تو نبودی که فقط حرف میزدی؛ تو عمل میکردی
فردیس(پانا)_تو نبودی که فقط حرف میزدی؛ بلکه عمل میکردی. نبودی که از پشت میز فرمان میدادی؛ تو جلوی صف میایستادی.
تو نبودی که برای خودت میترسیدی؛ تو برای همه ما میترسیدی.
دلم گرفته امروز...
چهل روز است که نیستی و هنوز باورم نمیشود.
هنوز صبح که بیدار میشوم، یادم میرود که دیگر نیستی.
هنوز دستم را دراز میکنم به سمت جای خالیات...
جایی که همیشه بودی و حالا نیستی.
یادت میآید؟
یادت میآید چطور نگاهم میکردی؟
آن نگاههای پر از محبت و امید...
انگار میدانستی که میروی...
انگار میدانستی که این آخرین باره.
رهبر شهیدم...
این کلمه را که مینویسم، دلم میلرزد.
چون میدانم چه کسی بودی.
میدانم چقدر بزرگ بودی.
میدانم چقدر دلم برایت تنگ شده.
تو نبودی که فقط حرف میزدی؛ تو عمل میکردی.
تو نبودی که از پشت میز فرمان میدادی؛ تو جلوی صف میایستادی.
تو نبودی که برای خودت میترسیدی؛ تو برای همه ما میترسیدی.
و آخرش هم، همه چیز را دادی...
جانت را دادی...
عمرت را دادی...
همه چیز را
میگویند شهادت، پایان نیست.
میگویند شهدا، زندهاند.
اما من...
من که دلم برایت تنگ شده، چطور زنده بودن تو را باور کنم؟
چطور با این دلتنگی کنار بیایم؟
چطور نفس بکشم وقتی یادم میآید که دیگر نیستی؟
یک ماه و ده روز...
سی و نه روز...
سی و هشت...
و اما امروز، چهلم...
روزی که گفتهاند روح، به آسمان میرود و آرامش میگیرد.
اما من آرامش ندارم.
من فقط دلتنگم.
دلتنگ نگاهت، دلتنگ صدات، دلتنگ همه چیز.
رهبر شهیدم...
اگر امروز یک آرزو داشته باشم، این است:
میخواهم مثل تو باشم.
میخواهم شجاع باشم، استوار باشم، برای حق بایستم.
میخواهم وقتی وقتش رسید، بترسی نکنم.
میخواهم راهت را ادامه بدهم، حتی اگر تنها باشم.
تو رفتی...
اما چیزی از تو نمانده.
یادت در قلب ماست.
راهت در قدمهای ماست.
نامت بر زبان ماست.
تو جاودانهای، رهبر شهید...
امشب، آسمان را نگاه میکنم.
میدانم که یکی از آن ستارهها، تویی.
میدانم که از آن بالا، نگاه میکنی.
میدانم که میبینی...
میبینی که هنوز دوستت داریم.
میبینی که هنوز یادت را زنده نگه داشتیم.
چهل روز گذشت...
اما دلتنگیام کم نشد.
هر روز بیشتر دلم برایت تنگ میشود.
هر روز بیشتر احساس میکنم که چیزی کم دارم.
چیزی که هیچوقت پر نمیشود.
رهبر شهیدم...
روحت شاد و یادت جاودانه باد
ارسال دیدگاه