حس خوب حضور خانوادگی در اجتماع شبانه
قم(پانا) - راهپیمایی خانوادگی شبانه مردم قم به خونخواهی شهادت رهبر فرزانه انقلاب حس و حال حماسی مردم بیدار و بصیر ایران اسلامی را دوچندان می کند.
این شب ها مهم ترین کار ما رفتن به خیابانها شده است. بعد از افطار، سنگین میشویم و اگر به خودمان باشد حال تکان خوردن نداریم اما همه چیز از روز ده اسفند تغییر کرد، بعد از شهادت رهبرمان، بی قرار شدیم و نمیتوانیم در خانه بمانیم. شبها افطار را خورده ونخورده جمع میکنیم و راه میافتیم. همسایهها هم یواش یواش اضافه میشوند.
شب اول یعنی یکشنبه دهم اسفند به میدان مفید رفتیم. جمعیت خودجوش دورهم جمع شده بودند. بلندگوها ضعیف بود. تعداد پرچمها کم بود. البته ما پرچم بزرگمان را برداشته بودیم. تعداد کمی تصاویر رهبر شهید دست مردم بود. شعارها حماسی بود و شعار غالب حیدرحیدر و الله اکبر بود. اما وسطش روضهخوانی هم میشد.
بیا برگرد خیمه، ای کس و کارم من رو تنها نگذار ای علمدارم.
صدای ناله مردم بلند میشد. اشکها آماده بود که روی گونهها بریزد. شانهها میلرزید، کمرها خم میشد و هقهقها بلند.
با شعار مرگ بر آمریکا، فضا عوض میشد، مشتها گره میشد و دستها بالا میآمد. هقهقها قطع میشد و فریادها بلند و بلندتر .
تلفیق عزا و حماسه بود. حال و روز مردم عجیب بود. ما در فلکه مفید قم جمع شده بودیم و انگار هیچ کس حس و حال خانه رقتن نداشت. سردم شده بود و نگران آماده کردن سحری و خواب ماندن خانوادگی بودم. اما بچهها خیال آمدن نداشتند. دخترهای دانشجوی همسایه هم با ما همراه بودند و جمعشان جمع بود.
نگاهها یکدفعه به آسمان چرخید. موشک ایرانی شلیک شده بود. چشمها برق میزد و مردها دور هم جمع شده و در حال نگاه کردن به حرکت موشک، تحلیلها را شروع کرده بودند. انگار مسابقه فوتبال بود و شلیکها و پرتابها متاثر ازتحلیلها آنها بود. شوق و ذوق مردم دیدنی بود.
به هوای خوراکی، بچهها را راضی کردیم که برگردیم. جمعیت داشت وارد خیابان صدوق میشد. دلارام دوست داشت بیشتر بماند: «مامان ما نباید خیابان رو خالی کنیم»
دستش را کشیدم و گفتم: «خالی نمیشه خب ما از هشت شب اینجائیم. ملت تازه دارن میان» همین هم بود، از ماشینهایی که منتظر جاپارک بودند میشد این شور و حضور را فهمید.
ارسال دیدگاه