درس آخر کلاس،‌ وطن بود

تیکمه‌داش (پانا) - از ایران گفتیم، از شکوه و اقتدارش، از ریشه‌هایش در ایمان و ایستادگی، از اینکه دشمنان همیشه به این سرزمین چشم طمع داشته‌اند، اما خاکی که از عشق مردم و خون دلیرانش جان گرفته، هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود.

کد مطلب: ۱۶۷۱۸۵۴
لینک کوتاه کپی شد
درس آخر کلاس،‌ وطن بود

روز شنبه ۹ اسفندماه، ساعت حدود ۱۰:۴۵ دقیقه صبح بود؛ زنگ سوم در مدرسه آغاز شده بود. 

آرام و اندکی پراکنده‌خاطر وارد کلاس شدم. چند دقیقه پیش، خبر آغاز حملات را در کانال‌ها دیده بودم. بعضی از دانش‌آموزان هم زمزمه‌هایی شنیده بودند، اما وقتی به چهره دانش آموزان آن کلاسم نگاه کردم و حرف زدم فهمیدم بچه‌ها از جزئیات ماجرا بی‌خبرند.

نمی‌توانستم سایه‌ای از نگرانی را در چشمان نسل آینده ساز این سرزمین ببینم. اما مدام سوال می‌پرسیدند که خانم چه شده؟ 

باید جواب میدادم. گفتم: «چیز خاصی نیست بچه‌ها، فقط اینترنت‌ها کمی مشکل پیدا کرده؛ نگران نباشید.»

اما دل‌های شان ناآرام بود، فضای کلاس هم رنگ درس و قواعد عربی نداشت. با این حال نمی‌خواستم کلاس را نیمه‌کاره رها و تعطیل کنیم.

چند لحظه ای فکر کردم. به این‌که معلم بودن فقط انتقال دانش نیست؛ معلم، نگهبان خاطرات تاریخ است، پاسدار امید نسلِ آینده است. پس تصمیم گرفتیم موضوع درس را عوض کنیم، روز شنبه موضوع کلاس آخر ما وطن شد

از ایران گفتیم، از شکوه و اقتدارش، از ریشه‌هایش در ایمان و ایستادگی، از اینکه دشمنان همیشه به این سرزمین چشم طمع داشته‌اند، اما خاکی که از عشق مردم و خون دلیرانش جان گرفته، هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود.

در تمام این گفتگوها، سعی می‌کردم که اندوهِ در صدا و نگاهم را پنهان کنم؛ نمی‌خواستم با نگرانی خودم، دلِشان را بلرزانم.

چند دقیقه به پایان کلاس مانده بود. خواستم آخرین جمله را بگویم و دلشان را آرام‌تر کنم.

گفتم: «بچه‌ها، این سرزمین، کشور امام زمان (عج) است. هر چه هم بشود، ان‌شاءالله نگاه ایشان نگهدار ایران خواهد بود.»

در همان لحظه صدای اذان ظهر در فضای مدرسه پیچید. ادامه دادم: «بچه ها باید یقین داشته باشیم که اللّه ، اکبر است… امید ما همیشه باید به خدا باشد.»

آن لحظه، شاید کاری بزرگ‌تر از این از من برنمی‌آمد؛ اما دلم می‌خواست اگر بعد از کلاس خبری از حملات شنیدند، ایمانشان حصاری شود در برابر ترس.

همین بود تمامِ توانم، تمامِ سهم من از آرامشِ یک روز ناآرام.

زنگ خورد ، ساعت نزدیک یک ظهر بود ، باید میرفتم به خانه اما می‌دانستم هنوز یک ساعت مانده که بچه ها تعطیل شوند برای همین تصمیم گرفتم یک ساعت بیشتر پیش بچه ها بمانم ، که شاید بتوانم با حرف زدن اندکی از دلهره و نگرانی شان را کم کنم ، همین از دستم برمی‌آمد

مدرسه تمام شد. چند ساعتی گذشت. اخبار حملات را دنبال می کردم، شب شد و سپس سحر ۱۱ رمضان از راه رسید. 

دیدم هنوز نیم ساعت تا اذان صبح مانده 

 شبکه را عوض کردم تا اخبار را دنبال کنم 

خورشید طلوع نکرده بود و هوا تاریک بود اما به یکباره تمام دنیا هم مقابل چشمانم تاریک شد. خبر شهادت قائد و رهبر عزیزمان را شنیدیم، همان رهبری که می‌گفتند در پناهگاه است. همان که می‌گفتند بدل دارد می‌گفتند فرار کرده روسیه، می‌گفتند بچه هایش در روسیه به زندگی و تفریح می پردازند. اما نه، ایشان در ساعات پایانی گفته بودند: «مگر مردم ایران در پناهگاه هستند که من هم به پناهگاه بروم؟»

آری ، او با خانواده اش جان فدای ایران شد. 

بعد از شهادتش عکس منزل مسکونی شان منتشر شد و اغلب افراد باور نمی‌کردند که رهبر یک کشور در چنین منزل ساده و بی آلایشی سال‌ها زندگی می‌کرده.

اما هنوز هم برای بیعت با آرمان‌های مردی که به واقع پدر ما بود، فرصت هست.

و اگر بخواهیم از این فقدان صحبت کنیم کلام طولانی می‌شود.

فقط باید گفت: عجب جنگیست!

یک طرف روزه دارانی با دهانی خشک و طرف دیگر متجاوزگران اپستین  با شکمی پُر از گوشت انسان!

و وای بر کسی که هنوز در تشخیص حق و باطل ناتوان مانده!...

اما برای پایان  از قلم سید شهیدان اهل قلم، شهید آوینی کمک میگیرم که گفت: «داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیدیم، چرا که ما امت آخرالزمانیم...ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم، اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین، در این پهنه بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد.»

 همه ما نقش خودمان را در این آخرالزمان پیدا کنیم و در طرف درست تاریخ بایستیم چون قرار است فردای قیامت جوابگوی فرماندهان کوچکی باشیم که هنوز قدشان به تخته سیاه کلاس نمی‌رسید، آری همان فرماندهان کوچک مدرسه میناب را میگویم که دشمن خبیث اجازه نداد قد بکشند.

اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : سیده فاطمه علوی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار