شهادت آن است که متفاوت به آخر برسی و گرنه مرگ که پایانِ همه قصهها است
قرچک (پانا) - روایتی جانکاه به نقل از برادرزاده شهید رمضان، «جواد نوجوان» از زندگی مجاهدانه تا مرگ با شهادت از نظر مخاطبان میگذرد.
روایتی که هماکنون پیش روی شماست نه برگرفته از شنیدهها و نه برگرفته از دیدههاست؛ روایتی است برگرفته از یک نسبت خونی و این نسبت خونی برمیگردد به زمانی که چرخ روزگار تصمیم گرفت در هفدهمین سالِ زندگیام در این دنیای فانی بشوم برادرزاده شهید.
غروب پنجشنبه ۲۱ اسفندماه بود؛ انتظار داشتم بعد از ورود به خانه با صحنههای گرم و صمیمانه همیشگی مواجه شوم اما با چشمهای اشکآلود خواهرم روبرو شدم؛ همین که دیدمش دلم لرزید بدجوری هم لرزید، همانطور که پلهها را بالا میرفتم مدام سؤال میکردم که «کسی چیزیش شده؟!» یا «زبونم لال کسی مرده؟»؛ از اینکه به سوالهایم پاسخ نمیداد عذاب میکشیدم تا اینکه صدای پدرم را شنیدم که آن صلابت و استواری همیشگی را نداشت و خبر شهادت عمویم را میداد، به کی؟ به مادربزرگ پیری که از تنها همدم و همسفر همیشگیاش هم در این دنیا جز سنگ قبر و قاب عکسی باقی نمانده است، همین که گفتگوی پدر قطع شد نفهمیدم چطور اشک از چشمانم سرایز شد، نفهمیدم چطور زجهزنان و مویهکنان رخت عزای عمو به تن کردم، نفهمیدم چطور خبر شهادتش را به نزدیکان و عزیزانم رساندم.
اما آنطرفها، همزمان با ۲۳ ام ماه مبارک رمضان رژیم منحوس آمریکایی تصمیم میگیرد که باز هم حملات وحشیانه هوایی خود را علیه مردم مظلوم و بیگناه ایرانمان آغاز کند باز هم با همان دروغها و یاوهگوییهای همیشگی! هدفش آن لحظه به خاک کشیدن ایست بازرسیای بوده که امنیت و آرامشخاطر برای دلهای آشوبی و پرتلاطم مردم ایجاد میکرد و بر راحتی و آسایش میافزود؛ اما اتفاق مطابق برنامهریزیهای آنان پیش نمیرود و پهپادشان به خودروی شهروندی که در حال بازگشت از محل کارش بود اصابت میکند و عموی داستانِ ما چندثانیه بعد به شهادت میرسد! آن مهمان ناخوانده درست به سر عمو اصابت کرده بود آنهم در شام شهادت مولا امیرالمؤمنین؛ این رویداد تداعی میکند که ما پای مکتب علی سر میدهیم اما خاک و ناموس نه.!
منتظر ماندن کلا اتفاق جالبی نیست مخصوصا اگر در خانه دختری در انتظار پدر به شمارش عقربههای ساعت نقش بسته در دیوار نشسته باشد، مخصوصا اگر نامِ دخترمان زینب باشد، مخصوصا اگر قرار باشد با شهادت پدر درس ایستادگی و صبر تمرین کند! بعد از اعلام خبر شهادت زینب ناباورانه خود را به خواب میزند تا بلکه بعد از بیداری بابا برگشته باشد اما این رفتن، رفتنی است که دیگر بازگشتی ندارد و قلبِ ناآرام دختربچه نه ساله نمیتواند آن را باور کند. در مقابل خواهر بزرگتری که نامش اسماست و شهادت پدر را پذیرفته و پا به پای مادرِ داغدیده اشک میریزد! وقتی خبرنگار صدا و سیما از او میخواهد که قاتلان پدر را خطاب قرار دهد، با صلابت و استواری کامل میگوید: «من به بابام قول میدم با درس خوندن خودم انتقام خونش رو از آمریکا و اسرائیل بگیرم!» آری اینجا ایران است و دخترانمان هم به سوی معرکه شمشیر به دست پرواز میکنند و تیغ انتقام از گردن کفار میگذرانند.
تا به حال نشنیده بودم که کسی از عمو جواد و کارهایش ناراحت شود، از خودم شروع کنیم که هروقت کشتیهایم به گل مینشست و ابر تنهایی به شهر دلم سر میزد، شنیدن صدا و دیدن چهره خندانش حالم را دگرگون میکرد! یادم هست که آخرین بار موقع خداحافظی خیلی اصرار کرد که برنگردم و بیشتر مهمان عمو باشم اما من گوش نکردم چون غافل بودم از اینکه آن دیدار، دیدار آخر است و قرار است برای همیشه عمو را نبینم! ولی حالا من باید از عمو جواد بخواهم که مایهٔ نجاتم از این دنیا باشد و دست مرا هم به دیار عظیم شهدا برساند.
خیلی وقت بود که هروقت مراسم وداع و تشییع پیکر شهید شرکت میکردم حس و حال عجیب و غریبی وجودم را فرا میگرفت، در یکی از همین مراسمها آنقدر پای مزار گریه و داغداری کرده بودم که مهمانان برای تسلیت گفتن به سراغم میآمدند اما من که نسبتی با آن شهدا نداشتم! همانجاها بود که از خدا خواستم، این روزی را اولا نصیب اطرافیان و بعد نصیب خودم گرداند تا اینکه در مراسم وداع و تدفین عموی عزیزم دیگر آن حس و حال ناآشنا سراغم را نگرفت و تسلیهایی که حقیقا متعلق به خودم بود را از زبان مردم میشنیدم، چه صحنه شکوهمندانه ایی بود پیکر عموی شهیدم بر شانه خادمان حضرت علیابنموسیالرضا و ذکر «حیدر»، «حیدر» مردمی که همچون دانههایی از یک منِ منسجم به نام ایران برای نشان دادن آرمانی به اسم اتحاد و وحدت ملی در راهپیمایی روز قدس که همزمان شده بود با آئین تشییع پیکر شهید جواد نوجوان گرد هم آمده بودند. امید که خدا شهادت را روزی همه آرزومندان قرار دهد...
شهادت عمو جواد برایم اثابت کرد که تفاوتی ندارد ما از چه صنف و مرتبهای در جامعه به ایفای نقش میپردازیم بلکه شهادت پاداش سالها مجاهدانه کار کردن است و باید در روزی انسان باشد نه در شناسنامه شغلی و هویتی آدمها! برایم خباثت رژیمی را اثبات کرد که برایش گریههای یتیم، داغ اولاد، دلتنگی همسر و مفاهیمی که از انسانیت سرچشمه میگیرد معنایی ندارد!
حالا من و امثالم انگیزه بیشتری خواهیم داشت تا برای به خاک و خون کشیدن پلیدیها و لکههای ننگین جهانی با هم متحد شده و پرچم سهرنگ کشورمان را به دست نائب برحقش حضرت صاحبالزمان (روحی فدا) برسانیم و چه زیبا عاقبتی که در این راه پرچم، کفنِ ما شود.
ارسال دیدگاه