مروری بر زندگی معمار نوسازی ادبیات معاصر ایران
اردل (پانا) ـ نیما یوشیج با شکستن حصار سنتهای هزارساله و پیریزیِ بنای شعر نو، انقلابی را در ادبیات معاصر ایران رقم زد که طنین آن همچنان در آثار شاعران امروز شنیده میشود.
وقتی به تاریخ ادبیات ایران نگاه میکنیم، نامهای بزرگ بسیاری میبینیم که هر کدام چراغی روشن کردهاند. اما در میان این بزرگان، نام «نیما یوشیج» حکایت دیگری دارد؛ او کسی بود که پنجرهای رو به دشتهای تازه باز کرد و به ما یاد داد که میتوان جور دیگری هم نگاه کرد، جور دیگری هم نوشت.
نیما، مردی از دیار سرسبز «یوش» بود. او که در دامان طبیعت بزرگ شده بود، انگار آهنگِ کوهستان و نجوایِ مه در جنگل را با جان و دل لمس کرده بود. شاید همین پیوند عمیق با طبیعت بود که باعث شد او نپذیرد که شعر، همیشه باید در قفسِ تکرار و قافیههای همشکل اسیر باشد. او معتقد بود شعر، صدایِ زندگی است و زندگی هم همیشه یکجور نیست؛ پس شعر هم نباید همیشه در یک قالبِ خشک و قدیمی بماند.
به یاد میآورم وقتی برای اولین بار با مفهوم «شعر نو» آشنا شدم، این فکر برایم جالب بود که چطور یک نفر جرأت میکند بر خلافِ مسیرِ هزارساله حرکت کند. نیما با انتشار منظومه «افسانه»، دیوارهای سختِ سنت را فرو ریخت. او ثابت کرد که قافیه، تنها زنجیری برای محدود کردن نیست، بلکه ابزاری برای بیانِ بهترِ احساسات است. او به شاعران یاد داد که مصراعها میتوانند بلند و کوتاه باشند، درست مثلِ نفسهایِ یک انسان که گاهی آرام است و گاهی از سرِ هیجان، تند میشود.
شعر نیما برای من، یادآورِ همان تصویرِ «ققنوس» است؛ پرندهای که در آتش میسوزد و از خاکسترِ خود دوباره متولد میشود. نیما هم همینطور بود؛ او سنتِ کهن را در آتشِ پرسشهایش سوزاند تا از خاکسترِ آن، شاخهای نو و بالنده جوانه بزند.
در پایان، باید گفت نیما فقط یک شاعر نبود؛ او معلمِ جسارت بود. او به ما آموخت که برای ساختنِ دنیایی تازه، نباید از مخالفتها ترسید. شاید اگر جسارتِ او نبود، امروز ادبیات ما آنقدر خشک و بیروح باقی میماند که دیگر نمیتوانست حرفهایِ دلِ انسانِ امروز را بگوید. نیما یوشیج، با هر کلمهاش، به ما یادآوری کرد که همیشه راهی برای نو شدن وجود دارد، کافی است که فقط «جورِ دیگری دیدن» را بیاموزیم.
ارسال دیدگاه