کسی که تاریخ، نامش را با نور مینویسد
لالجین(پانا)-تاریخ، شاهد باشد که کجا ایستادی و چگونه رفتن را معنا کردی. در لحظهی سنگینیِ خطر، آنگاه که دنیا از لرزشِ زمین میگفت، تو از جای خود یک قدم هم برنداشتی. نه سنگی برداشتی، نه پناهگاهی جز همین خاک خواستی. در اوجِ آشوب، میان مردم ماندی، چون پدری که فرزندانش را در طوفان رها نمیکند
آنها که نمیفهمند، همیشه خواهند بود؛ گروهی که چشمانشان کور است و ایمانشان پوچ. آنها از هر داستانی، تنها به دنبال شکاند. اما تو به آنها نشان دادی که «بیت» یعنی سنگرِ مردم، نه کاخِ شخصی. اموال این ملت، در دستانت امانت بود، و تو خود، پاسدارترین نگهبان آن بودی. فرزندانِ تو، نه با اموالِ این سرزمین، که با عهدی از جنس شهادت، در کنار مردم ماندند.
تو برای خود، نه کاخی از سنگ ساختى، نه ردایی از ابریشم بر تن کردی؛ ردای تو، همین لباسِ ساده بود که در غربتِ شهادت، بر تنت باقی ماند. رفتنت، پروازی بود که در همین آسمانِ وطن رخ داد، نه فرار به سوی مرزهای امن.
تاریخ، اگر بیانصافی کند و این حقایقِ تابناک را پنهان سازد، خود را خلع سلاح کرده است. ما نخواهیم گذاشت که جهل و ناباوری، عظمتِ این فداکاری را محو کند. ما این تاریخ را به یاد خواهیم داشت و به نسلهای بعد خواهیم گفت که چگونه رهبری، با تمام وجود، خود را سپرِ این ملت کرد.
این رفتن، بزرگترین درس ایستادگی است؛ درسِ مردی که هرگز از وظیفه نگریخت.
گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز!
ارسال دیدگاه