روایتِ بیواسطهها
رباطکریم(پانا)- دلم میخواست که در این ساعت، در حرم اباعبدالله الحسین باشم؛ اما حالا، اینجا، در حال نوشتنِ این متنِ پر از دلتنگی و آه و حسرت هستم.
قسمت اول، وقتی جاماندهام
امروز، بیستمِ صفر، سال ۱۴۴۸ هجری قمری است… و من، باز هم از غافلهی عشق جاماندهام.
دلم میخواست که در این ساعت، در حرم اباعبدالله الحسین باشم؛ اما حالا، اینجا، در حال نوشتنِ این متنِ پر از دلتنگی و آه و حسرت هستم.
خدای من!
چه میشد اگر امسال، در همین لحظه، این کلمات را در میانِ دو حرم مینوشتم؟ همانجا که یک طرف، حضرتِ عشق است و طرف دیگر، حضرتِ ماه…
خودت میدانی که هر بار با شنیدنِ خبرهای رفیق هایم که عازم کربلا هستند، چه آهی میکشیدم. چقدر دلم میسوخت و با خودم میگفتم: «چرا نباید یک جای کوچک، در آن دنیای بزرگ، برای من باشد؟»
حالا که جاماندهام، بهتر خانمِ سه ساله را درک میکنم…
همانطور که فقط یک جامانده، حالِ یک جامانده را درک میکند.
خداوندا...
حالا که فکر میکنم احساسم این است که قرار است جور دیگری برایم رقم بزنی با این حجم از ناراحتی ام اما همه چی را به خودت میسپارم.
انشالله سال بعد در همین ساعت کنار قبر شش گوشه ارباب بی کفن!
و در آخر به رسم همیشه ؛
خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
ارسال دیدگاه