از قلب اسلامشهر؛ وقتی نبودن، سنگین‌تر از حضور است

اسلامشهر(پانا)- از میان کوچه‌پس‌کوچه‌های اسلامشهر و در میان غبارِ دلتنگی، دختری با نگاهی سرشار از جستجو، قلم به دست می‌گیرد تا از جای خالیِ خود در کنارِ جمعیتِ تشییع رهبر انقلاب بنویسد.

کد مطلب: ۱۷۱۸۴۲۰
لینک کوتاه کپی شد
از قلب اسلامشهر؛ وقتی نبودن، سنگین‌تر از حضور است

امروز، گویی تمامِ هستی در سوگِ اوست. اما بغضِ من، از نوعِ دیگر است؛ از نوعِ حسرت و نگاهی که هرگز به او نرسید. من در میانِ آن جمعیتِ بی‌شمار نبودم؛ نتوانستم در میانِ آن اقیانوسِ سیاه‌پوشان بایستم و آخرین نگاهِ خویش را به پیکرِ بی‌جانِ او بیفکنم.

چقدر دشوار است سوگواری برای کسی که هرگز ندیدی‌اش! من هیچ‌گاه نتوانستم از نزدیک، آن نگاهِ مقتدر اما مهربان را ببینم. هرگز نتوانستم در حضورِ او، آن آرامشِ عمیقی را که در کلامش جاری بود، لمس کنم. اما با این همه، امروز با رفتنِ او، احساسِ یتیمی می‌کنم. گویی سایه‌ی پدری را از سرِ خود رانده‌ام؛ پدری که هرچند هرگز او را از نزدیک ندیده‌ام، اما تمامِ عمر، امنیتِ وجودم را در ایستادگی‌های او یافته‌ام.

حسرتِ ندیدنش، مانندِ زخمی بر قلبِ من نشسته است. بسیار می‌خواستم که در میانِ آن جمعیت باشم؛ می‌خواستم حتی اگر از دور، در میانِ غوغایِ سوگواران، تنها لحظه‌ای او را بنگرم و بگویم: «قرار نبود شما فدای ما شوید!» اما اکنون میبینیم که شما فدای ایران و ایرانی شدید و این بسیار تلخ است که بزرگ‌ترین تکیه‌گاهِ من، در حالِ رفتن است.

می‌گویند آقایِ ما برای همیشه از تهران می‌رود... اما من می‌دانم که او هرگز نخواهد رفت. او از این شهر عبور می‌کند تا در قلب‌های ما مأوا گزیند. او از اینجا می‌رود تا در هر گوشه‌ای از این سرزمین و در هر لحظه‌ای از زندگیِ ما، حضور داشته باشد. او همیشه و همه‌جا، و در هر حالی، در کنارِ دخترانِ ایران ایستاده است؛ همان‌گونه که پناه و مایهٔ افتخارِ ما بود و همواره خواهد بود.

خداحافظ ای پدر... خداحافظ ای کسی که با رفتنت، جهان را برای من تاریک کردی. من هرگز تو را ندیدم، اما تا ابد، در چشم‌هایِ گریانم، تو را خواهم جست.

نویسنده : دانش آموز،نغمه خدمت‌لو

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار