گفتگو با اصغر نوری، کارگردان «ریچارد سوم اجرا نمی شود» (بخش اول)
همه پادشاهی ام در برابر یک اسب
اصغر نوری می گوید:« در متن و در طرح کارگردانی من بود که این نمایش نامه بین خیال و واقعیت و کابوس می گذرد. بعضی از صحنه ها واقعی است. اما برخی دیگر علیرغم اینکه واقعی است اما یک بیس غیرواقعی و یک عنصر غیرواقعی وارد می شود و این آنقدر پررنگ است در کار که من می توانم به چندین نمونه آن اشاره کنم. »
«ماتئی ویسنی یک» نمایشنامه نویسی است که چندین اثر او برای علاقمندان به تئاتر ترجمه شده است و نویسنده ای نام آشنا در تئاتر جهان و ایران است. «ریچارد سوم اجرا نمی شود» از جمله نمایشنامه هایی است که اخیرا توسط اصغر نوری ترجمه و به چاپ رسیده است. به فاصله کوتاهی از چاپ این اثر، اصغر نوری اجرای این نمایشنامه را در تالار مولوی بر روی صحنه برده است. با اصغر نوری مترجم، نویسنده و کارگردان تئاتر درباره نمایش «ریچاردسوم اجرا نمی شود» گفتگویی انجام داده ایم که در زیر می خوانید.
اولویت شما برای ترجمه آثار نمایشی مربوط به چه آثاری است؟
من شاید شغل اصلی ام ترجمه است و به نوعی منبع اصلی درآمدم از راه ترجمه باشد. کما اینکه در حوزه ادبیات و تئاترسالهاست که به کار ترجمه می پردازم. درباره اولویت های ترجمه برای من باید بگویم که بجز متن های تئوری تئاتر که ترجمه آنها برای بالا بردن سطح آگاهی علاقمندان تئاترلازم است. همیشه این دغذغه را داشته ام که نمایشنامه هایی را برای ترجمه انتخاب کنم که این آثار را بشود در ایران اجرا کرد. با این معیار این توجه ویژه را دارم که این متن یک چیز تازه را به ما پیشنهاد بدهد. یک چیز تازه به درام نویسی ما و همچنین به تماشاگر تئاتر ما پیشنهاد بدهد. این حرف من بستگی به فرم دارد وتاکنون بیشتر از ۱۰ نمایشنامه با ترجمه من منتشر شده است.
این تعداد نمایشنامه ای که توسط شما تاکنون ترجمه شده است چه تعداد از آنها اجرا رفته است؟
بجز یک نمایشنامه مابقی آنها اجرا شده اند.
شما در زمینه نمایشنامه نویسی فعال هستید؛ آیا نمایشنامه هایی که تابحال نوشته اید اجرا شده اند؟
دو نمایشنامه از من منتشر شده است و این دو نمایشنامه قبل از چاپ بارها اجرا شده اند هم توسط خودم و هم توسط دیگران. من فکر می کنم در همه جای دنیا نمایشنامه های تالیفی اول باید اجرا بشوند و بعد چاپ شوند. به این خاطر در اجرا بررسی می شود که این نمایشنامه قابلیت این را دارد که دوباره اجرا شود. و هدف از چاپ این است که این اثر در دسترس دیگران قرار بگیرد برای اجراهای بعد. من گمان نمی کنم که ما نمایشنامه را چاپ کنیم که مخاطب بخواند. مخاطب نمایشنامه همین تئاتری ها هستند که هم چیزی یاد می گیرند در فرم نمایشنامه نویسی و هم تهیه کنندگان و کارگردانان اثر را برای اجرا انتخاب می کنند.
پیش از نمایشنامه «ریچارد سوم اجرا نمی شود» متن های دیگری از «ماتئی ویسنی یک» نویسنده این نمایشنامه در کشورمان منتشر شده بود. آیا شما پیش از این نمایشنامه، با سایر کارهای این نویسنده آشنایی داشته اید؟
من پیش از این یک نمایشنامه خیلی کوتاه از «ویسنی یک» ترجمه کرده بودم. این نمایشنامه را از کتابی انتخاب کرده بودم که مجموعه نمایشنامه های کوتاه «ماتئی ویسنی یک» است. اسم آن کار «فکرکن خدا هستی» بود. کانون نمایشنامه نویسان خانه تئاتر کتابی تحت عنوان «نمایشنامه» که در آن کتاب چاپ شد. بعد از آن همین نمایشنامه «ریچاردسوم اجرا نمی شود» را ترجمه کردم.
ترجمه های قبلی از آثار این نویسنده تاثیری در انتخاب آثار این نویسنده برای ترجمه داشت؟
کارهای قبلی از این نویسنده که ترجمه شده بود، باعث شد که با کارهای این نویسنده آشنا شوم. این باعث شد که خودم درباره این نویسنده تحقیق کنم و کارهایی که از او ترجمه نشده بود را پیدا کردم و خواندم و این دو نمایشنامه انتخاب های من از میان آثار ترجمه نشده این نویسنده برای ترجمه بود.
از میان کارهای «ویسنی یک» جایگاه نمایشنامه «ریچاردسوم اجرا نمی شود» را چگونه می بینید؟
«ویسنی یک» دو دسته نمایشنامه نوشته است. یک دسته از آنها نوعی از مفهوم ابزورد، خاص این نویسنده را دربردارد. که به فضای انتزاعی پهلو می زند. مثل «سه شب با مادوکس» و «خرس های پاندا» و یک دسته دیگر از نمایشنامه های او تم سیاسی دارند. در واقع گزارشی هستند از دوره دیکتاتوری حکومت کمونیستی رومانی، البته این نویسنده این محتوا را با طنز و فضای سوررئالیسم درهم می آمیزد. قبلا از این دسته «تماشاچی محکوم به اعدام » و « پیکر زن همچون میدان نبرد» چاپ شده بود و نمایشنامه «ریچاردسوم اجرا نمی شود» به این دسته دوم تعلق دارد. به نظر من این نمایشنامه جزو بهترین های دسته دوم محسوب می شود. این نمایشنامه به چندین زبان مختلف ترجمه شده است و در چندین کشور هم اجرا شده است. من وقتی متن فرانسه آن را خواندم احساس کردم که متنی است که خیلی خوب در ایران فهمیده می شود و اینکه درباره زندگی یک کارگردان خیلی بزرگ تئاتر به نام میرهولد است. این نمایشنامه ای است درباره تئاتر. یک نمایشنامه است درباره تقابل بین سیاست و هنر. از این نظر هم می تواند برای مردم عادی و هم هنرمندان قابل قبول و قابل لمس باشد.
شما بیشتر قابلیت های اجرایی متن برایتان قابل توجه است یا مضامینی که در متن نهفته شده است؟
در این مورد خاص این دو ویژگی با هم اتفاق افتاد. در سال ۹۲ من تصمیم گرفتم که در جشنواره تئاتر دانشگاهی شرکت کنم. در بخش مدرسان و یک نمایشی را با دانشجویان خودم کار کنم. وقتی به متن فکر کردم که چه متنی را انتخاب کنم از آنجایی که در آن زمان این متن را خوانده بودم و فکر فکر می کردم که متن مناسبی برای ترجمه باشد. در واقع هر دو اینها هم زمان اتفاق افتاد یعنی من متن را ترجمه کردم برای اجرای خودم. این نمایشنامه در اردیبهشت سال ۹۳ در جشنواره تئاتر دانشگاهی اجرا شد. ولی چاپ نمایشنامه امسال اتفاق افتاد. در این مورد خاص برای اجرای خودم ترجمه کردم ولی در موارد قبلی وقتی من قابلیت های اجرایی یک نمایشنامه را می بینم، اثر را ترجمه می کنم حال ممکن است خودم آن را اجرا کنم و چه بسا نتوان آن را اجرا کنم. من از متن های قبلی که ترجمه کردم تابحال فقط یکی از آنها را اجرا کرده ام. بقیه را کسان دیگری اجرا کرده اند.
به درونمایه نمایشنامه بپردازیم. کاری که من دیدم هم از لحاظ درونمایه وهم اجرایی برای من قابل توجه بود. در اجرا ما می دیدیم که برای اکثر شخصیت ها یک چرخ وجود دارد و این شخصیت ها با چرخ وارد و از صحنه خارج می شوند. همچنین «اسب» عنصر مهمی است در نمایش. همانطور که ریچارد می گوید: « تمام پادشاهی ام در برابر یک اسب». ابتدا به این بپردازیم که اسب چه جایگاهی در این نمایش دارد و آیا می توان گفت که چهارچرخه هایی که شخصیت ها را جابجا می کنند تداعی کننده اسب هستند؟
«همه پادشاهی ام در برابر یک اسب» دیالوگی است از ریچارد سوم که برای ما آشناست و در نمایشنامه «ریچاردسوم» نوشته ویلیام شکسپیر آمده است و این یکی از معروف ترین دیالوگها و صحنه های نمایشنامه های شکسپیر است. این دیالوگ مربوط به صحنه های پایانی نمایشنامه شکسپیر است. ریچارد سوم گوژپشت بود و روی زمین نمی توانست خوب بجنگد. ریچارد مرد جنگاوری بود، پس برای شکست دادن او اول می زنند و اسبش را می کشند. ریچارد از اسب به زمین می افتد. این لحظه ای است که سپاهش در حال شکست خوردن است و او به یک اسب نیاز دارد برای جنگیدن و نمردن و حاضر است که تمام زندگی اش را بدهد برای داشتن یک اسب تا بتواند به جنگیدن ادامه دهد. «ماتئی ویسنی یک» نیز در اثر خودش از این دیالوگ شکسپیر استفاده کرده است. «ویسنی یک» از عنصر اسب به عنوان یک موتیف تکرار شونده استفاده کرده است. سرنگهبان زندانی که میرهولد در آن نگهداری می شود یکی از افتخاراتش این است که یک اسب دارد. و آن اسب همه زندگی اش است. وقتی می شنود که دخترش با یک پسر فرار کرده است بیشتر از اینکه از فرار دخترش ناراحت شود از این ناراحت می شود که دخترش با اسب او فرار کرده است.
درباره چهارچرخ ها به این فکر نمی کردم که از اینها استفاده کنم که شکل یک اسب را درست کرده باشم. من در کارگردانی بیشتر به ریتم کار، اول از هر چیز فکر کردم. چون من نمی خواستم در صحنه نور برود. می خواستم که همیشه نور در صحنه باشد حالا حتی یک نور ضعیف. نمی خواستم نور برود و دکور عوض شود . به این فکر می کردم که این نمایشنامه باید تمام صحنه هایش در هم دیزالو شود. یعنی یک صحنه ای که دارد تمام می شود همزمان یک صحنه دیگر شروع شود. راهکار این موضوع داشتن دکورسیار است. ولی خوب، این اول راهکار اجرایی برای دیزالو صحنه ها بود. ولی در بعضی از صحنه ها این دکور سیار هویت دیگری پیدا کرد که سیار بودن همه چیز در نمایش بود. کل این نمایش کابوس مایرهولد است و مایرهولد انگار همه اینها را قبل از اعدام دارد در قالب کابوس آنها را می بیند. این تصویرها می آیند و می روند. این به لحاظ اجرایی خیلی همسو بود با برداشت من به عنوان کارگردان از متن. چون من موقع کارگردانی مقداری متن را تغییر دادم و جای بعضی از صحنه ها را تغییر دادم. نمایشنامه را از حالت خطی خارج کردم. اول نمایشنامه را به آخر انتقال دادم و آن را به هم ریختم تا به آن سیالیتی که دوست داشتم برسم. مثلا در صحنه فرمانده این در نمایشنامه نیست که جای پنجره عوض شود. و با استفاده از آن سازه چرخ دار این فرمانده همیشه در حال نزدیک شدن و دور شدن از میرهولد است. وقتی که میرهولد می خواهد گلایه کند از وضع موجود او حرکت می کند. و از یک طرف این معنا دارد و از طرف دیگر چون در این صحنه کابوس می بیند جای پنجره خانه برایش عوض می شود. این چرخ ها هم در ریتم کار به ما کمک کرد و هم اینکه حالت کابوس وار و سیالیت فضا را کمک کرد که بیشتر نشان دهیم.
ریتم نمایش به گونه ای است که واقعیت و توهم در هم تنیده شده است و هر چه نمایش جلو می رود مرز بین واقعیت و توهم غیر قابل تفکیک می شود آیا شما به عنوان کارگردان نمایش این موضوع از خواسته های شما بود که در بخش های پایانی نمایش این مرز بندی برای تماشاگر قابل تفکیک نباشد؟
در متن و در طرح کارگردانی من بود که این نمایش نامه بین خیال و واقعیت و کابوس می گذرد. بعضی از صحنه ها واقعی است. اما برخی دیگر علیرغم اینکه واقعی است اما یک بیس غیرواقعی و یک عنصر غیرواقعی وارد می شود و این آنقدر پررنگ است در کار که من می توانم به چندین نمونه آن اشاره کنم. مثلا ما در نمایش یک حاملگی عجیب غریب داریم. تولد عجیب غریب داریم یا شکل آمدن آدم ها عجیب غریب است هیچ دری وجود ندارد و آدمها از هر طرفی وارد و خارج می شوند. طراحی صحنه این کار که با خودم بود اصلا از اول به وجود درب فکر نمی کردم به یک مکان فکر می کردم که هر لحظه در حال تغییر بود. یک وقتهایی خانه میرهولد است و یک وقتهایی صحنه تئاترش است و یک وقتهایی آن اداره پلیس است و من فقط در حال بازی با نور هستم که تماشاگر بهتر تغییر مکان را تشخیص دهد. دو محدوده نوری داریم. یکی به زندان بازپرسی اطلاق می شود. و یک جاهایی برای خانه یا محل تمرین نور گسترده تر و پهن تری استفاده کردیم.
ادامه دارد ....
ارسال دیدگاه