روایتی از آخرین دیدار با ماه

قم(پانا) - لحظه ای که پرده های سبز کنار رفتند و از میان آنها مردی بیرون آمد از جنس نور و خورشید و ماه، آقایی که پدرمان بود. آقایی که حافظ ایران جان مان بود .

کد مطلب: ۱۷۱۸۱۴۲
لینک کوتاه کپی شد
روایتی از آخرین دیدار با ماه

چشمانم خیره به تصویر می شوند. قلبم دلتنگ تر از همیشه می شود  و ذهنم آشفته تر از هربار فریاد می کشد

خیره به تصویر حضورمان، دلتنگ اشتیاقی که صبح آنروز چون موج به ساحل قلبم می رسید و فریاد های بلند از تلخی خداحافظی.

چشمانم دلتنگ جز به جز این تصویرند، دلتنگ مسیر، دلتنگ آن گلیم های آبی، دلتنگ شعار ها و دلتنگ آن لحظه .

لحظه ای که پرده های سبز بیت رهبری کنار رفتند و از میان آنها مردی بیرون آمد از جنس نور و خورشید، مردی که درمان همه درد هایمان بود. آقایی که پدرمان بود. آقایی که حافظ ایرانمان بود.

هر بار که به آنجا و ثانیه به ثانیه آن روز فکر می کنم دریای قلبم متلاطم می شود و موج های اندوه به سخره های وجودم سیلی می زنند .

سیلی میزنند که چرا !؟ چرا آن ثانیه ها تمام شدند ، چرا این قلب هنوز می تپد ، چرا و چرا هنوز هستم و آقایم نیست .

چرا این چشم ها باید با پیکر پاره پاره آقایشان خداحافظی کنند . چرا قلبم باید در حسرت دیدار دوباره آن حضرت نور، بسوزد و بسازد.

چرا این دست ها حالا باید به احترام پیکر بی جان آقایشان سلام دهند. همان دست هایی که آن روز در میان ضربان های انتظار ،به حضور مقدس آقایشان عرض احترام کردند. چرا گوش هایم باید اندرز های رهبر را حالا به نیت وصیت هایشان بشنوند. اندرز هایی از جنس امید و ایمان .

نمیتوانم از آن تصویر چشم بردارم چرا که آن عکس ، آن روز و آن لحظه ها دیگر نه فقط یک قاب که یک زندگی هستند . زندگی که با پایان حضور آقا در میان مان، پایان یافت .

و حالا مرهم این زخم هایمان تنها یک جمله است . جمله ای کمی از سرکشی شعله های درد در قلبمان می کاهد . و آن این است که : یک روز آقایمان بر می گردد در صف اول آن لشکر ۳۱۳ نفره و دست در دست صاحب الزمان .

 

نویسنده : دانش آموز: ریحانه غفاری

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار