شور کمسابقه در شبهای راهپیمایی همراه با سیل جمعیت که لحظهای آرام نمیشود
کرج(پانا)-چند شب پیاپی است که در راهپیماییها موجی از صدا، گرما و احساس شکل گرفته است؛ موجی که دیگر نه منتظر بلندگو میماند و نه با خستگی یک نفر خاموش میشود. دومینوی صداها از دل مردم آغاز شده و هر لحظه گستردهتر میشود.
مطمئنم این شبها توی دل همه آتش است. مطمئنم هرکس که میآید راهپیمایی، تودهی داغی را در سینهاش حمل میکند. نه اینکه خیالاتی شده باشم یا بخواهم حرفهای شاعرانه بزنم. این را دیدهام به چشم.
چند شب است در راهپیمایی چیزی میبینم که پیش از این هیچوقت ندیده بودم. قبلترها رسم بود کسی پیشاپیش جمعیت پشت بلندگو شعار بدهد و جمعیت دستوپاشکسته جوابی بدهند. اما این سه شب، سیل جمعیت آرام نمیشود. هیچکس منتظر نمیماند ببیند بلندگوها چه میگویند. انگار این بلندگوها دیگر کفاف موج آدمها را نمیدهند. هرچند قدم، مردی صدایش را از ته دل بیرون میکشد و فریادی میزند که از عمق وجودش میجوشد. آدمهای اطرافش هم انگار این روزها یاد گرفتهاند چطور از جانشان صدا بلند کنند. یک نفر که خسته میشود، دیگری از پشت سر صدایش را بلند میکند و جمعیت دنبال صدای تازه راه میافتد. مثل دومینویی بیپایان از صداها؛ انگار شعارها حتی یک لحظه هم فرصت نفسکشیدن ندارند.
مرد بزرگی، اولین مهره این دومینو را انداخته است. اولین «حرکت » را گفته است. حالا شهر به شهر، ردیف به ردیف، آدم به آدم، این مهرهها پیش میروند. دیگر در گلوی جمعیت یک « حرکت » بزرگ است؛ تودهای آتشین که خاموشکردنش ساده نیست.
هوا پر است از گرمای نفسهایی که کنار هم شعله میشوند. صداها روی هم میافتند و در خیابان بالا میروند، مثل موجی که هر بار بلندتر از قبل برمیگردد. پاهایی که روی زمین حرکت میکنند، ریتمی میسازند که انگار قلب خیابان با آن میتپد. دستهایی که بالا میروند، از دور شبیه پرچمهای لرزانیاند که از جان مردم نیرو گرفتهاند. چهرهها داغ، جدی و مصمماند؛ انگار هر نگاه شعلهای است که به دیگری سرایت میکند. تمام شهر بیدار است؛ حتی پنجرههای خاموش هم گویی نفس جمعیت را دنبال میکنند.
در میان این همه صدا و شور، حس میکنی هیچکس تنها نیست. این حس همبستگی، گاهی در وجود یک نوجوان تجلی پیدا میکند؛ نوجوانی که به جای واژههای تکراری، راهی به سوی آسمان پیدا میکند و با صدای لرزان میگوید: «دلم برای آقا تنگ شده.» اما چه دردناک است که این دلتنگی توی قلب کوچک او جا نمیشود، سنگینی میکند، نفسش را میبُرد، چشمهایش را نمدار میکند و دنیا برایش بیپناهتر از همیشه میشود؛ گویی هیچچیز جز آغوش آقا مرهم این دلتنگی نیست.
ارسال دیدگاه