از عطش حسین تا اشکِ چشمانم
رودهن (پانا) - در میانه این همه هیاهو، تنها یک زخم است که آرام نمیگیرد؛ زخمی که از روزِ عاشورا بر جان نشسته و با هر بار یادِ حسین(ع)، دوباره تازه میشود.
گاهی با خودم فکر میکنم چگونه ممکن است انسانی را اینگونه دوست داشت؛ انسانی که قرنها از روزگارش گذشته، اما هنوز با شنیدن نامش قلبم از هم میپاشد. حسین(ع) برای من یک نام نیست، یک زخم همیشه بیدار در عمق جانم است.
این عشق فقط برای محرم و اربعین نیست؛ من در تمام روزهای سال، با دلتنگی حسین(ع) زندگی میکنم. کافی است لحظهای به او فکر کنم تا اشک، بیاجازه مهمان چشمانم شود و بغض، راه نفسم را ببندد.
بیش از هر چیز، شرمندگی رهایم نمیکند؛ شرمندگی از اینکه این امت با عزیزترین بنده خدا چه کرد. هر بار که به تنهایی، تشنگی، غربت و آن همه ظلم فکر میکنم، انگار آتشی در سینهام روشن میشود که هیچوقت خاموش نمیشود.
نمیدانم این چه محبتی است که خدا در دل من قرار داده؛ فقط میدانم هرچه بیشتر میگذرد، دلتنگتر میشوم. انگار قلبم سالهاست در کربلا جا مانده و هنوز نتوانسته از کنار آن مصیبت عبور کند.
بیش از هر چیز، شرمندگی رهایم نمیکند؛ شرمندگی از اینکه این امت با عزیزترین بنده خدا چه کرد. هر بار که به تنهایی، تشنگی، غربت و آن همه ظلم فکر میکنم، انگار آتشی در سینهام روشن میشود که هیچوقت خاموش نمیشود.
نمیدانم این چه محبتی است که خدا در دل من قرار داده؛ فقط میدانم هرچه بیشتر میگذرد، دلتنگتر میشوم. انگار قلبم سالهاست در کربلا جا مانده و هنوز نتوانسته از کنار آن مصیبت عبور کند.
حسین(ع)، تنها کسی است که حتی یاد کردن از او هم اشکم را جاری میکند؛ اشکی که نه از روی عادت، بلکه از عمق دلی است که هنوز از آن همه مظلومیت، آرام نگرفته است.
ارسال دیدگاه