به وقت آخرین دیدار
کرج (پانا) - به وقت آخرین دیدار؛ وقتی «بلیت شهادت» به نام یک ملت صادر میشود. بلیتی برای ثبت آخرین وداع با مردی که یاد داد برای ماندن نام «ایران»، گاهی باید از تمام «خویش» گذشت.
میگویند خبرنگار باید «چشم سرد جامعه» باشد؛ بیطرف، بیاحساس و صرفاً ناظر. اما من، وقتی نامم روی کارتی حک میشود که عنوانش «بدرقه آقای شهید ایران» است، تمام معادلات منطقی حرفهام به هم میریزد. در تیرماه سوزان ۱۴۰۵، جایی که حرارت دلها از دمای هوا سبقت گرفته، خبرنگار بودن یعنی تبدیل کردن قطرات اشک به جوهر قلم. این یادداشت، نه صرفاً یک خبر، بلکه شرح یک سفر ابدی است که در آن دوربینها لرزیدند اما حقیقت، استوارتر از همیشه ثبت شد.
خیابانها امروز جور دیگری نفس میکشند. از همان نخستین ساعات سپیدهدم، ولولهای در شهر برپاست که هیچ شباهتی به هیاهوی روزمره زندگی ندارد. انگار زمان متوقف شده تا تاریخ، یکی از سنگینترین صفحات خود را ورق بزند. به عنوان یک خبرنگار، همیشه یاد گرفتهایم که در شلوغیها به دنبال سوژه بگردیم، اما امروز هر چهره، یک سوژه است و هر نگاه، یک سرخط خبر!
کارت دعوت را که در دست میفشارم به نامی مینگرم که با خطی خوش روی آن نقش بسته: «سرکار خانم زهرا خاتمی». این بار، این کارت برای یک نشست خبری نیست. این بلیتِ عبور به ساحت غیرت است؛ بلیتی برای ثبت آخرین وداع با مردی که یاد داد برای ماندن نام «ایران»، گاهی باید از تمام «خویش» گذشت.
جمعیت مثل دریایی خروشان به پیش میآید. صدای زمزمههای یاحسین(ع) با نالههایی که از عمق جان برمیآید، در هم آمیخته است. اینجا دیگر سلسلهمراتب اداری معنا ندارد؛ وزیر و کارگر، دانشجو و خانهدار، همه در یک صف ایستادهاند تا زیر تابوتی را بگیرند که عطر بهشت از آن استشمام میشود. دوربینم را تنظیم میکنم، اما انگار لنز هم با من سر ناسازگاری دارد؛ تاری تصویر، شاید نه از نقص فنی، که از نمناکی چشمانی است که پشت چشمی دوربین جا خوش کردهاند.
به یاد حرفهای دوستانم میافتم؛ همیشه بحث میکردیم که آیا حقیقت وجود دارد؟ امروز پاسخ را در لرزشِ دستهای پیرزنی دیدم که عکسی کوچک از «آقای شهید» را به سینه چسبانده بود. حقیقت، همین پیوند ناگسستنی مردم با کسی است که خود را وقف آنها کرد. حقیقت، همین سکوت پرمعنای جوانانی است که شاید در ظاهر با ما متفاوت باشند، اما امروز، شانهبهشانه، زیر بیرق سرخ شهادت ایستادهاند.
تیرماه ۱۴۰۵ در تقویمها به رنگ سرخ ثبت خواهد شد. رنگ سرخی پرچم هایی که با خط سفید روی آن نوشته «یا لثارات الحسین» خورشید با تمام توان میتابد، اما گویی هیچکس گرمای آن را حس نمیکند. همه به دنبال یک «دیدارِ آخر» هستند؛ دیداری که در آن، کلمات جای خود را به نگاههای حسرتبار دادهاند. قلم من، که عمری به نوشتن از سیاست و فرهنگ و هنر و روزمرگیها عادت کرده بود، حالا در برابر شکوه این بدرقه، لکنت گرفته است. چگونه میتوان حجم دلتنگی یک ملت را در چند سطر گنجاند؟
ما خبرنگارها همیشه به دنبال «خبر فوری» هستیم؛ اما امروز بزرگترین خبر، «ماندگاری» است. کسی که برای خدا کار کند، هرگز تمام نمیشود. او از میان ما نرفته، بلکه در تاریخ نفوذ کرده است. دوربینم را به سمت افق میگیرم؛ جایی که تابوتهای رهبر و خانواده ایشان روی استیج در بالای دریای جمعیت شناور است.
در پایان این مسیر، تنها یک جمله در ذهنم طنینانداز است: «قلم ما شاید نتواند تمام عظمت این وداع را به تصویر بکشد، اما تمامقد تلاش خواهد کرد که صداقت این بدرقه را زنده نگه دارد.» ما میرویم تا روایتگر اولیروزهای دلتنگی باشیم؛ روایتگر نسلی که با خون شهید، دوباره ریشه دوانده است.
ارسال دیدگاه