بزرگترین غم ایران
پردیس (پانا)- چهل روز از آن روز تلخ گذشت...
روز نهم اسفند سال تلخ ۱۴۰۴،
در ابتدا، روزی عادی بود که همه مردم ایران درحال انجام کارهای خود و دانش آموزان نیز در کلاس درس در حال آموختن بودند.
حوالی ساعت نه و سی دقیقه آشوبی در مدرسهمان برپا شد!
وقتی در کلاسمان را باز کردم با همهمهای مواجه شدم که خیلی حس بدی داشت.
نگاهی به کلاس خودمان انداختم؛ حال همکلاسیهایم پریشان بود!
در میان این همهمهها تکرار کلمهای نظر مرا جلب خود کرد؛
آن کلمه ، کلمه ی «جنگ» بود.
این کلمه حال مرا دگرگون کرد...
یک لحظه چشمانم را بستم و با خود گفتم:
«یعنی آن روزی که از آمدنش می ترسیدم فرارسید؟
یعنی قرار است دوباره جمعی از هموطنانم را از دست بدهم؟»
بر روی میز خود نشستم و گریه کردم!
هرچه ساعت می گذشت اوضاع بدتر میشد...
منتظر مادرم بود و نگران پدرم که محل کارش در تهران بود...
اخباری که به گوشم می رسید حالم را بد و بدتر می کرد!
دوستانم سعی می کردند آرامم کنند اما من آرام نمی شدم!
باورم نمی شد جنگ آغاز شده است...
توی حیاط نشسته بودم، باد خنکی به صورتم می خورد.
مادرم پس از ساعتی به دنبالم آمد وقتی معاون مدرسهمان صدایم زد، انگار دنیا را به من داده بودند!
مادرم مرا در آغوش گرفت و آرامم کرد.
معلمم را سفت بغل کردم و با او خداحافظی کردم و مدرسه را ترک کردم.
به خانه که رسیدم، خبر اولیه به شهادت رسیدن ۲۴ دانشآموز مینابی به گوشم رسید!
خیلی برایشان ناراحت شدم.
هرچه می گذشت تعداد شهدای دانش آموز مدرسه شجره طیبه افزایش می یافت!
شب بود و حال من حسابی گرفته شده بود. حال بدی داشتم!
حوالی ساعت بیست و سه بود که گویی با صدای جیغ و همهمه عدهای از روی تخت برخاستم!
حالم بد شده بود و ترسیده بودم! گویی که چندین گرگ درحال زوزه کشیدن بودند...
با ترس و لرز خوابیدم.
ساعت پنج صبح از خواب پاشدم. خوابهای بدی دیده بودم؛
خواب بیمارستانی را دیدم که موشک به آن اصابت کرده بود...
تلوزیون را روشن کردم، زیرنویس اخبار نوشته بود چهل روز عزای عمومی در پی شهادت مقام معظم رهبری سید علی حسینی خامنه ای، اشک در چشمانم جمع شده بود و نمی توانستم صحبت کنم، نمی توانم حال بدی که آن لحظه داشتم را توصیف کنم!
پدر و مادرم را از خواب بیدار کردم،
آنها هم حال بسیار بدی داشتند!
باورم نمی شد که بزرگ مرد ایران به شهادت رسیده است!
و امروز بیستمین روز از فروردین ماه است و چهل روز از آن روز تلخ می گذرد...
ارسال دیدگاه