شهادتش.
همان روزی که شب قبلش با خودم فکر میکردم شاید مرا نخواسته...
او، پیش از آنکه من حتی فرصت کنم بیشتر دلگیر شوم، به واسطهی خادمانش پیغامش را فرستاده بود:
که سلام تو رسیده است.
که نامت فراموش نشده.
که اگر خودت نتوانستی بیایی، کسی به نیابت از تو آمده است.
و شاید مهمتر از همه...
که حواسم به تو نیز هست.
من آن صبح، به یک پیام ساده نگاه میکردم؛ چند خط کوتاه از طرف حرم.
اما برای من، آن پیام فقط یک اعلان روی صفحهی گوشی نبود.
انگار پاسخی بود به همان دلگیریِ شب گذشته.
انگار امام رضا علیهالسلام میخواست بگوید:
«فکر نکن چون نیامدی، دیده نشدی.»
و چه زیباست که گاهی آدم، درست همان وقتی که خیال میکند دعوت نشده، میفهمد که تمام این مدت، حواس کسی به او بوده است.
شاید من آن روز به مشهد نرفته بودم؛
اما صبح، وقتی نامم را میان آن پیام دیدم، احساس کردم فاصلهی میان من و حرم، آنقدرها هم که فکر میکردم زیاد نیست.
گاهی زیارت، رسیدنِ پاها به حرم نیست؛
گاهی فقط کافی است دلت را روانه کنی...
و منتظر بمانی تا یک روز، حوالی ساعت پنج صبح، با یک پیام کوتاه به تو بفهمانند:
«حواسم به تو نیز هست.»
ارسال دیدگاه