راویتی از آغاز یک شکوه ساده، از هشتاد و پنجمین شب بیعت
شهریار (پانا)- هشتاد و پنج شب که هر کدام، فصلی از یک کتاب عشق بوده است و از نخستین شب که بذر وفاداری در خاک این شهر بسته شد، تا امشب که درختِ این بیعت، چنان قد کشیده که سایهاش بر آسمانِ ولایت سنگینی میکند.
شب است، اما در صباشهر، تاریکی معنایی ندارد. اینجا، نور از چشمهای مردمی میبارد که در هشتاد و پنجمین شبِ پیوند، فراتر از زمان و مکان، ایستادهاند. من اینجا هستم، در میان این دریای انسانی، و صدای تپش قلبها را میشنوم که با یک ضربآهنگ واحد میکوبد: بیعت... بیعت... بیعت.
هشتاد و پنج شب گذشت؛ هشتاد و پنج شب که هر کدام، فصلی از یک کتاب عشق بوده است. از نخستین شب که بذر وفاداری در خاک این شهر بسته شد، تا امشب که درختِ این بیعت، چنان قد کشیده که سایهاش بر آسمانِ ولایت سنگینی میکند. اینجا در صباشهر، ما فقط جمع نشدهایم؛ ما در حال تجلیِ یک حقیقت هستیم. ما در حال نوشتن دوبارهی عهدنامهای هستیم که با خونِ غیرت و با مرکبِ ایمان رقم خورده است.
نگاه کردن به این چهرهها که در هر چروکِ پیشانیِ پیرانی که اینجا ایستادهاند، حکایتِ صبر و استقامت است؛ و در نگاهِ پرشورِ جوانانی که چون موجِ خروشنده در میان جمع میخزند، نشانی از عزمِ جزم و آیندهای است که در گروِ این رهبری است. آنها آمدهاند تا بگویند: "ما را از پیمان جدا نکن، که ما در این مسیر، حتی در تاریکترین شبها، تنها به نورِ هدایتِ تو چشم دوختهایم."
صدای شعارها، گویی از اعماق زمین برمیخیزد. هر فریاد، تیری است که در قلبِ دشمن مینشیند و هر سکوتِ میانِ شعارها، زمزمهای است که عرش را میلرزاند. ما در صباشهر، امروز تنها یک تجمع نیستیم؛ ما یک پدیده هستیم. ما تجسمِ آن عهدی هستیم که میانِ مأمور و مأمور، میانِ رهبر و رزمانیان، میانِ خاک و آسمان بسته شده است.
هشتاد و پنجمین شب و این شب، پایانِ یک دوره نیست، بلکه آغازِ یک شکوهِ تازه است. شبِ تجدیدِ پیمان با مردی که سایهاش بر سرِ ایمانِ ما، امنترین پناهگاه است. ما اینجا ایستادهایم، از صباشهر تا دنیا، از این کوچه تا آن میدان، تا فریاد بزنیم که: «ای رهبر، ما در این مسیر، نه تنها همراه، که سپری برای تو و بازویِ استوارِ تو خواهیم بود.»
امشب، صباشهر میدرخشد؛ نه به نورِ ماه، که به نورِ بیعتی که از دلها سرچشمه میگیرد... بیعتی که تا ابدیت، جاری و پابرجاست.
ارسال دیدگاه