روایت یک جامانده؛ تهران در مسیر عشق تا حرم
تهران (پانا) - هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که از خانه بیرون زدم. قرار نبود امروز فقط یک مراسم را پوشش خبری بدهم؛ قرار بود میان مردمی قدم بزنم که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند. امروز میخواستم از «منِ جامانده» بنویسم؛ از منی که امسال هم توفیق حضور در مسیر نجف تا کربلا را نداشتم، اما در میان میلیونها عاشقی قرار گرفتم که تهران را به جادهای برای رسیدن به حسین(ع) تبدیل کرده بودند.
به گزارش پانا، از ساعتهای ابتدایی صبح، خیابانهای منتهی به میدان امام حسین(ع) آرامآرام میزبان قدمهایی شد که مقصدشان فقط یک نقطه جغرافیایی نبود. آدمهایی آمده بودند که شاید گذرنامه کربلا در دست نداشتند، اما دلشان را به کاروان عاشقان رسانده بودند. آمده بودند تا فاصله میان تهران و کربلا را با قدمهایی از جنس ارادت کوتاه کنند.
هنوز خورشید کامل از پشت ساختمانها سر برنیاورده بود. هوای صبحگاهی، خنک و آرام بود و نسیم، پرچمهای سیاه و سرخ را به حرکت درمیآورد. صدای نوحه از بلندگوها در فضا میپیچید و هر گوشه از میدان، داستانی برای روایت داشت.
پیرمردی را دیدم که آرام کنار خیابان ایستاده بود؛ تسبیح در دست داشت و زیر لب زیارت عاشورا میخواند. چهرهاش پر از آرامشی بود که شاید سالها انتظار و دلتنگی برای زیارت در آن جمع شده بود. چند قدم آنطرفتر، مادری خم شده بود تا کفشهای کودک خردسالش را مرتب کند. کودکی که هنوز شاید معنای این مسیر را نمیدانست، اما دست در دست خانوادهاش آمده بود تا اولین قدمهای عاشقی را تجربه کند.
نوجوانی پرچم بزرگی را روی شانه گذاشته بود و با افتخار میان جمعیت راه میرفت. گروهی از دختران دانشآموز با چادرهای مشکی کنار هم ایستاده بودند، لبخند میزدند و عکس یادگاری میگرفتند؛ تصویری از نسلی که میخواست سهمی از این روایت بزرگ داشته باشد.
هنوز مراسم به طور رسمی آغاز نشده بود، اما خیابانها زنده شده بودند. اینجا دیگر فقط یک مسیر عبور نبود؛ هر قدم، یک روایت بود و هر چهره، قصهای از دلتنگی و عشق داشت.
با آغاز حرکت جمعیت، تهران آرامآرام چهرهای متفاوت پیدا کرد. خیابانهایی که روزهای دیگر پر از صدای خودرو و شتاب زندگی هستند، امروز میزبان صدای قدمهایی شدند که با نیت دیگری برداشته میشدند. مردم آمده بودند تا با هر قدم، عهدی دوباره با آرمان عاشورا ببندند.

چند صد متر که جلوتر رفتم، موکبها یکی پس از دیگری برپا شده بودند. بوی چای تازهدم، نان گرم و اسپند در هوا پیچیده بود. خادمان با لبخند ایستاده بودند؛ بعضی لیوان آب خنک تعارف میکردند، بعضی صبحانه آماده کرده بودند و بعضی فقط با یک جمله کوتاه اما پرمعنا به استقبال مردم میآمدند: «خدا قبول کند.»
در میان این جمعیت، چیزی که بیش از همه به چشم میآمد، تفاوت نداشتن آدمها بود. اینجا سن، شغل، جایگاه اجتماعی و فاصلههای معمول زندگی رنگ باخته بود. کودکی با پرچم کوچک «یا حسین» کنار پدرش قدم میزد، نوجوانی کیسه زباله در دست گرفته بود و مسیر را پاکیزه میکرد، زوجهای جوان در کنار هم حرکت میکردند و سالمندانی که قدمهایشان آهستهتر شده بود، اما دلشان همچنان جوان بود.
در گوشهای از مسیر، بانویی را دیدم که دست دختر هفتسالهاش را گرفته بود. وقتی از او درباره حضورش در این مراسم پرسیدم، گفت: «هر سال دخترم را میآورم تا یاد بگیرد محبت اهلبیت(ع) فقط شنیدن نیست؛ باید برایش قدم برداشت.»
این جمله ساده، شاید خلاصه تمام آن چیزی بود که در آن روز جریان داشت؛ قدم برداشتن برای عشقی که نسل به نسل منتقل میشود.

هرچه زمان میگذشت، جمعیت بیشتر میشد. موج انسانها آرام و منظم حرکت میکرد؛ شبیه رودخانهای بزرگ که هر قطره آن، یک داستان داشت. از روی یکی از پلهای مسیر که به جمعیت نگاه کردم، انتهای این رود انسانی دیده نمیشد. هزاران نفر در کنار هم حرکت میکردند؛ با یک مقصد، یک نام و یک عشق مشترک.
در کنار این حضور گسترده مردمی، تلاش نیروهای خدمترسان نیز از همان ساعات اولیه به چشم میآمد. نیروهای شهرداری مشغول پاکیزه نگه داشتن مسیر بودند؛ خودروهای خدمات شهری، نیروهای رفتوروب و تیمهای نظافت تلاش میکردند تا حضور گسترده مردم، کمترین اثر را بر پاکیزگی شهر داشته باشد.
نیروهای اورژانس با آمبولانسها و موتورلانسها در نقاط مختلف مستقر بودند تا در صورت نیاز، خدمات درمانی را در کوتاهترین زمان ارائه دهند. امدادگران هلال احمر نیز با حضور در مسیر، آماده کمک به زائران بودند و بسیاری از مردم برای استراحت کوتاه یا دریافت خدمات اولیه به پایگاههای امدادی مراجعه میکردند.
حضور نیروهای آتشنشانی و عوامل انتظامی و راهور نیز بخش دیگری از نظم این مراسم بزرگ بود. مدیریت تردد، تأمین امنیت و هدایت جمعیت در چنین اجتماع بزرگی نیازمند هماهنگی گستردهای بود؛ هماهنگیای که باعث شد این حرکت عظیم با آرامش و نظم برگزار شود. اما شاید زیباترین بخش این مسیر، همان چیزی بود که از دل مردم میجوشید؛ خدمتهای کوچک اما عمیق.

کودکی را دیدم که بطری آب خود را به پیرمردی خسته تعارف کرد. نوجوانانی که بدون اینکه کسی از آنها بخواهد، زبالههای اطراف مسیر را جمع میکردند. بانویی که خودش مشغول پذیرایی بود، ابتدا آب را به رهگذران داد و بعد دوباره پشت میز خدمت ایستاد.
این صحنهها شاید در چند ثانیه ثبت شوند، اما معنای آنها فراتر از یک تصویر است. بعضی لحظهها را نمیتوان فقط دید؛ باید در آنها حضور داشت. در میانه مسیر، صدای دستههای عزاداری از دور شنیده میشد. مردم گاهی میایستادند، سینه میزدند، اشک میریختند و دوباره حرکت میکردند. مسیر، ترکیبی شده بود از قدم، دعا، اشک و خدمت.

هرچه به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) نزدیکتر میشدم، حال و هوای جمعیت تغییر میکرد. بسیاری آرامتر قدم برمیداشتند. برخی زیر لب زیارت اربعین میخواندند و برخی فقط سکوت کرده بودند؛ سکوتی که شاید هزاران حرف ناگفته در خود داشت.
برای من که آمده بودم این مراسم را روایت کنم، امروز فقط یک مأموریت خبری نبود. امروز فهمیدم چرا این جمعیت عظیم هر سال خود را به این مسیر میرساند. جاماندگان اربعین فقط یک راهپیمایی نیست؛ روایتی زنده از همدلی، ایثار، عشق و دلدادگی است. اینجا کسی از دیگری نمیپرسید اهل کجایی یا چه کارهای. همه یک نام مشترک داشتند؛ «زائر حسین(ع)».
وقتی به صحن حرم رسیدم، صدای دعا با همهمه جمعیت درآمیخته بود. دستهایی رو به آسمان بلند شده بود و چشمهایی که آرام اشک میریخت. بعضیها گوشهای نشسته بودند و زیر لب زمزمه میکردند؛ انگار تمام مسیر را آمده بودند تا همین چند لحظه را تجربه کنند.

در راه بازگشت، دفترچه یادداشتم را ورق زدم. پر بود از جملهها، تصویرها و روایتها؛ اما احساس میکردم هنوز چیزی کم است. چگونه میشود بوی چای موکبها، صدای «یا حسین»، لبخند خادمان و اشک زائران را با کلمات منتقل کرد؟ شاید بعضی تجربهها برای نوشتن نیستند؛ برای زندگی کردناند.
امروز تهران برای چند ساعت شبیه جاده نجف تا کربلا شد؛ جادهای که در آن فاصلهها کوچک میشوند، آدمها به هم نزدیکتر میشوند و مهربانی، معنای تازهای پیدا میکند.
من هم امسال مانند بسیاری دیگر از کربلا جا ماندم؛ اما وقتی آخرین نگاه را به موج جمعیت انداختم، به این فکر کردم که شاید جاماندگی فقط نرسیدن به یک مکان باشد. وقتی دل همراه کاروان باشد، وقتی قدمها برای حسین(ع) برداشته شوند، هیچ فاصلهای نمیتواند انسان را از کربلا دور کند.
ارسال دیدگاه