روایتی از زندگی شهید سرگرد خلبان مجتبی کیانی

بابا به جشن تولد نرسید

قرار بود از مأموریت برگردد و در جشن چهارسالگی دخترش کنار او باشد؛ اما آخرین پرواز، این قول پدرانه را برای همیشه ناتمام گذاشت

تهران (پانا) – قرار بود بابا برگردد؛ قرار بود جشن چهارسالگی دخترش با حضور او کامل شود و کودک خردسال، شمع‌های تولدش را کنار پدری خاموش کند که قول آمدن داده بود. اما پنجم اسفند ۱۴۰۴، بالگرد شهید سرگرد خلبان مجتبی کیانی در محدوده بازار میوه و تره‌بار درچه سقوط کرد و آن قرار ساده پدرانه، برای همیشه ناتمام ماند.

کد مطلب: ۱۷۲۳۳۹۷
لینک کوتاه کپی شد
بابا به جشن تولد نرسید

هر بار که نام مجتبی کیانی در خانه شنیده می‌شود، نخستین تصویر نه لباس پرواز است و نه بالگرد؛ لبخندی آرام است که حتی خستگی مأموریت هم نمی‌توانست آن را از چهره‌اش بگیرد. خلبانی که نگرانی‌هایش را پشت در خانه جا می‌گذاشت تا سهم خانواده از حضور او، تنها لبخند و آرامش باشد.

پنجم اسفند برای خانواده او فقط روز وقوع یک حادثه نبود؛ روزی بود که انتظار، شکل دیگری پیدا کرد. روزی که همه‌چیز در یک لحظه متوقف شد و جای مردی برای همیشه خالی ماند که حضورش به خانه اطمینان می‌بخشید. مردی که آرامش دیگران را به آسایش خودش ترجیح می‌داد و هیچ‌گاه خستگی‌ها و نگرانی‌هایش را بر دوش اطرافیان نمی‌گذاشت.

مجتبی کیانی اهل دیده‌شدن نبود. کاری را برای شنیدن تعریف و تمجید انجام نمی‌داد و مسئولیت برایش تنها یک واژه نبود. هر وظیفه‌ای را که می‌پذیرفت، با تمام وجود تا پایان ادامه می‌داد؛ چه در خانه، چه در کلاس درس و چه در آسمان.

گاهی ارزش واقعی بعضی آدم‌ها زمانی بیشتر دیده می‌شود که دیگر در میان ما نیستند؛ وقتی جای خالی‌شان در دورهمی‌ها، مناسبت‌ها و لحظه‌های ساده زندگی باقی می‌ماند. نبودن مجتبی کیانی نیز تنها جای یک خلبان را خالی نکرد؛ خانواده، تکیه‌گاهی را از دست داد که آرامش و لبخندش، بخشی از زندگی روزمره آنان بود.

لبخندی که خستگی را پنهان می‌کرد

پس از ساعت‌ها کار و مأموریت، خستگی در چهره‌اش پیدا بود؛ اما پیش از آنکه وارد خانه شود، انگار همه نگرانی‌ها را پشت در جا می‌گذاشت. نمی‌خواست سختی کار، سهم خانواده از حضورش باشد. به خانه که می‌رسید، همان لبخند همیشگی را بر لب داشت؛ لبخندی که امروز دیگر فقط یک خاطره نیست، بلکه تصویری زنده از مردی است که حتی در دشوارترین روزها، آرامش دیگران را بر خستگی خودش مقدم می‌دانست.

اگر مسئولیتی بر زمین مانده بود، منتظر نمی‌ماند کسی از او درخواست کند. آرام و بی‌هیاهو قدم پیش می‌گذاشت و کار را انجام می‌داد. در رفتار او از نمایش و خودنمایی خبری نبود؛ مسئولیت‌پذیری برایش رفتاری همیشگی بود، نه ویژگی‌ای که تنها در موقعیت‌های خاص نشان داده شود.

در محیط کار نیز مقام و لباس نظامی میان او و دیگران فاصله‌ای ایجاد نمی‌کرد. برای همکارانش همراهی قابل اعتماد بود؛ با کودکان صمیمانه رفتار می‌کرد، در برابر بزرگ‌ترها احترام را از یاد نمی‌برد و اگر حقی نادیده گرفته می‌شد، سکوت نمی‌کرد.

خلبانی که در کلاس درس هم پرواز می‌کرد

زندگی مجتبی کیانی تنها در مأموریت‌های پروازی و مسئولیت‌های نظامی خلاصه نمی‌شد. او در کنار خدمت در هوانیروز ارتش، زبان انگلیسی نیز تدریس می‌کرد؛ در جهاد دانشگاهی و یکی از آموزشگاه‌های زبان اصفهان، روبه‌روی زبان‌آموزان می‌ایستاد و دانش و تجربه‌اش را با صبر و حوصله در اختیار آنان قرار می‌داد.

کلاس درس برای او شکل دیگری از مسئولیت بود. همان‌گونه که پرواز را جدی می‌گرفت، آموزش را نیز کاری ساده و روزمره نمی‌دانست. اگر کسی برای تدریس یا اداره بهتر کلاس از او راهنمایی می‌خواست، مشغله‌های فراوانش مانع کمک‌کردن نمی‌شد. ساعت‌ها با حوصله توضیح می‌داد، جوانب مختلف کار را بررسی می‌کرد و برای ادامه مسیر انگیزه می‌بخشید.

حالا هر بار که کتابی درباره آموزش زبان ورق می‌خورد یا کلاسی آغاز می‌شود، خاطره صبوری او دوباره زنده می‌شود؛ خاطره مردی که قواعد زبان را با آرامش توضیح می‌داد و دیگران را به ادامه‌دادن تشویق می‌کرد. خاطره‌ای که هم مایه افتخار است و هم بغضی آرام را به گلو می‌آورد.

او جوان‌ترهای خانواده را تشویق می‌کرد پیش از فکرکردن به عنوان‌ها و موقعیت‌های اجتماعی، توانایی‌های خود را بسازند. جمله‌ای ساده از او در ذهن‌ها باقی مانده است:

«اول تلاش کن در درس و زندگی بهترینِ خودت باشی؛ بعد هر شغلی را که دوست داری انتخاب کن.»

برای او انسان‌ها با عنوان و جایگاهشان سنجیده نمی‌شدند. تلاش آدم‌ها را می‌دید و همان تلاش را ارزشمند می‌دانست. شاید به همین دلیل بود که دیگران در کنارش احساس فاصله نمی‌کردند.

خوشحال بود که دوباره پرواز می‌کند

روزهای پیش از حادثه، مثل تمام روزهای عادی زندگی گذشته بود؛ تماس‌ها، رفت‌وآمدها و برنامه‌ها ادامه داشت و هیچ نشانه‌ای نبود که خانواده را برای خبری تلخ آماده کند. زندگی پیش از بعضی اتفاق‌های بزرگ، به شکل عجیبی معمولی است؛ آن‌قدر معمولی که کسی نمی‌داند همین لحظه‌های ساده، روزی به ارزشمندترین خاطرات زندگی تبدیل خواهند شد.

مجتبی کیانی پس از وقفه‌ای حدوداً دوماهه، دوباره در برنامه پروازی قرار گرفته بود. بازگشت به پرواز خوشحالش کرده بود؛ همان کاری که دوستش داشت و آن را بخشی از مسئولیت خود می‌دانست. کسی نمی‌دانست این بازگشت، مقدمه آخرین پرواز او خواهد بود.

پس از حادثه، ذهن‌ها بارها به همان روزها بازگشت؛ به گفت‌وگوهای ساده، تماس‌های معمولی و لحظه‌هایی که در آن زمان هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آخرین باشند. خانواده به دنبال نشانه‌ای می‌گشت که شاید دیده نشده بود؛ اما هیچ نشانه‌ای وجود نداشت. همه‌چیز مانند همیشه بود، تا وقتی که دیگر هیچ‌چیز مانند گذشته نماند.

خبری که هیچ‌کس نمی‌خواست باور کند

خبر سقوط بالگرد در ابتدا باورکردنی نبود. چشم‌ها میان خبرگزاری‌ها و شبکه‌های مختلف می‌گشتند تا شاید جایی نوشته شده باشد اشتباهی رخ داده است؛ شاید نام‌ها شبیه هم بوده‌اند و شاید تصویر تلویزیون متعلق به کسی دیگر است.

امید، گاهی حتی به کوچک‌ترین احتمال هم پناه می‌برد. خانواده نیز در میان خبرها به دنبال نشانه‌ای برای انکار واقعیت می‌گشت؛ اما وقتی تصویر مجتبی کیانی روی صفحه تلویزیون ظاهر شد، دیگر جایی برای انکار باقی نماند.

زمان برای لحظاتی ایستاد. سکوت، جای همه کلمات را گرفت و خاطره‌ها یکی پس از دیگری از برابر چشم‌ها گذشتند؛ لبخندها، گفت‌وگوها، لحظه‌های ساده و حضور مردی که همیشه برای دیگران تکیه‌گاه بود. باور اینکه چنین حضوری ناگهان به خاطره تبدیل شده باشد، آسان نبود.

پشت لباس نظامی، قلبی مهربان بود

بسیاری از مردم شاید مجتبی کیانی را با لباس نظامی و در جایگاه یک خلبان بشناسند؛ اما پشت آن لباس، مردی مهربان، صمیمی و شوخ‌طبع زندگی می‌کرد. کنار کودکان می‌نشست و آن‌قدر دوستانه با آنان رفتار می‌کرد که هیچ فاصله‌ای احساس نمی‌شد.

کسی که برای نخستین‌بار او را می‌دید، شاید متوجه مسئولیت مهمی که بر عهده داشت، نمی‌شد؛ چراکه هیچ‌گاه از موقعیت شغلی خود برای برتری‌جویی استفاده نمی‌کرد. بیشتر از آنکه درباره خودش سخن بگوید، شنونده دیگران بود و اگر کسی از او مشورت می‌خواست، با آرامش و حوصله پاسخ می‌داد.

احترام به انسان‌ها، یکی از ماندگارترین ویژگی‌های او بود. تفاوتی نداشت طرف مقابل کودک باشد یا سالمند، آشنا باشد یا غریبه؛ متانت و احترام در رفتار او تغییر نمی‌کرد. حتی در روزهایی که خسته بود، تلاش می‌کرد با لبخند سخن بگوید تا کسی از فشارها و نگرانی‌هایش چیزی نفهمد.

نگرانی‌هایی که پشت در خانه می‌ماندند

مجتبی کیانی به‌ندرت از جزئیات مأموریت‌ها و خطرهای شغلش در خانه سخن می‌گفت. نه از آن جهت که خانواده را محرم خود نمی‌دانست؛ نمی‌خواست سنگینی اضطراب مأموریت‌ها وارد زندگی آنان شود. ترجیح می‌داد وقتی به خانه می‌رسد، از زندگی، آینده و موضوعات ساده روزمره حرف بزند.

اگر سخنی از کار به میان می‌آمد، بیشتر از مسئولیت و تعهد می‌گفت، نه از خطرهایی که با آن‌ها روبه‌رو بود. بسیاری از فشارها را در دل نگه می‌داشت تا عزیزانش با آرامش بیشتری زندگی کنند. او خستگی پرواز را با خود تا آستانه خانه می‌آورد، اما اجازه نمی‌داد آن خستگی از در عبور کند.

امنیت در نگاه او فقط نبود خطر نبود؛ امنیت یعنی مردم بتوانند با خیال آسوده زندگی کنند، کار کنند و برای آینده فرزندانشان برنامه داشته باشند. دفاع از وطن نیز تنها دفاع از مرزها و خاک کشور نبود؛ دفاع از خانه‌ها، خانواده‌ها و کودکانی بود که باید در آرامش رشد کنند.

این باور را نه با جمله‌های شعاری، بلکه با شیوه زندگی‌اش نشان می‌داد. معتقد بود اگر هرکس مسئولیت خود را درست انجام دهد، جامعه برای همه جای بهتری خواهد شد.

IMG_20260722_110857_249

قولی که ناتمام ماند

در میان تمام خاطراتی که از مجتبی کیانی باقی مانده است، یک وعده بیش از همه قلب خانواده را می‌فشارد؛ قولی کوچک در دنیای بزرگ یک کودک.

قرار بود بابا برای جشن چهارسالگی دخترش برگردد. قرار بود کنار او باشد، لبخند بزند و لحظه خاموش‌شدن شمع‌ها را تماشا کند. دختر خردسال، آمدن پدر را نه یک آرزو، بلکه وعده‌ای قطعی می‌دانست؛ چون بابا قول داده بود.

اما آخرین مأموریت، این قرار پدرانه را ناتمام گذاشت.

حالا در میان همه حرف‌هایی که می‌شد به او گفت، یک جمله از همه پررنگ‌تر است:

«ای کاش می‌توانستی برگردی؛ دخترت هنوز منتظر جشن تولدی است که به او قول داده بودی.»

پس از رفتن او، مناسبت‌ها شکل دیگری پیدا کرده‌اند. در هر دورهمی، جای یک نفر خالی است؛ جای مردی که حضورش جمع را گرم می‌کرد و لبخندش به دیگران آرامش می‌داد. خانواده هر روز نبودنش را احساس می‌کنند؛ اما در کنار این دلتنگی، به مردی افتخار می‌کنند که آرام زندگی کرد، بی‌ادعا خدمت کرد و تا آخرین لحظه به مسئولیتی که پذیرفته بود، وفادار ماند.

او را فقط با آخرین پروازش به یاد نیاوریم

مجتبی کیانی را نباید فقط با حادثه سقوط بالگرد یا عنوان یک خلبان شهید به خاطر سپرد. پیش از آخرین پرواز، زندگی‌ای جریان داشت؛ زندگی مردی شریف و فروتن که برای خانواده‌اش پناه بود، برای دوستانش تکیه‌گاهی قابل اعتماد و برای اطرافیانش مایه آرامش.

مهم‌ترین درسی که از زندگی او باقی مانده، مسئولیت‌پذیری است. زندگی‌اش نشان داد برای اثرگذار بودن همیشه لازم نیست کاری دور از دسترس انجام دهیم؛ گاهی کافی است هرکس در جایگاهی که قرار دارد، وظیفه خود را با صداقت، وجدان و احترام انجام دهد.

فداکاری نیز همیشه در میدان‌های سخت آغاز نمی‌شود. گاهی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان مسئولیتش را جدی می‌گیرد؛ در درس، در کار، در خانواده یا در خدمت به مردم.

روایت شهدا نباید تنها در لحظه شهادتشان خلاصه شود. پشت هر نام، انسانی با اخلاق، آرزوها، دغدغه‌ها و لحظه‌های ساده زندگی ایستاده است. شناختن همین لحظه‌هاست که فاصله میان یک نام در خبر و یک انسان در زندگی را از میان برمی‌دارد.

IMG_20260722_110851_934

مردی که با شیوه زندگی‌اش ماندگار شد

شهید سرگرد خلبان مجتبی کیانی، متولد ۱۱ آبان ۱۳۶۹ در شهرستان کنگاور استان کرمانشاه بود. او پنجم اسفند ۱۴۰۴ بر اثر سقوط بالگرد در محدوده بازار میوه و تره‌بار درچه استان اصفهان به شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش، شهرستان کنگاور، به خاک سپرده شد.

اگر قرار باشد از او تنها یک تصویر برای سال‌های آینده باقی بماند، آن تصویر فقط لباس پرواز و آخرین مأموریتش نیست؛ تصویر مردی است که برای تحسین‌شدن زندگی نکرد، با فروتنی به دیگران خدمت کرد و خستگی‌هایش را پشت در خانه جا گذاشت تا سهم عزیزانش از حضور او، آرامش باشد.

پرواز مجتبی کیانی در پنجم اسفند پایان یافت؛ اما لبخندش هنوز در حافظه خانه ادامه دارد. در خانه‌ای که دلتنگ اوست، در کلاسی که خاطره صبوری‌اش را به یاد دارد و در انتظار کودکانه دختری که پدر به او قول داده بود برای جشن تولدش برگردد.

قول پدر ناتمام ماند؛بابا به جشن تولد نرسید.

IMG_20260722_114211_447

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار