گمشده من در راه پیادهروی؛ وقتی قلم جاماندگان مسیر کربلا را پیدا میکند
آباده (پانا) - امروز صبح، وقتی چشمهایم را باز کردم، اتاقم ساکتتر از همیشه بود؛ انگار همه دنیا، همه آدمها، راهی سفری بزرگ شده بودند؛ سفری که مقصدش سرزمین عشق بود. نخستین چیزی که دیدم، پنجره بود؛ به آسمان نگاه کردم و با خودم فکر کردم آیا از اینجا میشود آن جمعیت بیپایان را دید و آیا میشود رد قدمهایی را دید که در جادهها به سمت کربلا حرکت میکنند؟
همه دارند میروند؛ همه به سوی زیارت قدم برمیدارند. من هم آرزو داشتم در میان آن جمعیت باشم. دوست داشتم کولهپشتی کوچکم را بردارم و در کنار عاشقان حسین (ع) قدم بزنم. میخواستم گرمای موکبها را حس کنم؛ بوی چای داغ، نان تازه و مهربانیهایی را که در طول مسیر میان زائران تقسیم میشود، از نزدیک ببینم؛ اما من اینجا ماندم.
وقتی آدم مقصدی را با تمام وجود دوست دارد، اما نمیتواند به آن برسد، حسی دارد که انگار بخشی از قلبش را در همان جادهای که نتوانسته قدم بگذارد، جا گذاشته است. انگار پاهایت در یک مکان ایستادهاند، اما دلت کیلومترها دورتر، همراه کاروان عشق حرکت میکند.
امروز، زمانی که برای آماده شدن گزارشهایم نشسته بودم، ناگهان دلم برای آن حس ناب پیادهروی تنگ شد؛ برای لحظههایی که آدمها بدون اینکه همدیگر را بشناسند، به یکدیگر محبت میکنند؛ برای جایی که هیچکس از خستگی شکایت نمیکند، چون عشق، خستگی را کوچکتر از همیشه نشان میدهد.
من میخواستم آنجا باشم تا ببینم چگونه یک لبخند ساده، خستگی یک مسیر طولانی را از بین میبرد؛ میخواستم ببینم چگونه یک لیوان آب، میتواند نشانهای از بزرگترین مهربانیها باشد؛ وقتی کسی با عشق میگوید بفرما، این هم برای تو که تشنهای.
مادرم وقتی سکوت مرا میبیند، نزدیک میشود و مرا در آغوش میگیرد و میگوید آیلین عزیزم، ناراحت نباش؛ تو از همینجا هم میتوانی پیامرسان باشی. تو خبرنگاری و باید صدای دلهای مردم باشی. حرفهای مادرم آرامم میکند، اما هنوز دلم میخواست از نزدیک ببینم چگونه هزاران انسان، با وجود تفاوتها، در یک مسیر و با یک عشق حرکت میکنند.
امروز در اتاقم نشستهام و به آسمان نگاه میکنم. شاید من در میان آن جمعیت عظیم نباشم، اما وقتی باد میوزد، احساس میکنم همان نسیمی است که از جادههای کربلا عبور کرده و حالا آمده است تا به من بگوید آیلین، عشق رسیدنی است؛ حتی اگر قدمهایت در مسیر نباشد.
میگویند من جاماندهام؛ اما من فکر میکنم فقط کمی عقبتر ایستادهام تا بتوانم بهتر ببینم، بهتر بشنوم و بهتر روایت کنم. ایستادهام تا با قلمم داستان عشقی را بنویسم که مرز، فاصله و کیلومتر نمیشناسد.
شاید امروز من در آن جاده قدم نزده باشم، اما قلبم همراه تمام زائرانی است که با عشق به سوی کربلا حرکت میکنند؛ دعاهای کوچک من، آرزوهای من و تمام احساسم همانجاست؛ میان خاک جاده، میان گرد و غبار مسیر و میان قدمهایی که نام حسین (ع) را زمزمه میکنند؛ من اینجا هستم اما قلبم در راه است.
ارسال دیدگاه