دلنوشته
دلنوشته برای رهبر شهیدم
ناحیه دو یزد (پانا) _ کاش میشد با ترازویی میزان محبت به تو را سنجید و با کلمهای فرای عشق و دوست داشتن میزان دلبستگی به تو را وصف کرد ولی چه کنم آقاجان که الان دیگر در میان ما نیستی...
آقا جانم!
نمی دانم از کجا باید شروع کنم؟ حتی نمی دانم که چه بگویم؟ بهتر است از روزهای آسمانی کودکی شروع کنم...
از بچگی همیشه تودلم یکی بود که خیلی دوسش داشتم شاید پیداکردن یکی که ندیدیش برات سخت باشه
کمکم بزرگ شدم دیدم دورتادورم عکسش هست ،توی تلویزیون و رادیو صداش هم هست ،ولی وجود نازنینش رو نمی تونستم با دوچشمام زیارت کنم.
اون کسی که برای بچههای شهدا پدر،برای دردمندان همدرد و برای دشمنان دژی غیرقابل نفوذ بود.
آری!
بزرگ مرد کشورم!
برای دل سادهام نگاهش تصلای خاطر است....
من یکی از دوستداران محبتها و لبخندهایش هستم...
من یکی از هزاران مشتاق عطر وجودش هستم...
من یکی از هزاران ایرانی هستم که طنین خوش زندگیم،آهنگ سخنانش است...
تلاطم وجودم در پی یافتن چهرهی یار هر روز افزون می شد و من در پی آرام کردن دلم به قرارگاه عاشقان دعوت شدم.
اماما!
یک ماه نمیگذرد که در جوار عشاق این مرزبوم سال را تحویل کردم و دیدار روی ماهت را طلبیدم،دوستانت نیز مثل خودت مهربانند آقاجان.
اماما!
چهره ی ملکوتیات و قدوبالای رعنایت چه در پی خود دارد که اینگونه عشق و دلدادگی به کام ما وجام زهری است به کام ستم پیشگان و گرگ صفتان؟!
آقاجان!
امام زمانمان که در غیبت است ومانیز توفیق دیدن روی خورشید مانندش را نداریم دل خوشیم به دیدن روی ماهت.
احساساتم غیرقابل وصف است. دعوت به دیدار نگارم در مخیلهام نمی گنجد چه برسد بخواهد بر باورم بنشیند.
تصورش هم سخت است برایم .که این سرباز کوچکت را لایق دانستهای و مراد دلم را به واقعیت پیوستهای...
آقاجان!
جانم به فدایت!
کاش میشد با ترازویی میزان محبت به تو را سنجید و با کلمهای فرای عشق و دوست داشتن میزان دلبستگی به تو را وصف کرد ولی چه کنم آقاجان که الان دیگر در میان ما نیستی...
ارسال دیدگاه