روایتِ پرواز سرخ در میناب
تبریز (پانا) - هوا بوی مهربانی میداد، اما زمین، تشنهٔ خون بود انگار. آن روز، صدای خندهٔ پرمهر دانشآموزان در گوش زمان پیچید و ناگهان، فریادی از جنس آتش و آهن، سکوت را درید. بچههایی که دیروز کتابها را ورق میزدند و رؤیای آینده را در سر میپروراندند، امروز با لباس رزم، میهمان آسمان شدند.
پیکرهای معصومشان، پُر شده از عطر خاک میهن و هر پارهای از آن جسم کوچک، داستانی از ایستادگی بود. آنها نه برای مأموریتی بزرگ، بلکه برای دفاع از حریمِ باورشان به استقبال پهپادها رفتند. خونشان، مرکب شد برای نوشتن درس عزت بر صحیفهٔ تاریخ این دیار. میناب، زخمخورده است، اما به قامت این پرندگان سبکبال به ابدیت پیوسته است. شهدایی که کلاس آخرشان، بهشت بود و نمرهٔ قبولیشان، جاودانگی.
آسمان میناب، آن روز رنگِ غروب نداشت؛ رنگِ آتش داشت. خورشید، شرمنده از تماشای صحنهای شد که در آن فرشتههایی با چادرهای گلدار، بار سفر بستند. دفترهایشان به جای بوی مرکب قلم، بوی خون میداد.
دستهای نامرئیِ اهریمن، دستهایی که از پشت اقیانوسها با کینهٔ صهیون و حمایت ددمنشانهٔ شیطان بزرگ (آمریکا) گره خورده بود، قلمها را شکستند و مدادها را به نیزه بدل کردند.
آنها در کلاسهای درس، الفبای ایمان میآموختند. غافل که در کمین، حروف آتشینِ خصم، آمادهٔ پرواز بود. جنون اسرائیلی، رها شد در رگهای معصوم دختران میناب.
هر قطره خون ریختهشده از این جسمهای آسمانی، نه یک حادثه که یک بیانیهٔ خونین است علیه ستم جهانی. صدای نالهٔ مادرانِ میناب، بلندتر از هر شعار جنگی است؛ مادری که میگوید: «چرا نورِ چشمم با شعلهای بیگانه خاموش شد؟»
آیا این مادر میگذارد همان بیگانه بر کشورش سلطه کند؟
ای خونهای جاری بر خاک میناب! شما نه فقط دانشآموز که افسرانِ شهیدِ مکتبِ مقاومت هستید. تاریخ، این کودککشی را خواهد نوشت و فردا، روزی که عدالت از غربت بیرون آید، نام این دختران در طومار قهرمانانِ ابدی با طلای ناب حک خواهد شد. تا آن روز، میناب سوگوار است، اما استوارتر از سنگهای کوه.
آمریکا و اسرائیل! این جنایت را به حساب تاریخ ثبت کنید.
نوشته خبرنگاری که قلمش در برابر هر سطر این مصیبت نه ابراز گزارش که شمشیری است تیز و انتقامجو به قلب دشمن.
آرام بخوابید دختران میناب... آرام بخوابید فرزندان ایران...
ارسال دیدگاه