خیابانها رنگ و بوی آگاهی برخود گرفتند، با دستنوشتههایی از شمشیرِ عدالت
فیروزکوه(پانا)-نسلی از نور، با سلاحِ کلمات و ایمان، ندا دادند که حقیقتِ ناب، از شمشیرِ مولا علی (ع) جاریست. این ارادهیِ ملتی بود که در دلِ تاریکی، نورِ عدالت را در دست داشت. آنها حاملانِ پیامی بودند که از جنسِ خاک نبود، بلکه از جنسِ نورِ هدایت بود.
خیابانها رنگ دیگری گرفته بودند. نه رنگِ سردِ سیمان و دود، که رنگِ سرخِ خونِ آگاهی. در میانِ هیاهویِ دروغ و سکوتِ ناگزیر، نسلی از جنسِ نور، اما با زخمهایِ شب، سر برآورده بود. نه با سلاحهایِ آتشین، که با سلاحِ کلمات، با سلاحِ ایمان، با سلاحِ حقیقتی که از ازل جاری بود.
در دستانشان، نه پلاکاردهایِ رنگارنگِ زودگذر، که برگههایی بود که بویِ تاریخ میداد. برگههایی که بر آنها، نقشِ شمشیرِ دو دَمِ مولا، علی (ع) حک شده بود. شمشیرِ عدالت، شمشیرِ هدایت، شمشیرِ روشنایی در تاریکی. هر خط، هر نقش، فریادی بود از عمقِ قرنها، پژواکی از صدایِ حق که در گلوگاهِ زمان گیر کرده بود.
کودکان، با چشمانی که هنوز معصومیتِ کودکی در آنها موج میزد، اما دلی به وسعتِ تاریخ داشتند، دلیرانه در کوچهها قدم برمیداشتند. دستنوشتههایشان، حدیثِ عاشورا بود، حدیثِ ایستادگی، حدیثِ عشقی که از جانِ آگاه برمیخاست. آنها حاملانِ پیامی بودند که از جنسِ خاک نبود، از جنسِ نور بود، از جنسِ حقیقتِ ناب.
پیرانِ شهر، که سالها در سکوتِ ناخواسته، نظارهگرِ صحنههایِ تلخِ روزگار بودند، با دیدنِ این جنبشِ نوپا، جانی دوباره گرفتند. اشک در چشمانشان حلقه زد، اما این اشک، اشکِ غم نبود، اشکِ شوق بود، اشکِ امید بود به طلوعی دوباره. در نگاهشان، یادِ رشادتهایِ دیروز، و در دستانِ کودکان، نویدِ فردا را میدیدند.
این لشکرِ کوچک، اما بزرگ، نه برایِ فتحِ سرزمینی، که برایِ فتحِ قلبها آمده بود. آمده بود تا غبارِ فراموشی را از چهرهیِ حقیقت بزداید، آمده بود تا یادآوری کند که نوری که در شمشیرِ علی (ع) بود، خاموشنشدنی است. آمده بود تا بگوید که مظلوم همیشه مظلوم نمیماند، و ظالم، هرگز بر حق پیروز نخواهد شد.
و اینگونه بود که خیابانها، با دستنوشتههایِ شمشیرِ عدالت، به صحنهیِ نمایشِ قدرتی شگرف بدل شد. قدرتی که از ایمان سرچشمه میگرفت، از عشق به حقیقت میجوشید، و از ارادهیِ ملتی حکایت داشت که هنوز، در دلِ تاریکی، نورِ علی (ع) را در دست داشت.
ارسال دیدگاه