وقتی اشکهای یک خبرنگار دانشآموز، حقیقت را با خون روایت میکند
کرج(پانا)- در تاریکیِ مطلقِ شب، جایی که صدای پاهای خسته اما استوار، نبض امید را در رگهای خاک جاری میکرد، من نه فقط یک خبرنگار، که تنها یک دختر بودم که با تمام وجود، لرزشِ حقیقت را در دل خود حس میکردم. در میان آن جمعیتِ از جنس ایمان، پرسشی را پرسیدم که پاسخش، روح مرا لرزاند و نگاه مرا برای همیشه تغییر داد؛ پاسخی که از میان بغضی بیپایان، معنای عشق را بازتعریف کرد.
نورهای لرزان خیابان، سایههایی سنگین بر زمین انداخته بودند؛ گویی حتی سایهها هم در سوگِ آن عظمت، سنگین شده بودند. خستگی بر شانههای مردمی که از هر سو آمده بودند، نشسته بود، اما چشمانشان... آه از آن چشمان! آنها از خستگی نمیگفتند، آنها از شوقِ حضور میگفتند. جمعیتی که گویی از سنگ و ایمان تراشیده شده بودند، شبانه در میدان گرد هم آمده بودند تا پیمانی که با خون بسته شده، دوباره تجدید کنند.
من، با دستان لرزان و نگاهی سرگردان، به میان آنها رفتم. نمیدانستم این پایداری از کجا میآید؟ از کجا این حجم از توان در میان خستگیهای روزمره جاری است؟ با صدایی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، پرسیدم: «خسته نمیشید؟ هر شب با این همه مشقت، دوباره میآیید؟»
سکوت سنگینی فضا را در برگرفت. مرد، نگاهش را به افق دوخت؛ به همان جایی که نامِ آن رهبرِ شهید در میان دعاهای شبانه، معطر شده بود. بغضی گلویش را فشرد، چشمهایش نمناک شد و با صدایی که از میان لایههای ضخیمِ غم، لرزان اما کوبنده بر زمین فرود آمد، گفت: «مگه آقای ما خسته شد که ما خسته بشیم؟!»
در آن لحظه، تمام دنیا در برابر من فرو ریخت. بغض در گلوی من هم دامن گسترد. تنم لرزید و سرمایی استخوانسوز در وجودم پیچید. میخواستم فریاد بزنم! میخواستم با تمام توان زیر آسمان داد بزنم: نمیبخشم آن کسی رو که پدر امت رو از فرزندانش گرفت
برای آنکه فرو نریزم، زیر لب زمزمه کردم: «ای اهل حرم، سیر ندیدیم پدر را...» فکر میکردم این شعر مرا آرام میکند، اما اشتباه میکردم. هر کلمه، زخمی تازه بر دلم مینشاند و اشکهایم، بیاختیار سرازیر شد. با دستم اشکهایم را پاک کردم؛ نباید میگذاشتم دشمنان از دیدنِ داغِ ما، لبخند بزنند.
جمله آن مرد، فقط یک پاسخ نبود؛ یک بیانیه بود. یک بیانیه که میگفت وقتی آن که برای مهدیت ما جان داد، در مسیر حق خستگی را نمیشناسد، ما نیز در تماشای مسیر او، هرگز به پایان نخواهیم رسید. آن شب، خستگی در برابر عشق شکست خورد و آن تجمع، از یک حرکت ساده، به یک میثاق خونین و ابدی بدل شد.
از آن شب، من دیگر آن دخترِ سادهی قبل نیستم. از آن شب تصمیم گرفتم با ارادهای پولادین، در تمام تجمعات ایستادگی کنم؛ چرا که این وظیفه هر ایرانی است. همانطور که جوانانِ لانچر، سپاه و هوافضا با تمام توان در جبهه دفاع میکنند، ما خبرنگاران نیز با تمام وجود، وظیفه داریم حقیقت را، با تمام توان، به گوش جهانیان برسانیم. ما خسته نمیشویم، چون او، خسته نشد.
ارسال دیدگاه