جاماندهام و دلم در جاده کربلا مانده است
نیریز (پانا) - امروز، نهتنها خاک، که آسمان هم در سوگ این چهلروز تنهایی گریه میکند. چهل روز است که جهان، داغدار بزرگترین عاشقانه هستی است.
صدای پای کاروان میآید…
و من، جاماندهام که تمام سهمم از بهشت، هقهق شبانه دوری است…
میگویند اربعین است؛ اما برای من، چهل سال است که خورشید در افق نیزار کربلا، ناتمام غروب کرده است.
امروز، نسیم دشت کربلا که میوزد، انگار بوی پیراهن سوخته حریم حرم را با خود میآورد. دلم میسوزد؛ نه برای دوری جادهها، که برای تپش تند قلبی که هنوز به «حسین» نرسیده است.
خدایا! به اشکهای زینب(س) در این چهل روز فراق، به تازیانههایی که بر پیکر عصمت خورد، به آن پاهای آبلهزده که راه شام را با گریه پیمود، دل شکسته و بیقرار مرا به کربلا برسان.
امروز، در این لحظات بغضخیز، چشمهایم به راه است. در دلم غوغایی است؛ طوفانی از شرم و حسرت. چگونه باور کنم که همه عالم در کنار مزار او جمعاند و من، در گوشه این دنیا، دور از آن حریم امن، فقط با عکس ضریحش نجوا میکنم؟
حسین جان! میان این همه زائر، تو را به غربت نگاهت، مرا هم به خیل جاماندهها بپذیر…
نمیدانم این بغض، کی فرو مینشیند؟ نمیدانم کی آن اذن دخول آسمانی صادر میشود؟
فقط میدانم که تمام وجودم، در جادههای منتهی به نجف و کربلا، جا مانده است.
سفر بخیر، ای تمام دلخوشی من!
تو به مقصد رسیدی و من، هنوز در ابتدای راه اشک، سرگردانم.
یا حسین… دلم هوای تو کرده، بگو چه چاره کنم؟
ارسال دیدگاه