روایت حضور در اربعین رهبر شهید انقلاب اسلامی
شهرری دو(پانا)-امروز در قلب تهران، نه فقط شاهد یک راهپیمایی بلکه ناظر هم نفسی مردمانی بودم از اقشار گوناگون؛ مردانی که هر قدمشان قصهای داشت و هر نگاهشان حرفی؛ من با نگاه یک خبرنگار نوجوان سعی کردم این هم نوازی خاموش را در قاب دوربینم ثبت کنم.
از همان لحظهای که دوربین کوچکم را از روی میز برداشتم، حس عجیبی در سینهام پیچید؛ انگار امروز قرار بود روزی باشد که آدمها را جور دیگری ببینم. من فقط یک خبرنگار نوجوانم، ولی همیشه فکر میکنم چشمهایم باید از همسنوسالهایم تیزتر باشد.
باید بتوانم حرفهایی را ببینم که کسی نمیگوید.
وقتی وارد خیابان جمهوری شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، قدمهای مختلف بود؛ کفشهای کهنه کارگری کنار کفشهای واکسخوردهٔ یک کارمند، کتانیهای دانشجوها کنار دمپایی سادهٔ پیرمردی که آرام پیش میرفت. انگار امروز هر که قدم در مسیر گذاشته بود، تکهای از داستان تهران را با خودش آورده بود.
من فقط فیلم نمیگرفتم؛ نگاه میکردم. مرد جوانی را دیدم که صورتش خسته بود، اما وقتی جمعیت همراه شد، لبهایش لرزید، نه از گریه، از دردی که در دل همه مشترک بود.
معلمی با دستان پر مهرش، دست پسر کوچکش را گرفته بود و آرام، زیر لب چیزی میگفت؛ شاید دعا، شاید نجوای دلش برای ادامه دادن.
دانشجویی را دیدم که عینکش از بخار نفسها مه گرفته بود و با نوشتن چند کلمه در دفترچهاش تلاش میکرد این همه احساس را جا دهد.
من هم زیر لب چیزی نوشتم: تهران امروز در حال و فضای دیگری قرار دارد.
جمعیت که حرکت میکرد، صدای گامها مثل موجی یکنواخت بالا میرفت.
در آن میانه، من بیشتر از همیشه حس میکردم که خبرنگاری فقط گزارشکردن نیست؛ شنیدن است، دیدن است، فهمیدن اینکه آدمها چطور بدون اینکه با هم حرف بزنند، در یک سوگواری بزرگ شریک میشوند.
ارسال دیدگاه