نامه ای از دوردست‌ها؛

وقتی قلب، در میان جمعیت سوگوار گم می‌شود

آباده (پانا) - گاهی بزرگ‌ترین روایت‌ها، از دل نرسیدن‌ها متولد می‌شوند. من احساسی و تأثیرگذار، از حسرت حضور در میان خیل سوگواران رهبر شهید می‌نویسم؛ روایتی از دلتنگی، وفاداری و عهدی که با قلم و قلب بسته می‌شود.

کد مطلب: ۱۷۱۶۹۵۴
لینک کوتاه کپی شد
وقتی قلب، در میان جمعیت سوگوار گم می‌شود

امروز، جهان با من فرق می‌کند ؛ امروز، ساعت و دقیقه و تقویم، دیگر معنای همیشگی‌شان را ندارند. امروز، زمین زیر پای من سنگین است و آسمان، انگار بر روی شانه‌هایم مایل شده است. من اینجا نشسته‌ام، پشت میز خبرنگاری، با دفترچه‌ای که در دستانم می‌لرزد و دوربینی که می‌خواهد حقیقت را ثبت کند؛ اما حقیقتِ امروز، فراتر از قابِ دوربین‌هاست. حقیقت امروز، در میان آن اقیانوس بی‌کران مردم است که در راهِ رسیدن به او، راه می‌افتاده‌اند.

من نتوانستم باشم. نتوانستم در میان آن جمعیت عظیم، در میانِ آن موج اشک و فریادهای عشق، حضور پیدا کنم. نتوانستم با دست‌های کوچک خود، خاکِ مزارِ او را لمس کنم یا در میان آن همه جمعیت، نامش را با تمام وجود صدا بزنم. این «نبودن»، مثل یک زخمِ بی‌صدا در قلبِ من است. اما هرچه بیشتر به تصاویر نگاه می‌کنم، هرچه بیشتر به صدای لرزانِ مردم گوش می‌سپارم، بیشتر می‌فهمم که من در واقع، از او دور نیستم. 
 
من از اینجا می‌بینم که چگونه هر قدم جمعیت، ضرب‌آهنگی است برای بازگشت شکوه. من می‌بینم که چگونه اشک‌های مردم، نه از روی ناامیدی، که از روی عمیق‌ترین نوع وفاداری است. آن‌ها نمی‌گویند «او رفت»، آن‌ها می‌گویند «او در ما جاری شد.»
او که برای ما فقط یک رهبر نبود؛ او برای ما قطب‌نمایی بود که هرگاه در تلاطم روزگار گم می‌شدیم، به سمت «حق» و «ایستادگی» باز می‌گرداندیم. او نوری بود که یاد گرفتیم چگونه در تاریک‌ترین شب‌ها، به جای ترسیدن، به دنبال روشنایی باشیم. او رفت تا ما یاد بگیریم که قهرمان بودن، به معنای نداشتن ترس نیست؛ بلکه به معنای ایستادن در برابر طوفان، با قلبی آرام و نگاهی به سوی فرداست. 
 
‌به‌عنوان یک خبرنگار، وظیفه دارم از حوادث خبر بدهم؛ اما امروز، من می‌خواهم از یک «حقیقت جاودانه» بنویسم. حقیقتی که در خاک این سرزمین، در خون مبارزان و در نگاه مهربان پدران و مادرانی که امروز در سوگ او هستند، نهفته است. او رفت تا ما یاد بگیریم که هیچ‌چیز را نمی‌شود با مرگ از بین برد، اگر آن چیز، با عشق و فداکاری ساخته شده باشد.
شاید امروز من نتوانستم در کنار پیکر مبارک او باشم، اما از این فاصله، با تمام وجود، در کنار او هستم. من با کلماتم، با نگاه دوربینم و با هر آنچه که در قلبم می‌گذرد، به او قول می‌دهم: «ما یادمان نمی‌رود. ما مسیرت را گزارش می‌کنیم، ما راهت را ادامه می‌دهیم و ما صدای ایستادگی تو را، از دوردست‌ها به گوش تمام جهان خواهیم رساند.»

خداحافظ، ای پدر مهربان این سرزمین...

شاید امروز، قامتت در میان ما نباشد؛ اما راهت، در دل نسل ما ادامه دارد.

ما فرزندان ایران، روایت حضورت را فراموش نخواهیم کرد و هر بار که قلمی برای حقیقت بر کاغذ می‌نشیند، نام تو دوباره در تاریخ این سرزمین زنده خواهد شد.

نویسنده : دانش‌آموز، آیلین ابوالحسنی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار